
اولین نشانه این نبود که آسمان تغییر کرد
یا زمین ترک برداشت.
اولین نشانه این بود که مرگ دیر میرسید.
مردم میافتادند، خون میریختند،
اما لحظهی آخر، چیزی مکث میکرد.
نه نجات،
نه زندگی—
فقط تعلیق.
آن موقع هنوز نمیدانستم تقصیر من است.
من بعد از پایان به دنیا نیامدم؛
من جلوی پایان ایستادم.
حادثه از ایستگاه شروع شد.
ایستگاهی که اسم نداشت،
فقط ساعت داشت: شش و ده دقیقه.
قطار باید میآمد.
همیشه میآمد.
حتی وقتی شهرها خاموش شدند
و دریا عقب نشست
و رادیو فقط خشخش پخش میکرد.
آن روز، قطار نیامد.
مردم روی سکو ایستاده بودند،
نه عصبانی،
نه ترسیده—
عادتکرده.
پسربچهای کفشش را درآورده بود و روی ریل راه میرفت.
مادرش گفت: «نکن.»
اما صدایش نه دستور بود، نه هشدار.
بیشتر شبیه جملهای بود که قبلاً گفته شده.
من تنها کسی بودم که به ساعت نگاه میکرد.
عقربهها حرکت میکردند،
اما جلو نمیرفتند.
همانجا مردی را دیدم با لباس خاکستری و صورتی که انگار بارها پاک شده بود.
گفت: «لطفاً سؤال نپرس.»
پرسیدم: «قطار چی شد؟»
گفت: «بعضی رسیدنها لغو شده.»
اسمش ناظم بود.
یا حداقل این اسمی بود که دیگران صدایش میزدند.
شب، خواب دیدم جهان در آستانهی فروپاشی ایستاده
و دستی—
دست من—
روی چیزی شبیه دکمه مانده.
وقتی بیدار شدم،
خبرها شروع شدند.
در جنوب، شهری که مردمش پیر نمیشدند.
در شرق، گورستانی که مردهها جابهجا میشدند.
در غرب، مدرسهای که زنگ آخرش هرگز به صدا درنیامد.
و بعد، شهری که اسمش را من انتخاب کرده بودم؛
سالها قبل،
در یادداشتی که فکر میکردم هیچکس نخوانده.
آنجا فهمیدم مکث دارد پخش میشود.
ناظم دوباره آمد.
اینبار تنها نبود.
زن جوانی کنارش بود با چشمهایی که خیلی چیزها را دیده بودند و تصمیم گرفته بودند چیزی را انکار نکنند.
گفت: «این آمانداست. نگهدارندهست.»
پرسیدم: «نگهدارندهی چی؟»
آماندا جواب داد: «چیزی که نباید ادامه پیدا میکرد.»
مرا به ساختمانی بردند که قبلاً ادارهی ثبت احوال بود.
حالا دیوارهایش پر از ساعتهای شکسته بود.
بعضی تیکتاک میکردند.
بعضی نه.
هیچکدام زمان نداشتند.
ناظم گفت:
«پایان اومده بود.
تمیز، قطعی، لازم.
اما درست قبلش، تو ایستادی.»
پرسیدم: «کی من؟»
آماندا گفت: «همونی که ترسید همهچیز تموم شه.»
حافظهام درد گرفت.
نه تصویر،
نه صدا—
فقط فشار.
یادم آمد.
نه دقیق،
اما کافی.
من آن روز،
وقتی فهمیدم پایان یعنی هیچکس باقی نمیماند تا شاهد باشد،
دکمه را فشار ندادم.
جهان نجات پیدا نکرد.
جهان معلق شد.
حادثهی اصلی شب بعد اتفاق افتاد.
ساعت شش و ده دقیقه
نه یک قطار،
بلکه سه قطار از دل مه بیرون آمدند.
بیصدا.
بینام.
یکی پر از آدمهایی که نمیدانستند کجا میروند،
یکی خالی،
و سومی پر از چیزهایی که دیگر زنده نبودند اما هنوز حرکت میکردند.
مردم جیغ نکشیدند.
دویدند.
نه برای فرار—
برای رسیدن.
آماندا گفت: «دیگه نمیشه کنترلش کرد.»
ناظم سوتش را دمید.
صدایش مثل شکستن چیزی قدیمی بود.
گفت:
«یا پایان رو کامل میکنی،
یا این جهانها به هم دوخته میشن.
نه زندگی میمونه،
نه مرگ—
یه چیز سومی.»
پرسیدم: «کجا باید برم؟»
گفتند: «شهر اول.»
شهری که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
وقتی رسیدیم،
آسمان پایینتر بود.
نه تیره،
نه روشن—
نزدیک.
آدمها آنجا میدانستند.
نه همهچیز را،
اما به اندازهای که نگاهشان سنگین باشد.
آماندا گفت:
«اگه اینجا دکمه رو رها کنی،
همهچیز تموم میشه.
راست،
اما بیرحم.»
پرسیدم: «اگه رها نکنم؟»
گفت: «این تعلیق تبدیل به تمدن میشه.»
دیدم شهرهای دیگر مثل سایه به اینجا وصل شدهاند.
دیدم کودکانی که بزرگ نمیشوند.
عشقهایی که شروع میشوند اما هیچوقت به جایی نمیرسند.
مرگهایی که نصفهکاره رها شدهاند.
این دیگر ترس نبود.
این مسئولیت پوسیده بود.
من انتخاب سومی کردم.
نه رها کردم،
نه نگه داشتم.
پایان را تقسیم کردم.
دکمه دیگر یک نقطه نبود؛
هزاران نقطه شد،
در شهرهای مختلف،
در آدمهای مختلف.
حالا هیچکس نمیتواند پایان را کامل کند—
حتی من.
قطارها گاهی میآیند.
بعضی مسافر دارند.
بعضی مقصد ندارند.
مرگ گاهی دیر میرسد،
اما دیگر کاملاً نمیایستد.
و من؟
من دیگر مرکز نیستم.
من
در حاشیهی همهی جهانها
راه میروم
و هر بار که کسی میپرسد
«چرا هیچچیز تموم نمیشه؟»
جواب نمیدهم.
چون این جهان،
بهخاطر یک ترس قدیمی،
یاد گرفته
چطور
بعد از پایان
ادامه پیدا کند.