ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

مرثیه ای برای یک نسل

ما از همان روزهای اول فهمیده بودیم که قرار نیست قهرمان باشیم.

قهرمان‌ها همیشه تنها هستند، اسم دارند، تصویر دارند، مجسمه می‌شوند.

اما ما «جمع» بودیم؛

انبوهی از صداها که روی هم می‌افتادند و شبیه فریاد می‌شدند.

ما فکر می‌کردیم اگر فریاد بزنیم،

صدا راهش را بلد است.

فکر می‌کردیم جهان گوش دارد،

و اگر گوش نداشت، دست‌کم چشم دارد.

و اگر هیچ‌کدام نبود،

خدا هست؛

همان خدایی که گفته بودند صدای شکسته‌ها را زودتر می‌شنود.

ما ساده بودیم؟

شاید.

اما سادگی تنها چیزی بود که هنوز از ما نگرفته بودند.

شهر از صبح‌ها شروع نمی‌شد؛

از شب‌هایی شروع می‌شد که کسی برنمی‌گشت.

شب‌هایی که تلفن‌ها زنگ نمی‌خوردند،

و زنگ نخوردن، خودش خبر بود.

کوچه‌ها باریک‌تر شده بودند،

نه در نقشه،

در نفس.

دیوارها بلندتر نبودند،

اما سایه‌شان سنگین‌تر بود.

ما کنار هم ایستادیم.

نه به‌خاطر شجاعت،

به‌خاطر این‌که اگر کنار هم نمی‌ایستادیم،

تک‌تک‌مان خیلی زود گم می‌شدیم.

ما اسم‌ها را صدا می‌زدیم.

اسم‌هایی که هنوز گرم بودند.

اسم‌هایی که هنوز مادر داشتند.

اسم‌هایی که قرار نبود این‌قدر زود

به گذشته تبدیل شوند.

اولش جهان نگاه می‌کرد.

یا ما این‌طور فکر می‌کردیم.

خبرها آمدند،

تصویرها رد شدند،

چند جمله، چند تحلیل،

چند ابراز نگرانی.

ما دل‌مان را به همان چند جمله خوش کردیم.

انسان وقتی چیزی برای چنگ زدن ندارد،

به کلمه‌ها آویزان می‌شود.

گفتیم:

«دیدید؟ جهان دارد می‌بیند.»

نمی‌دانستیم دیدن،

همیشه مقدمه‌ی کمک نیست.

ما ایستادیم.

ایستادن هزینه داشت.

بدن داشت.

خون داشت.

ترس داشت.

ترس از گلوله نبود؛

ترس از فراموش‌شدن بود.

ترس از این‌که بمیری

و جهان حتی نامت را غلط تلفظ کند.

بعضی‌ها افتادند.

بعضی‌ها برده شدند.

بعضی‌ها ماندند،

اما چیزی درون‌شان برای همیشه رفت.

ما یاد گرفتیم

لبخند بزنیم وقتی دل‌مان گریه می‌کرد.

یاد گرفتیم آرام حرف بزنیم

تا صدا شبیه جرم نشود.

بعد دعا شروع شد.

نه آن دعاهای تمیزِ کتابی.

دعاهای کثیف،

دعاهای لرزان،

دعاهایی که از تهِ درماندگی می‌آیند.

مادرها دعا کردند

بی‌آن‌که بدانند دقیقاً از چه کسی.

پدرها دعا کردند

بی‌آن‌که جرئت کنند بلند بگویند.

ما دعا کردیم

چون آخرین چیزی بود که هنوز مصادره نشده بود.

ما منتظر نشانه بودیم.

نه معجزه.

نه نجات.

فقط یک نشانه‌ی کوچک

که بگوید کسی آن بالا،

یا آن‌طرف،

یا هرجایی،

شنیده است.

اما نشانه نیامد.

جهان سنگدل‌تر از آن بود

که کمکمان کند.

نه از سر دشمنی،

از سر بی‌تفاوتی.

و خدا…

خدا ساکت‌تر از آن بود

که انتظارش را داشتیم.

نه گفت «نه».

نه گفت «صبر کنید».

نه حتی گفت «اشتباه می‌کنید».

فقط ساکت بود.

سکوتش شبیه قهر نبود،

شبیه غیبت هم نبود.

شبیه اتاقی بود

که چراغش روشن است

اما کسی جواب در را نمی‌دهد.

کم‌کم خبرها کوتاه شدند.

نام‌ها حذف شدند.

تصویرها آرشیو شدند.

جهان چیزهای تازه‌تری برای دیدن داشت.

جنگ‌های جدید،

فاجعه‌های بزرگ‌تر،

قربانی‌های تازه‌تر.

ما قدیمی شدیم

در حالی که هنوز جوان بودیم.

بعضی‌ها رفتند.

نه از سر خیانت،

از سر خستگی.

از سر این‌که زندگی را

نمی‌شود همیشه در حالت «انتظار» نگه داشت.

بعضی‌ها ماندند.

نه از سر امید،

از سر ناتوانیِ رفتن.

ما تقسیم نشدیم به خوب و بد؛

به مانده و رفته تقسیم شدیم.

و هر دو گروه

به یک اندازه زخمی بودند.

قبرستان‌ها شلوغ‌تر شدند.

اما سکوت‌شان بیشتر شد.

دیگر کسی شعار نمی‌داد.

دیگر کسی فریاد نمی‌کشید.

مرگ هم وقتی زیاد می‌شود،

عادی می‌شود.

و این عادی‌شدن،

ترسناک‌ترین بخش ماجرا بود.

ما فهمیدیم

جهان قول نداده بود نجات‌مان بدهد.

این ما بودیم

که خیال کرده بودیم عدالت،

یک قانون طبیعی‌ست

مثل جاذبه.

و خدا…

شاید هیچ‌وقت قول نداده بود

در لحظه‌ای که ما می‌خواهیم،

حرف بزند.

این فهم،

نه آرامش آورد

نه رهایی.

فقط توهم را کشت.

حالا سال‌ها گذشته است.

نسل‌های بعدی می‌آیند.

سؤال می‌پرسند.

ما جواب‌ها را بلد نیستیم.

چطور توضیح بدهی

که می‌شود درست باشی

و بازنده شوی؟

چطور بگویی

که حق همیشه پیروز نمی‌شود

و حقیقت همیشه نجات‌بخش نیست؟

ما نجات پیدا نکردیم.

اما حذف هم نشدیم.

ما زنده ماندیم

نه برای پیروزی،

نه برای انتقام،

بلکه برای شهادت دادن.

برای این‌که بگوییم

روزی نسلی بود

که ایستاد،

دعا کرد،

و رها شد.

و اگر کسی روزی پرسید:

«چرا ایمان‌تان شکست؟»

خواهیم گفت:

نَشکست…

زخمی شد.

و اگر پرسید:

«چرا ساکت شدید؟»

خواهیم گفت:

چون فهمیدیم

سکوت هم

نوعی فریاد است.

می
۴۲
۱۳
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید