ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

هجده سالگی

امروز هجده‌ساله شدم.

این را از صدای کلید فهمیدم.

کلیدها همیشه راست می‌گویند؛

برخلاف آدم‌ها.

در سلول

دیوارها به من نزدیک‌تر شده‌اند.

نه حرکت می‌کنند،

نه نفس می‌کشند،

اما می‌دانند.

همه‌چیز را می‌دانند.

فکر می‌کنم تولد یعنی چه؟

یعنی یک سال دیگر زنده ماندن.

اما من

چهار سال پیش

زندگی‌ام را خرج کرده‌ام

بدون آن‌که بدانم پولش تمام می‌شود.

دست‌هایم را نگاه می‌کنم.

هنوز کوچک‌اند.

همان دست‌ها…

همان‌ها.

تصویر شروع می‌شود.

همیشه همین‌جا.

مثل فیلمی که دکمه توقف ندارد.

کوچه باریک بود.

عصر.

نه شب، نه روز.

سایه‌ها بلندتر از آدم‌ها بودند.

او دوید.

من دویدم.

نه برای کشتن.

برای نترسیدن.

فریاد زد:

— ولم کن!

من فقط هل دادم.

یک هل.

یک لحظه.

یک صدای خشک.

صدای سر

وقتی با سنگ آشتی نمی‌کند.

بعد

سکوت.

نه خون شبیه فیلم‌ها بود

نه مرگ شبیه قصه‌ها.

او فقط…

دیگر نفس نکشید.

من چهارده سالم بود.

فکر کردم اگر تکانش بدهم

برمی‌گردد.

برنگشت.

این‌جاست که آدم می‌میرد.

نه وقتی طناب می‌آید.

وقتی می‌فهمد

زمان دیگر به عقب نمی‌رود.

صدای در.

مرا می‌برند.

راهرو بوی آهن می‌دهد

و ترسِ مانده در هوا

مثل عرقِ سرد

روی پوستم می‌نشیند.

پاهایم می‌لرزد.

نه از مرگ.

از این‌که کاملاً می‌فهمم.

مادرم را می‌بینم.

زجه می‌زند.

نه گریه.

زجه.

صدایی که از گلو نمی‌آید،

از شکسته شدن چیزی درون آدم می‌آید.

— بچه‌مه…

— هنوز بچه‌مه…

می‌خواهم بگویم:

«مامان،

من هم هنوز می‌ترسم.»

اما دهانم بسته است.

ترس، زبان ندارد.

مادرِ او

کل می‌کشد.

نه از شادی.

از جنونی که اسمش عدالت است.

کل می‌کشد

انگار می‌خواهد مرگ را جشن بگیرد

چون زندگی دیگر چیزی برایش نگذاشته.

برادرش جلو می‌آید.

تف می‌کند.

تف می‌افتد روی پایم.

گرم است.

سنگین‌تر از طناب.

فکر می‌کنم:

«عجیب است…

چقدر آدم می‌تواند

در چند ثانیه

به حیوان تبدیل شود.»

پدرش طناب را می‌گیرد.

دستش می‌لرزد.

طناب بوی خانه‌ی کسی را می‌دهد

که هیچ‌وقت مال من نبود.

می‌پرسد:

— حرف آخرت؟

می‌خواهم بگویم:

«من نمی‌خواستم.»

اما این جمله

برای مرده‌هاست،

نه برای قانون.

می‌گویم:

— اگه زمان برمی‌گشت…

مکث.

— اگه زمان برمی‌گشت

بازم بچه بودم؟

هیچ‌کس جواب نمی‌دهد.

طناب دور گردنم می‌نشیند.

گردنم باریک است.

همیشه بود.

هیچ‌وقت برای این دنیا ساخته نشده بود.

وحشت

حمله نمی‌کند.

می‌خزد.

آهسته.

مثل ماری که عجله ندارد.

نفسم کوتاه می‌شود.

فکر می‌کنم:

«کاش کسی بهم گفته بود

بعضی اشتباه‌ها

تمرین ندارند.»

پایم می‌لغزد.

درد

نه ناگهانی‌ست

نه قهرمانانه.

درد

یعنی فهمیدن

با تمام وجود

که دیگر هیچ جمله‌ای

ادامه ندارد.

آخرین صدا

زجه‌ی مادرم است.

آخرین تصویر

سنگِ خیسِ آن کوچه.

و آخرین فکر:

«کاش قانون

فرق بین کودک

و جنایتکار

را

بلد بود.»

ساعت می‌زند.

هجده‌ساله شدم.

و این

اولین روزی بود

که دیگر

وجود نداشتم.

می
۳۵
۲۱
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید