
راه باریکهای که از دامنهٔ کوه به سمت جنوب میرفت زیر پایشان سنگریزه میریخت. خورشید هنوز بالا نیامده بود و جهان رنگی میان خاکستری و آبی داشت؛ همان ساعتی که چشمها چیزهایی را میبینند که واقعاً شاید وجود ندارند.
الیور و میکاه بدون حرف پیش میرفتند. پشت سرشان، جسد عزاریا زیر سنگها پنهان شده بود؛ نه آنطور که شایستهٔ پیر دانا باشد، بلکه آنگونه که شرایط مجبورشان کرده بود. باد کوهستان، آخرین خاک را روی آرامگاه سادهاش پاشیده بود.
الیور لحظهای سرش را برگرداند.
چیزی ندید.
اما حسِ «دیدن» را از گردنش میفهمید؛ یک نگاه سرد، کشدار، گرسنه.
میکاه گفت: «به پشتسرت نگاه نکن.»
الیور جواب داد: «تو هم حسش کردی؟»
«هر چیزی که عزاریا را کشت… هنوز خیلی دور نشده.»
باد مثل شلاقی میان بوتهها پیچید.
وقتی آفتاب نیمخیز شد، دشت باز شد؛ زمینی پهن، پر از گیاهان خشکشده و ستونهای نیمهفروپاشیدهای که از روزگار سلیمان باقی مانده بودند. سایهٔ ستونها روی زمین مثل انگشتانی بود که از زیر خاک بیرون زده باشند.
الیور پرسید: «اینها… معبدهای قدیمیاند؟»
«پیشمعبدها. جایی که نگهبانان تابوت برای آموزش جمع میشدند.»
الیور مکث کرد. «عزاریا از اینجاها بود؟»
میکاه لبهایش را جمع کرد. «عزاریا چیزی بیش از یک آموزگار بود… اما بگذار اورشلیم برسیم. آنجا، حقیقت خودش را نشان میدهد.»
الیور آهسته گفت: «اگر زنده بمانیم.»
اینبار میکاه چیزی نگفت.
ظهر نشده بود که صدا آمد؛ صدایی که انسان نمیتواند اشتباه بگیرد: سم اسب.
نه یک اسب.
سه تا. شاید چهار تا.
الیور ایستاد. «هستند…؟»
میکاه بلافاصله دستش را گرفت و او را پشت یک ستون فروریخته کشید. چشمهای پیرمرد در سایه میدرخشیدند.
«ساکت بمان. اگر ما را ببینند، کار تمام است.»
الیور نفسش را حبس کرد.
سمها نزدیکتر شدند؛ ریتمشان حسابشده بود، نه مثل سربازانی در حال گشت، بلکه مثل کسانی که بهدنبال کسی مشخص میگردند.
باد صدای لگامها را آورد.
یکی از سوارها گفت:
«ردّ پا هنوز تازهست. از همین مسیر رفتن.»
دیگری:
«گفته بودن پسر همراهش جوونه. زیادی کودکه برای فرار.»
صدای مرد اول دوباره:
«سن مهم نیست. اگه اون پیشگویی درست باشه… همین بچه میتونه همهچیز رو به آتیش بکشه.»
الیور حس کرد شکمش یخ شد.
میکاه به آرامی زیر گوشش گفت:
«نترس. ترس نفس رو تیز میکنه. باید آروم باشی.»
سوارها مکث کردند. زمین سکوتش را پس داد. لحظهای الیور خیال کرد یکی از مردان دارد مستقیم به ستون نگاه میکند؛ انگار چشمش از شکاف سنگ رد میشود.
اما ناگهان مردی گفت:
«رد پاها ادامه داره. به سمت جنوب. بریم.»
سمها دوباره به صدا درآمدند و دور شدند—کمی، فقط کمی.
میکاه لحظهای گوش داد، بعد بلند شد.
«باید مسیر را عوض کنیم. سریع.»
الیور پرسید: «به سمت جنوب؟»
«نه.»
میکاه به سوی شرق اشاره کرد، جایی که تپههای خشک مثل دندانهای شکسته ردیف شده بودند.
«از راه زیتونستانها میرویم. مسیر کوتاه نیست… اما کسی جرأت نمیکند از میان آن سایهها عبور کند.»
الیور پرسید: «چرا؟»
میکاه چشمانش را نیمهباز کرد.
«چون شبها از میان درختان صداهای عجیبی میآید. و حقیقت این است… آن صداها مال حیوانات نیست.»
زیتونستان در سکوت پیش میرفت. الیور و میکاه آهسته پای میگذاشتند، جوری که حتی برگها هم زیر پا نمیشکستند. اما آن زمزمه…
آن زمزمه لعنتی…
لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.
الیور زیر لب گفت: «این صدا… انگار کسی زیر زمین حرف میزنه.»
میکاه آرام پاسخ داد:
«این خاک، مردههای زیادی دیده، الیور. مردههایی که با ستم و خون مردن.»
زمزمه ناگهان قطع شد.
هیچ صدایی نبود.
نه باد.
نه پرنده.
نه نفس.
و سکوت بهشکل غریبی… کلفت بود.
مثل اینکه چیزی روی هوا نشسته باشد.
الیور خواست چیزی بپرسد، اما قبل از آنکه دهان باز کند—
صدای شکستن پوست درخت آمد.
تق!
چیزی از تنهٔ یکی از درختان زیتون بیرون زد…
انگار شاخهای خودش را از داخل بیرون فشار داده باشد.
الیور عقب پرید.
«میکاه! این… چیه؟»
الیور لبهایش را جمع کرد، چشمانش تنگ شد.
«نه نگاهش کن. چشم اگر رویش بماند، نزدیکتر میآید.»
ولی میکاه نتوانست نگاه نکند.
از شکافِ تنه، دستی چوبی بیرون زده بود.
شبیه شاخه، اما نه کاملاً.
مفصل داشت.
تار و پود داشت.
انگار چیزی زیر پوست درخت تقلا کرده باشد بالا بیاید.
شاخهـدست تکان خورد.
نه از باد.
بلکه از اراده.
الیور یک قدم عقب رفت.
درخت کنار آن هم لرزید.
و دیگری.
در کمتر از چند ثانیه، از پنج تنهٔ زیتون، انگشتهایی باریک و تیره بیرون زدند؛ انگشتهایی که صدای خشخششان از چند قدمی شنیده میشد.
پچپچ دوباره آمد.
این بار واضحتر.
آرام، بلند، کشدار:
«وارِس… وارِس… وارِس…»
الیور حس کرد خونش خشک شد.
«اونا… دارن اسمم رو میگن؟»
میکاه با صدای لرزان گفت:
«نه اسم تو را…
عنوان تو را.»
درختان ناگهان شروع کردند به خم شدن—نه به سمت زمین، بلکه به سمت آن دو نفر.
شاخهها مثل بازوان یک جمعیت بیچهره، آرام اما پیوسته، به سوی الیور میآمدند.
میکاه فریاد زد:
«الیور! چشمهات رو ببند! ندو—فقط از وسطشون رد شو!»
الیور چشمهایش را بست، اما پاهایش از ترس قفل شده بود.
شاخهها نزدیک شدند.
انگشتها به شانهاش خوردند.
سرد.
زبر.
مثل تماس جنازهای که سالها در خاک مانده باشد.
یک شاخه دور مچش حلقه شد.
الیور جیغ زد و تقلا کرد.
شاخه او را عقب میکشید—آرام، مثل چیزی که میخواهد او را «بفهمد»، نه بکشد.
پچپچ شدیدتر شد.
«وارس… بیدار شده… وارِس… از خونِ قدیم…»
میکاه برگشت، چاقوی کوتاهش را کشید، و بدون لحظهای تردید شاخه را برید.
درخت جیغ زد.
نه صدای چوب—
صدای انسان. وحشتناک. شکسته. بلند.
بقیهٔ درختان لرزیدند؛ انگار همهشان درد را حس کرده باشند.
پچپچ تبدیل به فریاد شد.
میکاه بازوی الیور را گرفت.
«بدو! حالا بدو! فقط حالا!»
الیور دوید.
درختان از دو طرف خم میشدند، شاخههایشان جاده را میبستند؛ مثل دهها دست که از میان تاریکی بیرون آمده باشند.
یکی از شاخهها صورت الیور را خط انداخت.
خون گرم روی گونهاش جاری شد.
در آخرین لحظه قبل از خروج از زیتونستان، الیور برگشت—
و دید چیزی که هرگز فراموش نکرد:
تمام درختان، تمام تنهها، تمام شاخهها…
به سمت او خم شده بودند.
انگار کل جنگل، فقط یک موجود واحد باشد که او را نگاه میکند.
پچپچ جمعی، آخرین بار:
«و—رِ—س…»
و بعد سکوت.
یکباره.
قطع.
تمام شد.
پاهای الیور از هم میافتادند. نفسش بالا نمیآمد.
میکاه خودش هم لرزان بود.
او گفت:
«اونا… سالهاست که با هیچ انسانی کاری ندارن.
اما تو…
تو رو شناختن.»
الیور نفسزنان گفت:
«من… چیام؟»
میکاه آرام گفت:
«کسی که نباید تا این اندازه زود… بیدار میشد.»
آسمان تاریک شد و نخستین ستاره از پشت تپهها بالا آمد، زیتونستان تمام شد. الیور از دل درختان بیرون آمد و برای لحظهای خشکش زد.
در دوردست، پشت مه شب، اورشلیم پیدایش شد.
نه شهری نورانی.
نه باشکوه.
نه آنطور که در داستانها شنیده بود.
بلکه شهری که انگار روی تیغهٔ مرگ ایستاده باشد.
دیوارهایش مثل استخوانهایی بلند بیرون زده بودند.
شعلههایی کوچک در دوردست میسوختند.
و در بالاترین نقطه شهر، برجی باریک و تیره، مثل انگشت متهمکنندهای به سوی آسمان.
الیور آهسته گفت:
«این… اورشلیمه؟»
میکاه نگاهش کرد.
«نه. این فقط پوستهٔ اونه.»
الیور برگشت.
«پس حقیقتش کجاست؟»
میکاه گفت:
«در دل شهر. در مکانی که هیچکس دربارهاش حرف نمیزند:
تالار اوریکل.
جایی که پیشگوییِ واقعی پنهان شده.»
الیور آب دهانش را قورت داد.
«و… اونهایی که دنبال ما هستن…؟»
میکاه گفت:
«پیش از ما به شهر رسیدهن. و میدونن تو کی هستی، حتی اگر خودت ندونی.»
بادِ گرمِ شب روی صورت الیور نشست—اما اینبار بوی خون داشت.