ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

وحشت در شب کریسمس

(سلام دوستان گلم این اولین داستان جنایی منه دوست دارم بهم بگین داستان رو دوست داشتین یا خیر ممنون)

شب بوی نم و خون می‌دهد.

چراغ‌های رنگی روی خانه‌ها می‌لرزند، انگار از سرما می‌ترسند. موسیقی کریسمس از پنجره‌ای دور شنیده می‌شود؛ شاد، قدیمی، خش‌دار. خنده‌ی بچه‌ها در کوچه می‌پیچد و بعد، ناگهان قطع می‌شود. نه با فریاد، نه با حادثه‌ای مشخص؛ فقط انگار کسی صدا را خاموش کرده باشد.

هیچ‌کس متوجه نمی‌شود.

هفت سال است که کریسمس همیشه همین‌طور شروع می‌شود.

بورلی هیلز – لس‌آنجلس

یک مانده به کریسمس

سال ۱۹۷۵

هفت سال است که این شب، شبِ عادی نیست.

سال اول، همه گفتند حادثه بوده. سندی شافر که دیر به خانه برگشته و دیگر نرسیده. جسدش در تاریکی پیدا شد؛ با بدنی کبود چشم‌هایی که از حدقه بیرون زده، انگار هنوز منتظر کسی باشد.

سال دوم، واژه‌ی «حادثه» کنار رفت. قتل جافری درک آرام‌آرام وارد پرونده‌ها شد، و قاتل بی‌آن‌که نامی داشته باشد. فقط یک تاریخ ثابت: شب کریسمس.

سال سوم، قتل تام بویر صورت خورد شده دست ها بریده شده، مردم زودتر درها را قفل کردند. درخت‌های کاج زودتر جمع شدند. اما باز هم قاتل کار خودش را کرده بود

سال چهارم، قتل فلیپ نورمن خفه شده با ریسه روشنایی درخت کاج، پلیس الگو را دید، اما نفهمید. هر بار یکی هر بار نزدیک نیمه‌شب. و هر بار، نشانه‌هایی که توضیح‌پذیر نبودند؛ چیزهایی که بیشتر شبیه پیام بودند تا اشتباه.

سال پنجم، قتل لورن دان شایعه‌ها شروع شد. بابانوئل، همسایه، غریبه، روح. هیچ‌کدام جواب نبود.

سال ششم، قتل امانوئل هارت قتل‌ها فجیع‌تر شدند. نه برای پنهان‌کاری؛ برای تأکید.

سال هفتم، دیگر کسی شک نداشت. این انتخابی بود. دقیق. سال‌به‌سال. و هر بار فقط یک شهروند

"ادراه پلیس بورلی هیلز ساعت 10:11نیمه شب "

نور سفید ناگهان چشم را می‌زند. صدای فن قدیمی، دیوار خاکستری اداره پلیس، و عکس‌هایی که یکی‌یکی روی پرده می‌افتند. چهره‌ها فرق دارند، سن‌ها متفاوت است، اما ترس در همه‌شان یک‌شکل مانده.

سرهنگ جان جلو ایستاده؛ کت خاکستری، کراوات شل، سیگاری خاموش میان انگشتان.

«هفت سال. هفت شب کریسمس. هفت بی گناه.»

کلیک. عکس بعدی.

«امسال، سال هشتمه.»

نگاهش توی اتاق می‌چرخد و لحظه‌ای روی افراد حاظر عقب سالن می‌ایستد؛ افسرانی که از شرم به پرده نگاه نمی‌کنند.

پارکینگ اداره پلیس نیمه‌تاریک است. چراغ‌های فلورسنت یکی‌درمیان خاموش‌اند. Ford LTD مدل ۱۹۷۳ آرام می‌ایستد؛ سبز تیره، آن‌قدر تیره که شب را در خودش حل می‌کند.

افسر فِرِد پشت فرمان می‌ماند. دست‌هایش هنوز روی غربیلک است. رادیو پلیس موسیقی کریسمس پخش می‌کند. صدا را کم می‌کند، نه خاموش.

داخل اداره، سرهنگ پرونده‌ی ضخیمی را جلویش می‌گذارد.

«می‌خوام امسال تمومش کنیم.»

فرد پرونده را باز نمی‌کند. فقط دستش را روی جلد می‌گذارد.

ساعت ۱۰:۴۷ شب، تلفن اداره پلیس زنگ می‌خورد. صدایی آرام گزارش می‌دهد: مردی مشکوک، پارکی نزدیک سانست بولوار، پالتوی تیره، کلاه قرمز.

واحدها اعزام می‌شوند. نتیجه: یک ولگرد. سرنخ بسته می‌شود.

اما فرد به تلفن نگاه می‌کند.

«آدمایی که فقط گزارش می‌دن، معمولاً بیشتر از این می‌دونن.»

نیمه‌شب گذشته است. اتاق بایگانی بوی کاغذ کهنه می‌دهد. فرد پرونده‌ها را روی میز پخش می‌کند؛ سال‌ها کنار هم. شاهدان. اسم‌ها. سن‌ها.

چند اسم تکرار شده‌اند.

بعد، پرونده‌ای قدیمی‌تر: تصادف – شب کریسمس.

یک کودک نه‌ساله. یک تقاطع. چند شاهد.

بعضی از همان شاهدها، حالا مرده‌اند.

فرد زیر لب می‌گوید:تنها شاهدی که از شب تصادف باقی مانده نیکولای جفرسون باید سر نخ اون باشه

«این تصادفی نیست.»

"شب کریسمس 1975"

اتاقی تاریک. روی میز چوبی: دستکش چرمی، ریسه‌ی چراغ کریسمس، کاغذی تاخورده. مردی دستکش‌ها را می‌پوشد. عجله ندارد. بیرون، خنده‌ی بچه‌ها می‌آید.

در بسته می‌شود. شب شروع می‌شود.

"برش موازی"

فرد با ماشین در خیابان‌های بورلی هیلز می‌چرخد. نقشه‌ای کاغذی کنار دستش است. یک آدرس دایره شده.

مرد از کوچه‌ای باریک می‌گذرد. خانه‌ای با چراغ ایوان روشن. پنجره‌ای نیمه‌باز. این یکی.

داخل خانه، نور درخت کاج می‌لرزد. نیکولای پشتش به راهروست. ریسه بالا می‌آید.

روی ایوان، فرد مکث می‌کند. صدایی می‌شنود؛ چیزی بین نفس و فریاد.

ضربه به در.

در شکسته می‌شود. فرد نیم خیز به داخل میجهد نور، بوی کاج، پلاستیک سوخته. درگیری کوتاه است. میز می‌افتد. چراغ‌ها خاموش و روشن.

ریسه روی زمین می‌افتد.

نیکولای سرفه می‌کند. زنده است.

قاتل دست‌بند خورده، نشسته. چراغ‌های قرمز و آبی از پنجره رد می‌شوند.

فرد:

«اسمت.»

مرد:

«ساموئل هیلز.»

فرد اسم را می‌شناسد.

«پدر دنیل هیلز 9 سال پیش در تصادفی کشته شده بود درست شب کریسمس و تمام شاهد ها فرد فراری را لو نداده بودند »

ساموئل سر تکان می‌دهد.

«دنیل. نه ساله.»

سکوت.

«اون شب، بچه‌ها تماشاچی بودن. یکی خندید. یکی فرار کرد. یکی دروغ گفت.»

فرد:

«بچه بودن.»

ساموئل:

«شاهد بودن.»

مکث.

«هر شب کریسمس، صدای ترمز رو می‌شنیدم.»

فرد:

«و امشب؟»

ساموئل آرام می‌گوید:

«آخرین شاهد.»

فرد بیرون می‌آید. آژیرها خاموش می‌شوند. برف سنگینی روی خیابان می‌ریزد. چراغ‌های کریسمس هنوز روشن‌اند.

برای اولین بار،

شب نفس می‌کشد.

شب
۲۸
۲۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید