ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

پرواز 3659

اسم من ویلبر هِیز است.

اگر بخواهم صادق باشم، پرواز ۳۶۵۹ برای من هیچ اهمیتی نداشت. نه سفر کاری مهمی بود، نه دیدار عاشقانه‌ای. از آن پروازهایی بود که آدم بعدش فقط یادش می‌ماند خسته بوده و صندلی‌ها کمی تنگ‌تر از حد معمول.

فرودگاه ویرجینیا شلوغ نبود. بوی قهوه‌ی مانده، صدای کفش‌ها روی کف صیقلی، و آن حس خاصِ معلق‌بودن—نه هنوز رفته‌ای، نه دیگر مانده‌ای.

روی بلیت نوشته بود:پرواز 3659 هواپیمایی آمازون ایرلاین

کنار پنجره نشستم. عادت داشتم. وقتی زمین کوچک می‌شود، مسائل هم کوچک‌تر به نظر می‌رسند.

مهماندار با صدایی کاملاً عادی گفت: «خوش‌آمدید. پرواز ما حدود چهار ساعت طول می‌کشه. احتمال تلاطم خفیف وجود داره.»

کلمه‌ی خفیف را طوری گفت که انگار قول می‌دهد.

دو ردیف جلوتر، مردی نشسته بود که بعدها فهمیدم اشتباه بزرگی‌ست اگر آدم‌هایی مثل او را نادیده بگیرد.

پنجاه‌وچند ساله، موهای خاکستری، کت قهوه‌ای ساده. نه شبیه استادها بود، نه شبیه مدیرها. شبیه کسی که بلد است زیاد دیده نشود.

زن کنارش گفت: «اولین باره سوار هواپیما می‌شم.»

مرد با لبخند گفت: «پس انتخاب خوبی کردید. اغلب اوقات، هیچ اتفاق خاصی نمی‌افته.»

زن خندید. «و اون مواقعی که اتفاق می‌افته؟»

مرد مکث کرد. «اون موقع‌ها… داستانش بعداً تعریف می‌شه.»

نمی‌دانم چرا، ولی این جمله در ذهنم ماند.

پرواز آرام اوج گرفت. چراغ کمربندها خاموش شد. مجله‌ای برداشتم که حتی عنوانش را نخواندم.

اولین اتفاق عجیب، آن‌قدر کوچک بود که اگر بعداً بهش فکر نمی‌کردم، کاملاً فراموشش می‌کردم.

دفترچه‌ی جیبی‌ام را باز کردم. صفحه‌ی آخر، یک جمله با خط خودم نوشته شده بود: «این اولین بار نیست.»

نمی‌دانستم چرا نوشته‌امش.

نه تاریخ داشت، نه ادامه.

دفترچه را بستم. به خودم گفتم خسته‌ام.

حدود چهل دقیقه بعد، هواپیما کمی تکان خورد. همان تلاطم خفیفِ وعده‌داده‌شده.

صدای افتادن چیزی از عقب کابین آمد.

بعد، چند ثانیه بعد—دوباره همان صدا.

این‌بار مطمئن بودم.

به مرد جلوتر خم شدم و گفتم: «شما هم شنیدید؟»

برگشت. چشم‌هایش دقیق بود. «کدوم صدا؟»

گفتم: «همونی که… دوبار اومد.»

کمی فکر کرد. «من فقط یک بار شنیدم.»

این جمله، بی‌هیچ هیجانی گفته شد.

همینش ترسناک بود.

مهماندار شروع به سرو نوشیدنی کرد. وقتی به ردیف من رسید، مکثی کرد.

گفت: «ببخشید… شما قبلاً نوشیدنی گرفتید؟»

گفتم: «نه.»

سر تکان داد. «عجیبه. فکر کردم…»

جمله را تمام نکرد.

وقتی دور شد، دیدم مرد جلوتر نگاهم می‌کند.

گفت: «بعضی وقت‌ها، حافظه زودتر از واقعیت تصمیم می‌گیره.»

پرسیدم: «یعنی چی؟»

گفت: «یعنی ما مطمئن نیستیم کدوم‌یکی داره جلوتر حرکت می‌کنه.»

لبخند زد، انگار شوخی کرده باشد.

اما شوخی‌ها معمولاً این‌قدر فکر آدم را درگیر نمی‌کنند.

ساعت‌ها درست کار می‌کردند. ارتفاع‌سنج هم. خلبان از بلندگو اعلام کرد همه‌چیز عادی است.

با این‌حال، چیزهای کوچکی سر جای خودشان نبودند:

فیلمی که انگار یک صحنه‌اش را از قبل می‌دانستم

کودکی که دیالوگ بعدی را قبل از بازیگر گفت

مردی که پرسید: «باز هم همین مسیر رو می‌ریم؟»

کلمه‌ی باز مثل میخ در ذهنم فرو رفت.

تلاطم بعدی شدیدتر بود. ماسک‌ها نیفتادند، جیغی هم نبود، اما حس کردم هواپیما نه پایین می‌رود، نه بالا—انگار درجا می‌زند.

مرد جلوتر زیر لب گفت: «نه… این‌طوری نه.»

خم شدم جلو. «چی؟»

این‌بار جدی نگاهم کرد. «تا حالا به این فکر کردی که زمان، همیشه جلو نمی‌ره؟»

گفتم: «نه. چون… خب، می‌ره.»

سر تکان داد. «برای ما. نه الزاماً برای خودِ زمان.»

چراغ کمربندها روشن شد.

دقیقاً همان جمله‌ی مهماندار: «لطفاً در صندلی‌های خود باقی بمانید.»

با همان تُن.

با همان مکث.

چند نفر خندیدند. یکی گفت: «دژاوو.»

مرد جلوتر گفت: «نه. دژاوو نیست.»

پرسیدم: «پس چیه؟»

گفت: «وقتی نتیجه، قبل از علت دیده می‌شه.»

تلاطم ناگهان شدید شد.

ماسک‌ها افتادند. نور قطع شد. جیغ‌ها واقعی بودند.

هواپیما سقوط کرد.

نه طولانی.

نه قهرمانانه.

فقط یک ضربه، و سیاهی.

چشم که باز کردم، مهماندار داشت نوشیدنی می‌ریخت.

ساعت عقب‌تر بود.

چراغ کمربندها خاموش.

اما:

روی دستم خراش کوچکی بود.

صندلی کناری خالی بود.

و من می‌دانستم افتاده‌ایم.

مرد جلوتر آرام گفت: «این یکی سریع تموم شد.»

پرسیدم: «چی تموم شد؟»

گفت: «نسخه‌ای که پایدار نبود.»

این‌بار، او شروع به توضیح کرد—نه مثل معلم، مثل کسی که دارد اعتراف می‌کند.

گفت: «بعضی سیستم‌ها وقتی به بن‌بست می‌رسن، ریست می‌شن.

طبیعت هم همین‌کاره.»

پرسیدم: «ما ریست شدیم؟»

گفت: «نه دقیقاً. کپی شدیم.»

این‌بار، قبلش حسش کردیم.

کسی فریاد زد: «باز داره اتفاق می‌افته!»

من به مرد گفتم: «تو می‌دونستی.»

گفت: «حدس می‌زدم.»

سقوط طولانی‌تر بود. صدای فلز، فریاد، فشار.

سیاهی.

باز هم برگشتیم.

اما این‌بار:

جای نشستنم عوض شده بود.

کودکی اسم مرا صدا زد.

دفترچه‌ام خالی بود.

مرد گفت: «دیگه وقتشه بدونی.»

پرسیدم: «چی؟»

گفت: «من فیزیک کوانتوم کار می‌کنم.

و ما توی یک پرواز نیستیم… توی چند نسخه از اونیم.»

او توضیح داد—آرام، انسانی:

هر حادثه‌ی بزرگ، جهان را مجبور به انتخاب می‌کند

انتخاب‌ها شاخه می‌سازند

همه‌ی شاخه‌ها دوام نمی‌آورند

گفت: «سقوط، راه ساده‌ی طبیعته برای حذف تناقض.»

پرسیدم: «و ما چرا هنوز اینجاییم؟»

نگاهم کرد. «چون هنوز تصمیم نگرفته‌ای.»

سقوط‌های بعدی

دیگر شمردنشان سخت بود.

بعضی کوتاه.

بعضی نیمه‌تمام.

بعضی حتی کامل نمی‌شدند—انگار جهان وسطش منصرف می‌شد.

در بعضی نسخه‌ها:

من زود می‌مردم

در بعضی اصلاً سوار نشده بودم

در بعضی، کنار کسی نشسته بودم که دوستش داشتم… ولی نمی‌شناختمش

دانشمند گفت: «فقط یک نسخه اجازه‌ی فرود داره.

اونی که کمترین تناقض رو ایجاد کنه.»

پرسیدم: «و من؟»

گفت: «تو زیادی سؤال پرسیدی.»

فهمیدم.

این نسخه فقط وقتی پایدار می‌شود که من کمتر باشم.

حرف نزدم.

حرکت نکردم.

دفترچه را بستم.

پرواز ۳۶۵۹ فرود آمد.

آرام.

بی‌هیچ تشویقی.

مردم پیاده شدند.

هیچ‌کس چیزی عجیب حس نمی‌کرد.

من هم پیاده شدم.

اما:

کسی اسمم را نپرسید

کسی منتظرم نبود

و دفترچه‌ام خالی ماند

آخرین جمله‌ای که نوشتم، این بود: «این تنها نسخه‌ای بود که اجازه داشت به زمین برسد.»

و بعد، دفترچه را بستم—

چون بعضی داستان‌ها،

فقط یک‌بار باید گفته شوند.

سفر کاریمی
۲۹
۱۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید