ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

Zero room(part3)

اولین باری که پول را جابه‌جا کردم،

هیچ‌چیز دزدیده نشد.

یک رقم اعشاری بود.

سه صفر، بعد یک عدد کوچک.

نه آن‌قدر بزرگ که دیده شود،

نه آن‌قدر کوچک که بی‌فایده باشد.

من مسئول «هماهنگی جریان‌ها» بودم.

بانک‌ها، صندوق‌ها، شرکت‌های کاغذی.

همه‌چیز شفاف بود—

آن‌قدر شفاف که کسی فکر نمی‌کرد چیزی پشتش باشد.

ریچارد آن‌موقع همراهم بود.

نه در جرم—

در توجیه.

گفت: — «اگه سیستم اجازه می‌ده، یعنی ایراد نداره.»

من خندیدم. — «سیستم اجازه نمی‌ده. فقط نمی‌فهمه.»

شب‌ها دیر می‌رفتم.

نه برای پنهان‌کاری—

برای تمرکز.

عددها وقتی تنها می‌شن، راست‌گوترن.

وقتی رقم‌ها جمع شدند،

دیگه راه برگشتی نبود.

نه به‌خاطر پول—

به‌خاطر این‌که فهمیده بودم سیستم، حافظه‌ی اخلاقی نداره.

آخرین انتقال را که زدم،

برای اولین بار دستم لرزید.

نه از ترس.

از این فکر که شاید

این‌بار

سیستم من را دیده باشد.

بعد نور رفت.

حال — اتاق محاسبه"

نور که برگشت،

دیوارها نزدیک‌تر بودند.

نه واقعاً—

حسی که می‌گفت فضا دیگر برای انسان طراحی نشده.

ریچارد کنار پنل ایستاده بود.

خطوط شش‌ضلعی روی دیوار آرام جابه‌جا می‌شدند.

مثل نموداری که زنده است.

ادوارد گفت: — «این‌جا تصادفی نیست.»

ریچارد بدون اینکه برگردد: — «هیچ‌کدوم از این‌جاها تصادفی نبود.»

ادوارد به کف نگاه کرد.

اعداد کم‌نور زیر لایه‌ی فلز می‌درخشیدند.

— «می‌بینی؟»

— «اینا مراحل نیستن… وزن‌ان.»

ریچارد برگشت. — «وزن چی؟»

— «تصمیم.»

ادوارد نفس عمیق کشید.

— «سیستم داره جمع می‌زنه. نه انتخاب می‌کنه.»

نور سردتر شد.

ریچارد: — «پس چرا بعضی‌ها زودتر حذف می‌شن؟»

ادوارد مکث کرد. — «چون بدهکارترن.»

صدا فعال شد.

نه ناگهانی—

قطعی.

«تحلیل تکمیل شد.»

ریچارد جلو رفت. — «صبر کن! اگه تحلیل می‌کنه، می‌تونیم—»

ادوارد حرفش را برید: — «نه. این‌جا جاییه که خروجی می‌گیره.»

کف زیر پای ادوارد قفل شد.

ریچارد: — «ادوارد؟»

ستون اول بالا آمد.

فلز سرد دور ساق پا حلقه زد.

نه فشار—

یادآوری.

ادوارد گفت: — «می‌دونی فرق من با بقیه چی بود؟»

ریچارد: — «الان وقتش نیست!»

ستون دوم قفسه‌ی سینه را گرفت.

هوا عقب نشست.

ادوارد با صدایی که هنوز کنترل داشت: — «من فکر می‌کردم سیستم کورِ.»

— «اما فقط… بی‌رحمه.»

ریچارد به پنل کوبید. — «خاموشش کن! رمز داره!»

ادوارد لبخند کمرنگی زد. — «داره. ولی نه برای تو.»

اعداد روی دیوار روشن شدند.

رد انتقال‌ها.

سال‌ها.

شب‌ها.

تصمیم‌هایی که هیچ‌وقت دادگاه نرفتند.

فشار بیشتر شد.

نه ناگهانی—

پیشرونده.

ریچارد فریاد زد: — «داری خفه می‌شی!»

ادوارد نگاهش کرد.

آخرین نگاه.

— «من همیشه با فشار کار کردم.»

ستون سوم بسته شد.

بدن دیگر جایی برای تطبیق نداشت.

صدا از فریاد عبور نکرد—

در گلو ماند.

سیستم گفت: «تسویه در حال انجام است.»

فشار نهایی.

نه خون.

نه شکستن نمایشی.

فقط پایانِ ظرفیت.

وقتی ستون‌ها عقب رفتند،

چیزی نیفتاد.

فقط سکوتی ماند

که عدد نداشت.

دیوار نوشت:

«بدهی صفر شد.»

ریچارد تنها ایستاد.

دست‌ها روی پنل.

چشم‌ها خالی.

و سازه،

بی‌هیچ احساس،

به محاسبه‌ی بعدی رفت.

نور
۱۸
۱۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید