
ریچارد یاد گرفته بود که حقیقت را تقسیم کند.
نه انکار،
نه اعتراف—
تقسیم.
در اولین مناظره گفت: — «مردم خستهاند.»
و مردم سر تکان دادند،
چون خستگی تنها چیزی بود که همه داشتند.
او دشمن ساخت.
نه با اسم—
با اشاره.
— «آنها نمیخواهند شما امن باشید.»
هیچکس نپرسید «آنها» کیاند.
ابهام، بهترین متحد قدرت است.
وقتی آمار بالا رفت،
ریچارد گفت: — «دیدید؟ سیاست جواب میدهد.»
وقتی آمار افت کرد، — «شرایط جهانی پیچیده است.»
مشاورش یکبار آهسته گفت: — «داریم مردم رو میسوزونیم.»
ریچارد لبخند زد. — «گرما یعنی حرکت. سرما یعنی مرگ.»
او روی صحنهها ایستاد،
دستها را بالا برد،
و یاد گرفت چطور کف زدن را
جای فکر کردن بنشاند.
آخرین سخنرانیاش با این جمله تمام شد: — «یا با ما هستید، یا علیه آینده.»
و آینده—
ساکت ماند.
"حال"
راهرو اول نور قرمز شد.
نه هشدار—
اعلان شرایط.
راهرو ششضلعی کش آمد.
دیوارها فلزی بودند، اما نفس میکشیدند.
هوا سنگین شد.
ریچارد گفت: — «این هم مثل بقیهست. فشار روانی.»
قدم اول را برداشت.
گرما آرام بالا آمد.
نه سوزان—
مثل وقتی که دستت را نزدیک چیزی داغ میبری و هنوز عقب نمیکشی.
ریچارد ادامه داد.
چند متر جلوتر،
دستهایش شروع کردند به سوزش.
— «کنترل دماست… میخوان بترسونن.»
کف دستها را مشت کرد.
اشتباه.
پوست کش آمد.
درد دیگر قابل نادیدهگرفتن نبود.
او نفسش را حبس کرد—
سالها همین کار را کرده بود.
راهرو دوم
نور نارنجی.
هوا موج برداشت.
ریچارد کفشهایش را حس نمیکرد.
بعد—
بیش از حد حس کرد.
کف پاها میسوختند.
نه ناگهانی—
تدریجی، آموزشی.
هر قدم
پیام بود.
ریچارد فریاد زد: — «این عدالت نیست!»
سیستم جواب نداد.
او خندید، خندهای شکسته: — «عدالت؟ عدالت برای رأیدهندهست، نه تصمیمگیرنده.»
زانوهایش لرزیدند.
ایستاد.
اگر مینشست، دیگر بلند نمیشد.
راهرو سوم
نور سفید.
بدترین رنگ.
گرما همهجا بود.
نه فقط زیر پا—
در هوا، در نفس، در سینه.
ریچارد حس کرد پوست بدنش دیگر از او نیست.
انگار لباسی بود که دارد تنگ میشود.
عرق،
نه خنککننده—
شکنجه بود.
او به دیوار تکیه داد.
فلز داغ،
بیرحم،
بینظر.
زمزمه کرد: — «من مردم رو نجات دادم…»
صدا اینبار آمد.
آرام.
نزدیک.
«مردم زنده ماندند.»
«تصمیمگیرنده نه.»
ریچارد جیغ کشید.
نه برای کمک—
برای تخلیه.
درِ ششضلعی
آخر راهرو،
در بود.
بزرگ.
سنگی.
خنک—
یا حداقل، اینطور به نظر میرسید.
ریچارد خودش را کشاند.
دیگر راه نمیرفت.
دستش را روی در گذاشت.
سنگ سرد نبود—
فقط کمتر میسوزاند.
در باز شد.
تالار کوهستان
باد مثل سیلی خورد توی صورتش.
برف افقی.
کولاک کورکننده.
تالار ششضلعی
روی نوک کوه بود.
هیچ حفاظی.
هیچ راه بازگشتی.
ریچارد جلو رفت.
گرما هنوز در بدنش بود،
اما سرما شروع به بلعیدن کرد.
خندید.
هذیانی.
— «همیشه… تضاد میسازین…»
قدمش لغزید.
پا فرمان نبرد.
برای لحظهای کوتاه،
ایستاد.
مثل سیاستمداری که هنوز فکر میکند
میتواند جمله را عوض کند.
بعد—
هیچ.
سقوط.
نه فریاد.
نه اعتراض.
فقط ناپدید شدن
در مه و برف.
پایان فصل
در بسته شد.
سیستم نوشت:
«دورهی خدمت پایان یافت.»
و کوه—
بیاعتنا،
بار دیگر ساکت شد.