
از وقتی مرا به اینجا انداختهاند، وقت برایم شکلِ قیر گرفته است؛ سنگین، سیاه، چسبنده. روزها از سوراخِ کوچکِ بالای دیوار میچکند و شبها مثل حیوانی زخمی در گوشهٔ سلول میلولند. من دیگر نمیدانم کدام یک از این دو بدتر است: روزی که در آن میتوانم صورت خودم را در نور کدر ببینم، یا شبی که همهچیز، حتی نفس کشیدن، شبیه گناه میشود.
سلول من بوی لجن و ادرار متعفن میدهد. بویی که انگار از دیوارها نمیآید، از خودِ زمین میجوشد، از اعماقی که مردهها در آن خوابیدهاند. هر وقت چشمهایم را میبندم، خیال میکنم زیر این کفِ سرد، چیزهایی دفناند که هنوز میجنبند. شاید استخوان. شاید خاطره. شاید همان بخش از من که هنوز نمیپذیرد من اینجا هستم، نه در خانه، نه کنار زنم، نه کنار بچهام، بلکه پشت این دیوارها، با دستهایی که دیگر هیچچیز را نمیتوانند پس بگیرند.
دستهایم را زیاد نگاه میکنم. دو عضو بیجان، دو ابزارِ خاموش. اینها همان دستهاییاند که زمانی فکر میکردم برای کار، برای نان آوردن، برای نوازش ساخته شدهاند. اما حالا هر وقت به آنها نگاه میکنم، حس میکنم مال من نیستند. انگار از مرد دیگری ماندهاند؛ مردی که در تاریکیِ یک خانهٔ نمور زندگی میکرد و کمکم از خودش خالی شد، بیآنکه بفهمد.
یادم نمیآید اولین ترکِ ما از کجا شروع شد. شاید از همان روزهایی که خسته به خانه برمیگشتم و او ساکت نگاهم میکرد. سکوتش از هر فریادی بلندتر بود. من آن را اهانت میپنداشتم. نمیفهمیدم که آدمی گاهی فقط از فرطِ ماندن در کنارِ درد، زبانش را از دست میدهد. خیال میکردم اگر صدایم را بلندتر کنم، اگر دیوار را بکوبم، اگر ترس را در اتاق پهن کنم، آن سکوت میشکند. اما سکوت، اگر ریشه دوانده باشد، با صدا نمیترکد؛ فقط عمیقتر میشود.
زنم را حالا بیشتر در خیال میبینم تا در حافظه. چهرهاش مثل عکسِ ماندهای در آب، تیره و لرزان، جلو چشمم میآید. نه از آن زنهایی بود که آدم بهراحتی فراموششان کند. نگاهش چیزی داشت که آدم را آرام میکرد و میترساند، هر دو با هم. آرامشِ کسی که هنوز امید را ول نکرده، و ترسِ کسی که میداند امید هم در خانهٔ ما بیمار میشود. من این را نفهمیدم. یا بدتر، فهمیدم و اعتنا نکردم.
بچهام… نه، این کلمه برایم مثل تیغ است. بچهام هنوز در ذهن من راه میرود. با قدمهای کوچک، با کفشهایی که همیشه یکچیز کم داشتند، با صدایی که انگار از تهِ چاهی روشن میآمد. او را خیلی کم در آغوش گرفته بودم. آدم وقتی خودش را سنگ میکند، نمیفهمد چگونه باید موجودی نرم را لمس کند. من از نرمیِ او میترسیدم، از اینکه به من شباهت پیدا کند، از اینکه روزی بفهمد پدرش یعنی چه. حالا هر بار که به او فکر میکنم، حس میکنم چیزی در سینهام میخراشد، چیزی زنده و کور.
آن شب را کامل به یاد نمیآورم. شاید مغز من خود را از جزئیاتِ آن نجات داده است. یا شاید من خودم نخواستهام ببینم. فقط تکههایی مانده: صدای در، بوی تندِ عصبانیت، لرزش چراغ، و بعد سکوتی که مثل آبِ سیاه از همهجا بالا آمد. من همیشه خیال میکردم آدم تا آخرین لحظه اختیار دارد. حالا میدانم بعضی لحظهها پیش از آنکه بفهمی، تو را میبلعند. آدم بعد فقط میماند با نتیجه، با لکهها، با چیزی که دیگر اسم ندارد.
صبحش، دنیا برایم از نو شروع نشد؛ تمام شد. مردهایی آمدند با صورتهای بیحس، با سؤالهایی که از همان اول جوابشان را میدانستند. من نگاهشان میکردم و حس میکردم از دورترین نقطهٔ زمین به من مینگرند. انگار من شیئی بودم مانده از یک فاجعه، نه آدمی که هنوز نفس میکشید. و راستش را بخواهی، همانجا فهمیدم که بعضی آدمها پیش از حکم، در درون خودشان محکوم میشوند.
از آن روز، خواب برایم به شکلِ زهر درآمده است. هر بار که چشم میبندم، خانه برمیگردد. نه خانهٔ واقعی، بلکه خانهای که در ذهن من به گورستان تبدیل شده. راهرو باریک، پردهٔ کثیف، بوی غذا مانده، صدای نفسهای بریده، و آن اتاقی که درش همیشه نیمهباز بود، انگار چیزی منتظرِ خروج باشد. گاهی خیال میکنم زنم کنار پنجره ایستاده و نگاهم میکند؛ نه با نفرت، نه با بخشش، بلکه با همان خستگیِ بیپایانی که آدم را از پا میاندازد. خستگیِ کسی که مدتها پیش دانسته نجاتی در کار نیست.
در زندان، آدمها از گناه مثل از یک بیماری حرف میزنند؛ انگار اگر اسمش را بگویی، از تنت بیرون میرود. اما گناه، اینطورها نیست. گناه در رگ میدود، در استخوان جا میگیرد، در فکر لانه میکند. من هر شب با آن بیدار میشوم، با آن مینشینم، با آن به دیوار تکیه میدهم. گاهی حس میکنم درون سرم دو نفر زندگی میکنند: یکی که میخواهد فراموش کند، و یکی که اجازه نمیدهد. دومی همیشه پیروز میشود.
بعضی وقتها صدای بچه را میشنوم. نه واضح، نه واقعی. بیشتر شبیه خشخشِ کاغذی است که در آب مانده باشد. با اینهمه، همان صدا کافی است که تمام تنم سست شود. بعد زنم را میبینم، نه با صورت، با حضور. حضوری سنگین، سرد، و بیرحم، که در گوشهٔ سلول مینشیند و از من نمیپرسد چرا. شاید همین بدتر است. انسان اگر محکوم شود و کسی از او بپرسد چرا، هنوز امیدی به توضیح هست. اما وقتی پرسشی در کار نباشد، یعنی حکم از پیش صادر شده است.
من حالا به یک چیز یقین دارم: هیچ دیواری به اندازهٔ دیوارهای ذهن آدم محکم نیست. من اینجا زندانیام، اما زندانِ واقعی همانجاست که شبها با چشم باز در آن میلولم. همان خانهٔ نمور، همان اتاقِ خاموش، همان لحظهای که همهچیز از هم گسست و من، بهجای آنکه انسان بمانم، به هیولایی کوچک و حقیر بدل شدم. هیولایی که نه از زنجیر میترسد، نه از مرگ؛ فقط از یادآوری.