
در آن شهرِ بینام که برجهایش از کاغذهای تاخورده ساخته شده بود و پنجرههایش از شیشه نبود، از لایههای نازکِ یخزدهی جوهر بود، مدادی زندگی میکرد که نامش را هیچکس به یاد نمیآورد. نه از آن رو که نامی دشوار داشت، بلکه چون در آن سرزمین، اسمها بیش از آنکه برای صدا کردن باشند، برای فراموش شدن به کار میرفتند. او در کشوی سومِ میزی عظیم به دنیا آمده بود؛ میزی که میگفتند ریشههایش تا زیرِ حافظهی جهان پایین میرود. دیگر مدادها مثل او نبودند. آنها سرنوشت خود را سادهتر پذیرفته بودند: نوشته شدن، کوتاه شدن، تراشیده شدن، و در آخر، افتادن در تاریکیِ سطل. اما او از همان روزهای نخست، وقتی هنوز چوبِ بدنش بوی جنگلی دور را میداد و مغزِ سیاهش زیر پوست زردش آرام و متین خوابیده بود، به این فکر میکرد که چرا باید هر خطی که از او بیرون میآید، به قیمتِ کم شدنِ خودش تمام شود.
شبها، وقتی دستها از اتاق میرفتند و میز مثل جانوری خسته به سکوت فرو میرفت، مداد سرش را به دیوارهی کشو تکیه میداد و به صداهایی گوش میکرد که از دور میآمدند: خشخشِ کاغذهایی که در خواب ورق میخوردند، هقهقِ پاککنی که تمام روز خطاهای دیگران را خورده بود، و خندهی تلخِ مداد تراشی فلزی که دهانش همیشه بوی خاکِ تنِ مدادها را میداد. پاککن به او گفته بود: «رنجِ ما این نیست که از میان میرویم؛ رنجِ ما این است که اثری که از ما میماند، اغلب به نام دیگری ثبت میشود.» مداد آن شب چیزی نگفت، اما این جمله مثل خردهگرافیتی در مغزش ماند و هر روز آهستهتر و عمیقتر در او فرو رفت.
او گاه آرزو میکرد هرگز برای نوشتن آفریده نشده بود. دلش میخواست شیئی بیکارکرد باشد؛ مثلاً سنگی کوچک در جیبِ کودکی غمگین، یا برگِ خشکیدهای در کتابی که هرگز باز نمیشود. زیرا هر بار که انگشتانِ انسانی او را برمیداشتند، احساسی شبیه قربانی شدن در او بیدار میشد. تماسِ دست، در ظاهر گرم و مطمئن بود، اما در باطن، اعلامِ آغازِ فرسایش بود. نخستین بار که روی کاغذ کشیده شد، از درد فریاد نزد؛ فقط حیرت کرد. خطی باریک و لرزان از او بیرون آمد، مثل رگی که ناگهان روی سفیدیِ جهان باز شده باشد. انسان با رضایت به آن نگاه کرد، اما خودِ مداد حس کرد چیزی از جانش، چیزی نه فقط مادی بلکه نامرئی و بیبازگشت، بر صفحه جا مانده است.
اندکاندک فهمید که نوشتن نوعی مرگِ تدریجی است که دیگران آن را هنر، دانش، نامه، حکم، اعتراف یا شعر مینامند. او در دستهای گوناگون چرخید: روزی در مشتِ کودکی که خورشید را مربعی میکشید و پرندگان را شبیه میخ؛ روزی در دستِ حسابداری که با او بدهیهای مردی مرده را ثبت میکرد؛ روزی در دستِ زنی که نامهای طولانی نوشت و هرگز نفرستاد؛ و روزی در دستِ قاضیِ خاموشی که با او سرنوشتِ محکومی را امضا کرد، بیآنکه حتی نوکِ لرزانش را ببیند. مداد از همهی این دستها چیزی آموخت، اما بیش از همه از آن قاضی ترسید، زیرا فهمید ابزار بودن، بیگناهی نمیآورد. ممکن است دستی تصمیم بگیرد، اما این نوکِ توست که حکم را بر تنِ جهان حک میکند.
در شهری که او در آن میزیست، شایعهای قدیمی بود: در بلندترین طبقهی کتابخانهای که سقفش در مه ناپدید میشد، دفتری وجود دارد که هر آنچه بر همهچیز گذشته و خواهد گذشت، در آن نوشته شده است؛ نه با جوهر، نه با خون، بلکه با مغزِ فرسودهی مدادهایی که گمان میکردهاند زندگیشان بیمعنا بوده است. مدادِ ما سالها به این افسانه میاندیشید. آیا ممکن بود رنجِ او نیز جایی ثبت شود؟ یا او فقط وسیلهای بود برای ثبتِ رنجِ دیگران؟ میان این دو تفاوتی باریک اما هولناک وجود داشت؛ تفاوتِ میانِ زیستن و مصرف شدن.
یک زمستانِ طولانی، که برف همچون تکههای پاککن از آسمان میبارید و لبهی پنجرهها از سرما ترک خورده بود، صاحبِ میز ــ مردی که چهرهاش همیشه پشت بخارِ فکر پنهان بود ــ مداد را برداشت تا چیزی بنویسد که ظاهراً برایش از هر چیز مهمتر بود. اما دستش میلرزید. مداد بر صفحه نشست و واژهها آهسته و سنگین بیرون آمدند؛ واژههایی دربارهی تنهایی، دربارهی گناهی نامعلوم، دربارهی دالانی بیپایان که در انتهایش دری بسته بود و پشت آن، کسی نام تو را صدا میکرد بیآنکه تو را بشناسد. هرچه مرد بیشتر مینوشت، مداد کوتاهتر میشد و احساس میکرد آنچه روی کاغذ نقش میبندد، نه متنِ مرد، که اعترافِ خاموشِ خودِ اوست. گویی تمام عمر منتظر بوده تا کسی با دست او این حقیقت را بنویسد: هر موجودی برای آنچه از او ساختهاند، محکوم است، و رهایی شاید فقط در آن لحظهای رخ دهد که دیگر هیچ چیز برای بخشیدن نداشته باشد.
وقتی نوشتن تمام شد، مرد برای نخستین بار به مداد نگاه کرد. نه مثل ابزار، نه مثل شیء، بلکه با اندوهی کوتاه و گذرا، چنانکه آدمی به شمعی نگاه میکند که به خاطرِ روشن کردنِ اتاق، تا نزدیکیِ مرگ سوخته است. بعد آهی کشید و مدادِ تقریباً تمامشده را کنار پنجره گذاشت. بیرون، مه بر بامهای کاغذی شهر میخزید و ماه چون سکهای محو در تهِ حوضی کدر گیر کرده بود. مداد فهمید زمان زیادی برایش نمانده. دیگر نه برای دستی راحت بود و نه برای جملهای بلند. بهزودی یا شکسته میشد، یا در شکافِ میز میافتاد، یا به سطل سپرده میشد؛ همان گورستانِ خاموشی که اشیای خسته در آن بینام بر هم انباشته میشدند.
اما در واپسین شب، اتفاقی افتاد که بیشتر به خواب شبیه بود تا واقعیت. باد از لای پنجره گذشت و صفحهای نانوشته را روی میز لغزاند تا به کنار او برسد. کاغذ سفید بود، سفیدیاش نه از پاکی، بلکه از انتظار. مداد حس کرد هنوز ذرهای از جانش باقی مانده؛ آنقدر که شاید بتواند یک جملهی آخر بنویسد، جملهای نه به فرمانِ دستی دیگر، بلکه از جانبِ خویش. با تلاشی که بیشتر به دعا میمانست تا حرکت، بر پهلویش غلتید و نوکِ فرسودهاش را به صفحه رساند. خطی شکست، بعد خطی دیگر، و سرانجام جملهای کوتاه و کج پدید آمد: «ما کم میشویم تا شاید چیزی در جهان کاملتر شود، و تراژدی این است که هرگز نمیفهمیم آن چیز، واقعاً ارزشِ کم شدنِ ما را داشته یا نه.»
همین که آخرین واژه تمام شد، نوکش ترک برداشت. دردی روشن و سرد از سراسر تنِ چوبیاش گذشت، اما دیگر ترسی در او نبود. حس میکرد سنگینیِ سالها پرسش از دوشش برداشته شده است. نه چون پاسخی یافته بود، بلکه چون پذیرفته بود بعضی پرسشها فقط برای آن زاده میشوند که ما را همراهی کنند، نه آنکه حل شوند. سپیده که زد، مرد وارد اتاق شد. نگاهش به جمله افتاد، و رنگ از چهرهاش پرید؛ انگار متنی را دیده باشد که خودش ننوشته، اما سالها در درونش حمل کرده است. مداد را برداشت، با احترامِ غریبی در کف دست نگه داشت، و برای لحظهای طولانی چیزی نگفت.
بعد، برخلاف عادتِ همهی انسانها، او را به سطل نینداخت. مداد را در جعبهای کوچک از مخملِ تیره گذاشت، کنار نامهای نفرستاده و عکسی که گوشههایش سوخته بود. این نجات نبود؛ فقط نوعِ دیگری از فراموشی بود، آراستهتر و نجیبتر. با اینحال، مداد در تاریکیِ نرمِ جعبه، آرامشی یافت که هیچ کشویی به او نداده بود. دیگر لازم نبود چیزی بنویسد، چیزی ثابت کند، یا نگرانِ کوتاهتر شدن باشد. او به پایانِ کاربرد رسیده بود و تازه آنجا بود که توانست اندکی شبیه یک روح زندگی کند.
سالها بعد، وقتی میز پوسید، کتابها کپک زدند، و شهرِ کاغذی در بارانی دراز از هم پاشید، شاید کسی آن جعبه را گشود و به مدادِ کوچکِ شکستهای نگاه کرد که هیچ نامی نداشت. شاید هم هرگز کسی آن را نیافت. تفاوتی نمیکرد. زیرا سرنوشتِ واقعیِ او نه در دیده شدن بود و نه در به یاد ماندن، بلکه در همان جملهی کج و اندوهناک خلاصه شده بود؛ جملهای که مانند آینهای تیره، هم زندگیِ یک مداد را نشان میداد و هم زندگیِ هر کسی را که ناچار است از خویش خرج کند تا معنایی، هرچند مشکوک، در جهان برجا بماند. و شاید تمام فانتزیِ غمگینِ هستی همین باشد: ما از جنگلهای دور میآییم، در دستهای بیشمار میچرخیم، بر صفحههایی میلغزیم که مقصدشان را نمیدانیم، و در پایان، پیش از آنکه کاملاً خاموش شویم، فقط آرزو میکنیم جملهای که با جانِ ما نوشته شده، در دلِ تاریکی، برای کسی اندکی روشنایی آورده باشد.