ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

انگل (بخش ششم)

در ایستگاه تحقیقاتی "نوردیک-۷"، جایی که بادهای قطبی زوزه‌کشان بر فراز یخ‌های بی‌انتها می‌وزیدند و انزوا سنگین‌تر از هر بار سنگین دیگری بود، دکتر جولیان ونس، سرپرست پروژه، خود را در میان آشوبی فزاینده و از هم گسیخته یافت. سال‌ها تحقیق در مورد ناشناخته‌ها، او را به این لبه‌ی دنیا کشانده بود، جایی که او و تیم کوچکش در پی کشف سیگنال‌هایی بودند که نویدبخش انقلابی در علم ارتباطات بود. اما این سیگنال‌ها، همانطور که به زودی مشخص شد، حامل پیام‌هایی تاریک‌تر و شوم‌تر از آنچه حتی در تاریک‌ترین کابوس‌ها تصور می‌کردند، بودند.

همانطور که فرکانس‌ها شروع به ارسال الگوهای نامنظم و عجیب کردند، آرامش شکننده‌ی ایستگاه در هم شکست. اولین نشانه‌ها، خش‌خش‌های نامفهومی در سیستم ارتباطی بود که به سرعت به صداهای وهم‌آور و شیطانی تبدیل شدند؛ ناله‌هایی که در راهروهای فلزی ایستگاه پژواک می‌یافتند و ذهن هر یک از اعضای تیم را درگیر خود می‌ساختند. فردریک استرلینگ، مهندس ارشد، با چشمان گشاد شده از وحشت و پارانویای فزاینده، ادعا می‌کرد که سایه‌هایی را در گوشه و کنار می‌بیند و صداهای نجواگونه‌ای می‌شنود که نام او را صدا می‌زنند. آلبرت دوبوا، زیست‌شناس، در حالی که با ترس به دیوارها خیره شده بود، از "لبخندی" سخن می‌گفت که او را در تاریکی تعقیب می‌کرد، لبخندی که هرگز قادر به درک ماهیتش نبود، اما وحشت آن را عمیقاً حس می‌کرد.

همین که آشفتگی روانی افزایش یافت، واقعیت شروع به در هم شکستن کرد. آلبرت، در اوج ناامیدی و وحشت، خود را با جیغی از حلقوم بیرون داده شده، به بیرون از ایستگاه پرتاب کرد، اما مرگ او نه خودخواسته، بلکه فجیع و تکان‌دهنده بود. در حالی که وحشت او به اوج خود رسیده بود، شاخک‌هایی غول‌آسا و لزج از شکم او بیرون زدند و او را در میان فریادهای دردناک، زنده زنده خورده و تکه تکه کردند. ورونیکا هیز، روانشناس که با خاطرات تلخ مرگ خواهرش لیلی دست و پنجه نرم می‌کرد، در اعماق استیصال فرو رفت، احساس گناهی که مدت‌ها او را رها نکرده بود، اکنون با این وقایع وحشتناک تشدید شد. او با چشمانی خالی از زندگی، دوز کشنده‌ای از دارو را مصرف کرد و خود را از این کابوس رهانید. توماس اَشتون، تکنسین جوان و کنجکاو، آخرین قربانی این موج وحشت بود؛ سایه‌هایی که در راهروها شکل می‌گرفتند، او را ربوده و ناپدید کردند، و بقایای او هرگز پیدا نشد. اکنون، فقط جولیان و فردریک، در میان سکوت مرگبار و فراگیر ایستگاه، به عنوان تنها بازماندگان این جهنم یخ‌زده، باقی مانده بودند.

شروعمرگایستگاه
۳۴
۲
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید