ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

گور باز

همیشه از پشت پنجره نگاهش می‌کردم.

آن سال‌ها هنوز این بدنِ فرسوده، این پوستِ آویخته بر استخوان، این پیریِ استخوان‌سوز را نداشتم. هنوز می‌شد در آینه به چیزی شبیه انسان نگاه کرد و از وحشتِ دیدنِ خود فرو نریخت. اما او، از همان روزهای دور، زیر همان درخت می‌ایستاد؛ درختی که آن زمان نهالی بیش نبود، باریک و لرزان، با ساقه‌ای ناتوان که باد هر لحظه می‌توانست از جا بکند. عجب سرنوشتی دارد بعضی چیزها؛ آنچه آن روزها لرزان و بی‌پناه است، سال‌ها بعد تنومند می‌شود و ریشه‌هایش را تا اعماق خاک و حافظه فرو می‌برد، و آنچه باید بماند، فرو می‌ریزد.

او زنی زیبا بود. از آن زیبایی‌هایی که آدم را آرام نمی‌کنند؛ برعکس، مثل زخمی تازه، مدام حضور خود را یادآور می‌شوند. چهره‌اش در روشناییِ صبح نرم و محو به نظر می‌رسید، اما در سایه، چیز دیگری می‌شد: تیز، دور، و کمی غم‌زده، چنان‌که انگار پیشاپیش از چیزی خبر دارد که هنوز برای من نامی نداشت. مردم درباره‌اش حرف می‌زدند. نامش را با تحقیر یا با هوس بر زبان می‌آوردند. زنی بدکاره بود، می‌گفتند؛ زنی که از راه بدنش روزی می‌خورد و از راه نگاهش آدمی را به تباهی می‌کشاند. اما من هرگز یقین نداشتم که این همه، حقیقتِ او باشد. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود در واژه‌های دیگران جا داد. آن‌ها از همان آغاز، بیش از آن‌که زندگی کنند، در هاله‌ای از سوءظن و اشتیاق زیسته‌اند.

من از پشت پنجره تماشایش می‌کردم و خیال می‌کردم تنها ناظرم. خیال می‌کردم نگاه، فقط نوری است که از چشم به جهان می‌تابد. نمی‌دانستم نگاه خودش دست دارد، خودش آلوده می‌شود، خودش به تدریج بدل به کنش می‌گردد. هر بار که او زیر درخت می‌ایستاد، چیزی در من تکان می‌خورد؛ چیزی میان میل، ترس، و حسِ افتادن در چاهی که تهش دیده نمی‌شود. او می‌آمد و می‌رفت، و من هر بار حس می‌کردم از بخشی از خودم جدا می‌شوم. انگار تماشای او، به‌آهستگی، مرا از درون می‌خورد.

آخرین شب را خوب به یاد ندارم. یا شاید بیش از حد به یاد دارم و همین است که ذهنم آن را در مه فرو برده است. اتاق تاریک بود، یا شاید فقط روشنایی‌اش کم‌رمق می‌نمود. بوی سیگار، عرق، و چیزی شیرین و فاسد در هوا مانده بود؛ بویی که هرگز از حافظه‌ام نرفت. او آنجا بود، یا شاید من پیش او بودم. گاهی فکر می‌کنم که تمام آنچه رخ داد، نه در جهان بیرون، که در اتاقی از ذهن من اتفاق افتاد؛ اتاقی تنگ، بی‌پنجره، و مملو از صداهای خفه. یادم هست که ساکت بود. سکوتش از هر فریادی سنگین‌تر بود. یادم هست چشم‌هایش، که دیگر در آن‌ها نه خواهش بود و نه ترس، بلکه چیزی شبیه وداع می‌درخشید. و بعد، همه‌چیز در من لغزید.

بعد از آن، گفتند خودش را کشت. گفتند از شدت افسردگی. گفتند زن‌هایی از این دست، دیر یا زود یا به آب پناه می‌برند یا به طناب یا به تاریکیِ یک اتاق. اما هیچ‌کس نگفت که از همان شب، سایه‌اش دیگر درست روی زمین نمی‌افتاد. هیچ‌کس نگفت که وقتی از هم جدا شدیم، حس کردم چیزی از وجودم کنده شده و همراه او از خانه بیرون رفته است. من آن زمان این را نفهمیدم. یا اگر فهمیدم، جرأتِ پذیرفتنش را نداشتم. آدم گاهی حقیقت را می‌بیند، اما برای نجاتِ خود، وانمود می‌کند که ندیده است.

سال‌ها گذشتند.

سال‌هایی که مثل آبِ کثیف از دهانه‌ی لوله‌ای شکسته پایین رفتند و چیزی از خودشان بر جا نگذاشتند، جز بوی نم و پوسیدگی. من پیر شدم. نه یک‌باره، نه با وقار، بلکه به‌تدریج و به‌طرزی تحقیرآمیز، چنان‌که هر صبح یکی از مفصل‌هایم کمتر به من تعلق داشت. تا آن روزی که از پشت پنجره، دوباره او را دیدم.

زیر همان درخت.

همان قامت.همان سکوت.

همان زن.

نمی‌دانم از وحشت بود یا از فرسودگی، اما قلبم چنان کوبید که انگار می‌خواست خود را از قفسه‌ی سینه بیرون بیندازد. دست‌هایم لرزید. خواستم بخندم، خواستم فریاد بزنم، خواستم خودم را متقاعد کنم که این فقط خطای چشم است، هذیانِ پیری است، یا بازیِ نور میان شاخه‌ها و مه. اما او تکان نخورد. فقط ایستاده بود و به جایی نگاه می‌کرد که من آنجا بودم. یا شاید به خودِ من. و ناگهان این اندیشه، مثل تیغی سرد، از میان مغزم گذشت: نکند او هرگز نمرده است؟ نکند آنچه مرده، چیزی دیگر بوده؟ نکند من خودم آن شب، زیر آن درخت، چیزی را دفن کرده‌ام که نه یک زن، که بخشی از روحِ خودم بوده است؟

پنجره را باز کردم. هوا بوی خاکِ خیس می‌داد، بویی که از کودکی با آن آشنا بودم؛ بویی که همیشه پیش از مصیبت می‌آمد. خواستم صدا بزنم، اما زبانم به دهانم چسبیده بود. ناگهان احساس کردم اتاق می‌چرخد. دیوارها دور شدند. سقف بالا رفت. و در آن فاصله‌ی لرزانِ میان من و جهان، چیزی رخ داد که هنوز نمی‌دانم خواب بود یا بیداری: دیدم که خودم از پشت پنجره به من نگاه می‌کنم. پیرمردی خمیده، با چشمانی گودرفته و پوستی که روی استخوان‌ها کشیده شده بود، ایستاده بود و به زنی در زیر درخت خیره مانده بود.

من.

یا تصویری از من.

یا چیزی که سال‌ها پیش باید می‌مرد و نمانده بود.

درخت تکان خورد. شاخه‌هایش در باد نلرزیدند؛ انگار از درون نفس می‌کشید. و آن وقت صدایی آمد. نه از بیرون، نه از دهان او، بلکه از جایی میان خاک و حافظه. گفت: چرا مرا دفن کردی؟نخواستم جواب بدهم. چه داشتم بگویم؟ که از ترس؟ که از شرم؟ که از عشق؟ که از آن لحظه‌ی نامعلومِ پس از هم‌خوابگی، وقتی فهمیدم چیزی در من شکسته که دیگر هرگز بند نخواهد خورد؟ من او را نکشتم، یا شاید کشتم، اما نه با دست؛ با نگاه، با خواستن، با ناتوانی از نجات‌دادنش از خودِ او.

آن شب، یا آن صبح، یا شاید در تمام این سال‌های دراز، من به‌تدریج فهمیدم که او بازگشته است، نه برای انتقام، نه حتی برای بخشش، بلکه برای آن‌که به من نشان دهد مرده‌ای که خوب دفن نشده باشد، در خوابِ زنده‌ها راه می‌رود. من سال‌ها با جسدِ وجدانم زندگی کرده بودم و نامش را زندگی گذاشته بودم. اما حالا، زیر آن درخت، حقیقت با صورتی آشنا ایستاده بود و مرا به نام صدا می‌کرد.

صبحی که بعداً آمد، یا شاید سال‌ها بعد، تنِ من را زیر همان درخت پیدا کردند. گفتند پیرمردی خودش را کشته، از عذاب وجدان. گفتند طاقت نیاورده بود. گفتند پیری و جنون و خاطره، با هم او را بلعیده‌اند. اما هیچ‌کس ندانست که پیش از آن‌که چشم‌هایم برای همیشه بسته شوند، او را دیدم که میان شاخه‌ها بالا می‌رفت؛ نه به شکل زنی از گوشت و خون، بلکه به هیئت نوری سفید و لرزان، شبیه مهتابی که از خاک برمی‌خیزد. و من، در آخرین لحظه، فهمیدم که آنچه سال‌ها مرا می‌سوزاند، نه بازگشت او، بلکه ناتوانی من در مردنِ زودتر بود

عذاب وجدان
۳۸
۴
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید