.
---
🌧️
چهارشنبه بود. باران، آرام روی حیاط مدرسه فرود میآمد.
برای دقایقی هواخوری به حیاط زدیم.
دو تا از بچها پیشنهاد دادند: «عمو زنجیر باف بازی کنیم؟»
از ده نفر شروع شد: یک حلقهٔ کوچک، دستهای گرم به هم قفل.
کمکم، یکی پس از دیگری، دانشآموزان پیوستند.
حلقه بزرگتر شد... بزرگتر...
تا حدود ۲۰۰ نفر، حلقهای شدیم از همدلی در آغوش باران.
آنها که در سالن بودند، پشت پنجرهها ایستاده بودند و با چشمانِ خندان و مشتاق،
ما را تماشا میکردند — گویی خودشان نیز در بازی شریک بودند.
چند روز پیش، یکی از دانشآموزان مدرسهمان را از دست دادیم.
من او را نمیشناختم، ولی از ته قلب اندوهگین شدم.
در همان روزهای سوگ، دوستان آن دختر نیز به حلقهٔ ما پیوستند —
و من، در میان باران و خندههای جمعی،
برای لحظاتی چشمانِ کمی آرامتر و لبخندِ کوچکشان را دیدم.
در آن زمان فهمیدم:
گاهی یک بازی کودکانه،
میتواند سبکترین و صادقترین همدردی باشد...
---
در آن لحظه، میان باران و خندههای ریتمیک،
احساس کردم باران تنها آب نیست:
ریسمانی نامرئی است که میتواند دویست قلب را در یک تپش یکی کند —
و صدها چشم دیگر را از پشت پنجره، میهمان شادی خود سازد.
سپاسگزار شدم برای این معجزهٔ ساده.
---
سوال از خوانندگان:
«آخرین بار چه زمانی یک اتفاق جمعی ساده،
حتی در میان غم، آرامش کوچکی به دلتان بخشید؟»
و بدانی که صدای قلبی مهربان هستی 🕊️🤍