امروز دانستم هنوز هم میتوانم از زندگی پر از رنج و ملال؛لذت ببرم.
لذایذ برایم دیگ های خروشان نیستند اما شراب های سی ساله اند
هنوز هم از کوچکترین پدیده ها مثل برگ های نارنجی پاییز؛طعم پاستا آلفردو چیکن و نارنگی با پوست زمردی لذت میبرم.
خواندن یک رمان از میلان کوندرا یا بلعیدن اشعار فروغ در یک کافه قدیمی با صندلی های چوبی لهستانی و مزه مزه کردن لته؛مرا از بربریت جهان رها میکند هرچند برای ساعاتی کوتاه.
دلم میخواهد پاییز شرابی گوارا شود و بی پایان در جام من فرود آید تا هر وقت از نکبت دنیا خسته شدم؛با عطر و طعم تلخ خزان؛از درون گرم شوم.
آنوقت چه چیزی یارای مقابله با عشق درون مرا دارد.کدام جنگ و تحقیر و بربریت میتواند مرا شکست دهد؟!
برای مقابله با اینهمه سیاهی؛به چیزهایی متفاوت از پاستا آلفردو چیکن؛لته؛رمان و فروغ نیاز است اما من اگر با نکبت بجنگم نهایتا یک پیروز زخمی و ناقصم و در حالت بد آن یک مقهور مفلوک پس تن و روان سودا زده ام را به عنصری میسپارم که از آن به وجود آمده ام.باکی نیست که مرا ترسو بخوانید من مست شراب سی ساله ام