کاش میشد بمیرم مرگی خودخواسته و دوباره در کالبدی جدید متولد شوم.در کنار آنهایی که دوستشان دارم و عده ای را هرگز نبینم.
چند وقت قبل خواب دیدم مرده ام.روی پهلوی راست در آن خانه مرطوب و گود؛خوابیده بودم.اتاقکی که به اندازه قدم بود.چشم هایم بسته بود اما همه چیز را میفهمیدم.انگار بار غم از شانه ام برداشته شد.اسوده شدم.تمام دردهایی که از قلبم بیرون نمیرفتند؛آن ضحاک های ماردوش؛دیو و دد ها و کابوسها دست از سرم برداشته بودند یا نه بهتر بگویم من قدرت نادیده گرفتنشان را داشتم.
ناگهان زن زیبای سفید پوشی با موهای بلند زیبا-همان موهایی که حسرت من از کودکی تا به الان است-پیدایش شد.مرا از جا بلند کرد کفنم را به دورم پیچید و مرا پیش مادرم برد.
من خیال کردم واقعا مرده ام و اینجا آخرت است اما او نوید زندگی جدیدی را فقط و فقط با مادرم به من داد.
باور کردم کابوس سی ساله من یک خواب زشت بوده.واقعیت نداشته.ضحاک های ماردوش رفته بودند.دیو و ددها رفته بودند و من و مادرم؛زندگی جدیدی را شروع کرده بودیم بدون سایه سنگین گذشته بدون تلخکامی و شوربختی و چه خوب میشد اگر رویای من تعبیر داشت😊❤️😍