چند سال قبل در اینستاگرام این جمله شوپنهاور را به اشتراک گذاشتم:زندگی مانند آونگی در حرکت میان رنج و ملال است.
یک آقای طبیعت گرد که منو دنبال میکردند و من هم جز فالوورهاشون بودم زیر این پست نوشتند:من هروقت مشکلی برام پیش میاد میرم ی پرس چلوکباب مشتی میزنم به رگ یا با همسر جان عشقبازی میکنم یا میزنم به دل طبیعت و به موسیقی شاد پناه میبرم و حالم خوب میشه.چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید...
و من در تعجب بودم که این واقعیت غیر قابل انکار را چگونه میتوان به گونه ای دیگر دید و آیا این بهانه های لذیذ؛واقعیت را محو میکنند ؟
گرچه هیچ جوابی به این نظر ندادم.اما چقدر آرزو داشتم جای آن مرد طبیعت گرد بودم.دنیا را به همین سادگی و زیبایی میدیدم.الان دوست دارم اون آقا و همسرشو پیدا کنم و یه چای آتیشی باهاشون تو دل طبیعت بخورم و مدتی با عینک آنها به زندگی نگاه کنم اما آیا این زندگی شاد بدون دیدن واقعیت؛مرا خوشحال میکند ؟!