چند وقت پیش یک بار دیگه آخرین رمان منتشر شده از کامو در زمان حیاتش، یعنی سقوط رو خوندم و تصمیم گرفتم موقع مطالعه، یادداشتهایی از روند داستان بردارم. این متن و تحلیل، حاصل کنار هم گذاشتن همون یادداشتها و ارجاعات به صفحات کتابه.
* این متن خوانشیه بر اساس درک نه چندان زیاد من از فلسفه و جهانبینی کامو.
* ارجاعاتی که به صفحات شده بر اساس چاپ نهم نشر نیلوفر و ترجمه شورانگیز فرخ است.
* همچنین باید بگم که هر جا تو متن به کلمه «گناه» اشاره میشه، منظور گناه اخلاقیه و نه گناه در معنای مذهبی.
کامو تو این کتاب از زبان شخصیت «ژان کلمانس» نشون میده که چطور فضیلتهای اخلاقی انسان، ابزاریه برای اینکه خودمون رو بالاتر از دیگران ببینیم و از این حس برتری اخلاقی لذت ببریم.
میدونیم که کامو معتقده مواجهه انسان با پوچی جهان، آزادی سنگینی به همراه داره؛ کامو راه اصیل مواجهه با این پوچی رو، «طغیان» شجاعانه میدونه، اما ژان کلمانس — راوی داستان — راه دیگهای رو میره: اون سقوط میکنه.
در ادامه، تو چهار بخش بر طبق خط داستانی کتاب، نگاهی انداختهام به اینکه کلمانس چطور برای فرار از پوچی به یک نمایش و انتخاب معنای کاذبی به اسم «توهم برتری اخلاقی» رو آورد، چطور این معنا فروپاشید و چطور ناتوانیش تو مواجهه با پوچی منجر به سقوط شد.
کامو تو بخش اول، از طریق روایت ژان کلمانس، تزویر و «نمایش» اخلاق رو نقد میکنه و میگه بخش بزرگی از فضیلتهای اخلاقیای که انسان نشون میده، صرفا ابزاری برای خودخواهی، ارضا شدن و به دستآوردن حس برتری (اخلاقی) بر دیگرانه.
از شروع داستان تا اتفاق کنار پل، یک تم و موتیف ثابت رو به عنوان معنایی که کلمانس برای فرار از پوچی (که طبق نگاه کامو امکانپذیر نیست) انتخاب کرده میبینیم: ژان کلمانس تواضع و فروتنی اخلاقی نشون میده تا حس برتری (اخلاقی) نسبت به دیگران بدست بیاره و از این برتر بودن لذت ببره.
این موتیف مدام در حال تکراره تو بخش اول؛ تواضع و فروتنی اخلاقی کلمانس و نتیجهش حس لذت از از برتری اخلاقی نسبت به دیگری.
این کلمات، تو این صفحات نمادهایی از اون فروتنی ریاکارانه اخلاقیه کلمانسه:
- خدمت، ص 35
- "بهتر است که از محکوم کردن آنها خودداری کنیم". صفحه 38. این جمله از اونجایی خیلی اهمیت داره که در انتهای داستان وقتی که ژان کلمانس دچار سقوط معنا شده، تبدیل به یک فردی میشه که برای فرار از پوچی، نجات رو اتفاقا در قضاوت و محکوم کردن دیگران میبینه.
- "مهمان من هستید" صفحه 42.
- " از آن کمنظیرتر حاضر نشدم تملق روزنامهنگاری را بگویم ..." صفحه 50.
- وادار نکردم، صفحه 51.
- فضایلم را اعلام نکردم، صفحه 51.
- کمک کنم، صفحه 52.
- "بهتر است از ادبم بگویم که زبانزد مردم بود"، صفحه 52.
- واگذارم، صفحه 52
- چند بدبخت را سوار اتومبیلم کنم، صفحه 52
- بسیار بخشندهام، صفحه 53
- دفاع به طور مجانی، صفحه 53
- تقدیم کمک، صفحه 53
- بوسیدن دست زن بیچارهای که قبلا به او کمکهای بیشمار مجانی کرده، صفحه 53.
- بالاتر از دیگران زیستن، صفحه 56.
- احترام گذاشتن دیگران، صفحه 56.
- " از فرط انسان بودن، آن هم با این درجه از سادگی، خود را کمی مافوق بشر میدیدم" صفحه 58.
- " خود را هوشمندتر از همهکس میدانستم" صفحه 59.
- " احساس میکردم برگزیده شدهام" صفحه 59.
- کمک به یک نابینا، چند فقره بذل و بخشش، صفحه 67
این کلمات هم نشوندهنده لذتیه که کلمانس پس از نشون دادن یه فضیلت اخلاقی و حس برتر بودنش (از لحاظ اخلاقی) نسبت به دیگران میبرده:
- رضایتی عمیق میبخشید، صفحه 50.
- شادیهای بزرگ میداد، صفحه 52.
- روزم از آن روشن میشد، صفحه 52.
- لذتهای گواراتری از آن میبردم، صفحه 53.
- لذتهای مداوم، صفحه 53. (دو بار تکرار میشه)
- در اوج آسمان پرواز میکردم، صفحه 59.
- خوشحال بودم، صفحه 67.
- "من در خود جز برتری و افضلیت چیزی سراغ نداشتم. همین علت نیکخویی و آرامش خاطر مرا توجیه میکند. وقتی به دیگران میپرداختم، فقط از طریق بندهنوازی بود و فایدهاش بی کم و کاست عاید خودم میشد: در عشقی که نسبت به خودم داشتم یک درجه صعود میکردم.» صفحه 76
میدونیم که تو نگاه کامو، فرار از جهان پوچ امکان پذیر نیست و صرفا، با عصیان (و البته خودکشی و روی آوردن به مذهب که کامو این دو رو نقد کرده) میشه این پوچی رو پذیرفت اما ژان کلمانس، برعکس نظریات کامو، فرار از پوچی رو انتخاب میکنه و میبینیم که تو بخش اول، «توهمِ برتر بودن اخلاقی از دیگران» رو برای خودش تبدیل به یه معنای کاذب کرده.
وقتی اون زن روی پل خودش رو به رودخانه انداخت و کلمانس بیتفاوت عبور کرد، اون تصویر بینقص برتری که از خودش داشت تو ذهنش شکست. مدتی بعد، وقتی روی یه پل دیگه صدای خندهی مرموزی رو از پشت سرش شنید، فهمید که اون خنده، تمسخر تمام وجود اونه.
این خنده، صدای «پوچی» بود؛ صدایی که به اون میگفت: «تو اونقدر که فکر میکنی خوب نیستی؛ تو هم یک خودخواه مثل بقیهای».
اینجا لحظهای بود که کلمانس برای اولین بار گناه اخلاقی رو در درونش دید و وارد یک سقوط وحشتناک شد. وقتی توهم برتری اخلاقی از بین رفت، کلمانس به درون یک بحران اگزیستانسیالیستی یا وجودی پرتاب شد. اون فهمید که اگه فضیلتهای اخلاقیش واقعی نبوده، پس تمام زندگیش تا اون روز یه نمایش مضحک و پوچ بوده.
تو متن در این صحنهها، اعتراف کلمانس به گناههای خودش رو میتونیم ببینیم:
- اولین اعتراف: بعد از بیتفاوتیای که نسبت به خودکشی اون زن داشت، میره خونه و میخواد به دوستی تلفن کنه تا اعتراف کنه. صفحه 68 و 95. (پس از افتادن زن در آب، خشکم زد و ایستادم، اما رو برنگرداندم)
تو همون صفحه کلمانس صحنه ای رو تعریف میکنه که گروهی از جوانان بر روی پیادهرو، با شادی از هم خداحافظی میکنند؛ شادی یکسری جوان، پس از اینکه دقایقی پیش بدون اینکه بدونند، زنی خودکشی کرده، نماد خیلی واضحیه که کامو میاره برای اینکه نشون بده چقدر جهان پوچه.
همچنین تو اون صفحه کلمانس اعتراف میکنه «به نظرم رسید که لبخندم دوگانه شده است ...». که برای اولین بار به سقوط اخلاقی خودش پیبرد.
- دومین اعتراف: کلمانس میگه: «باید با کمال فروتنی اعتراف که من همیشه سرشار از غرور بودهام. من، من، من، این است ترجیعبند زندگی گرامی من که در هر آنچه میگفتم شنیده میشد. من همیشه فقط ...». خط آخر صفحه 75.
- تو سومین اعتراف کلمانس اتفاقی رو تعریف میکنه که در اون آرزو داشته فرد مقابلش رو کنار بکشه و اون رو شدیدا کتک بزنه. اون تو صفحه 83 مینویسه: «من در خود آرزوهای شیرینی برای آزار و شکنجه کشف میکردم.»
- چهارمین اعتراف کلمانس درباره عشقه. صفحه 84.
«من آنها را، بنا به تعبیر رایج، دوست میداشتم، و این بدان معناست که هرگز هیچکدام از آنها را دوست نداشتهام... البته عشق حقیقی استثنایی است که در هر قرن تقریبا دو یا سه بار رخ میدهد. بقیه اوقات صرف خودخواهی و یا ملال میشود. دل من خالی از احساس نیست، ابدا، منتهی جهشهای احساساتم همیشه به سوی خودم برمیگردد و تاثراتم شامل حال خودم میشود. روی هم رفته دروغ است که بگویم هرگز عاشق نشدهام. من در زندگی لااقل به یک عشق بزرگ دچار شدهام، عشقی که همیشه خود هدف آن بودهام.»
- پنجمین اعتراف کلمانس به ارتباط صرفا شهوانیش با زنانه. صفحه 85، 87.
«در همه موارد، حس شهوانیم - برای رابطه با زنان – اینقدر حقیقی بود که برای یک ماجرای دهدقیقه ای حاضر بودم پدر و مادرم را هم انکار کنم، گیرم که بعدا به شدت از آن پشیمان شوم.»
تو این صفحه، کلمانس از شیوهای که برای فریفتن زنان استفاده میکرده، صحبت میکنه:
«شیوه نگاههای عاشقانه را میدانستم. اغلب نقشم را تغییر میدادم، ولی نمایشنامه همیشه همان بود. ...)
- ششمین اعتراف کلمانس درباره تواضعشه. صفحه 108.
«به هر حال بعد از آنکه درباره خود به بررسیهای طولانی پرداختم، تازه آن وقت بود که از دورویی عمقی مخلوق پرده برداشتم. از بس در حافظهام تفحص کردم دریافتم که تواضع مرا در جلوه فروختن و افتادگی در تسلط یافتن و فضیلت در آزار دادن یاری میکرده است.»
- هفتمین اعتراف، صفحه 110، 115.
«با کمال ادب، با علاقه پرشوری نسبت به همنوع، هر روز بر چهره همه نابینایان آب دهان میافکندم.»
«... مثلا پیش خود مجسم میکردم که در خیابان به نابینایان تنه بزنم، و از شادی مخفیانهای که از این فکر به من دست میداد در مییافتم که قسمتی از وجودم تا چه حد آنان را منفور میدارد. نقشه میکشیدم که لاستیک چهار چرخههای افلیجان را سوراخ کنم، در زیر داربستهایی که کارگران روی آنها مشغول کار بودند فریاد بکشم:«گدا گشنه کثیف»، در مترو به صورت اطفال شیرخوار سیلی بزنم.»
- هشتمین اعتراف، صفحه 118.
«در غرور چون لوئی چهاردهم، در شهوترانی چون بز، در خشم چون فرعون، در تن آسانی سلطانم. آیا کسی را نکشتهام؟ البته هنوز نه! ولی آیا نگذاشتهام که موجودات شایستهای بمیرند؟ شاید. و شاید آماده باشم که این کار را تکرار کنم.»
تو صحنه سقوط زن، معنای ساخته شده دروغین کلمانس سقوط کرد و کلمانس یک بار دیگه با پوچی مواجه شد؛ یعنی فرو ریختن معنایی که داشته و اون هم برتری اخلاقی بوده.
تو صفحه 81 اولین نمود فروپاشی رو میبینیم:
«روی هم رفته، رویای من در برابر آزمون حوادث تاب مقاومت نیاورده بود. حالا دیگر روشن بود که من رویای این را در سر میپروراندم که مرد کاملی باشم، مردی که میخواهد دیگران را وادارد که او را چه از جهت شخص خودش و چه از جهت حرفهاش محترم بدارند.»
صفحه 112، واکنش دوم فروپاشی معنا (توهم برتری اخلاقی) و مواجهه کلمانس با اضطراب مرگ:
«انسان در عرق احتضار، رستگاری خود را به دست میآورد. با این همه اضطرابم اقزایش مییافت، مرگ بر بالینم همواره حاضر بود، با آن از بستر بر میخاستم، و خوشامدگوییها بیش از پیش برایم تحمل ناپذیر میشد. به نظرم میرسید که دروغ با آنها رو به افزایش است و چنان بیحساب افزایش مییابد که دیگر هرگز نمیتوانم به کار خود ترتیبی دهم. روزی رسید که دیگر طاقتم طاق شد. نخستین عکسالعملم آشفته بود. حالا که دروغگو بودم میرفتم که آن را اعلام کنم و دورویی و تزویرم را، قبل از آنکه به وجودش پی ببرند، بر چهره این ابلهان بکوبم.»
صفحه 116، واکنش سوم کلمانس به فروپاشی معناش (توهم برتری اخلاقی) و مواجهه با اضطراب مرگ:
«من میخواستم نظم بازی را بر هم زنم و مخصوصا، بلی، میخواستم این شهرت مداهنهآمیز را، که حتی تصورش دیوانهام میکرد، نابود کنم. با مهربانی به من میگفتند: «مردی مثل شما...» و من رنگ میباختم. دیگر احترامشان را نمیخواستم، زیرا که عمومیت نداشت و چگونه میتوانست، وقتی که خود من با آن همرای نبودم، عمومیت داشته باشد؟ میبایست به هر ترتیبی که بود خود را از بند احساسی که خفهام میکرد آزاد کنم. دلم میخواست آدمک آراستهای را که در همه جا مظهر من بود پاره کنم تا آنچه در دل پنهان داشت به معرض تماشا بگذارم. در اینجا خطابهای را به خاطر میآورم که میبایست در مقابل وکلای جوان کارآموز ایراد کنم.»
تو صفحه 122 و 123 میبینیم که کلمانس خودش رو به طور شوکهکننده ای تو موقعیتی میبینه که براش ناآشناست؛ یعنی ترس از دوست داشته نشدن توسط زنان. کلمانسی که همیشه تنها ترجیعبند زندگیش «من» بوده. این چهارمین واکنش کلمانسه برای مقابله با فروپاشی معناش (توهم برتری اخلاقی) و مواجهه با اضطراب مرگ که این دفعه رو آورده به فرار از تنهایی با استفاده از زنان:
«اغلب با تعجب میدیدم که سوالی را مطرح کردهام که مرد کارآزمودهای چون من همیشه از آن اجتناب کرده بود. میشنیدم که میپرسم: «دوستم داری؟» میدانید که در چنین مواردی رسم است که در جواب بگویند: «تو چطور؟» اگر جواب مثبت میدادم تعهدی برعهده میگرفتم که از حد احساسات حقیقیم بالاتر بود. اگر جرئت میکردم که جواب منفی بدهم با این خطر مواجه میشدم که دیگر دوستم نداشته باشند و از آن رنج میکشیدم.»
البته که این عمل افراطی و غیر اصیل خیلی طول نمیکشه و منجر به این میشه که کلمانس میگه: «در نتیجه چنان نفرتی از عشق یافتم که ...»
پنجمین واکنش کلمانس به فروپاشی معناش (توهم برتری اخلاقی) و مواجهه با اضطراب مرگ عیاشی بود. صفحه 125 و 126:
«وقتی از عشق و از عفاف ناامید شدم، عاقبت به این نتیجه رسیدم که عیاشی باقی مانده است. عیاشی به خوبی جایگزین عشق میشود ...»
«هر شب در نور سرخ و غبارآلود این عشرتکده در مقابل پیشخان خودنمایی میکردم. دروغهای بسیار به هم میبافتم ...»
تو صفحات 128، 129 و 130 میبینیم که کلمانس از فرار از پوچی خسته شده:
«ممکن بود بتوانم در این عیش و عشرت سعادتبار روی آرامش و رهایی را ببینم. ولی در اینجا باز هم در وجود خویش به مانعی بخوردم...» صفحه 128.
«عیاشی فقط خوابی طولانی است...» صفحه 128.
«بی علاقگی و بیقیدی...» صفحه 129.
«دیگر هیجانی حس نمیکردم.» صفحه 129.
«بیآنکه چون روزگار گذشته اوج بگیرم...» صفحه 130.
و اما سقوط نهایی کلمانس جاییه که میبینیم باز هم کلمانس نتونست تو این جهان بیمعنا با پوچی جهان کنار بیاد و اومد و یک بازی جدید راه انداخت به اسم «قاضی توبهکار». این دفعه کلمانس اومد و نقابِ «معترف بودن به گناهان اخلاقی» رو بر داشت و شروع به اعتراف کردن کرد. (که هشت تا از اعترافاتش رو نوشتم تو بخش بالا)
این بازی تبدیل شد به معنای جدید کلمانس برای فرار از پوچی و به دست آوردن حس برتری اخلاقی دوباره. به این شکل که کلمانس میاومد و پیش دیگران شروع به اعتراف کردن میکرد و به نوعی به دیگران میگفت که «من اعتراف میکنم، من به گناهان اخلاقی خودم آگاهم اما شما ترسو اید و پنهان میکنید و به گناهکارِ اخلاقی بودن خودتون معترف نیستید» و از این راه دوباره حس برتری اخلاقی نسبت به دیگران رو بدست میآورد.
تو متن در این بخشها میتونیم این برتری اخلاقی که از معترفبودن بدست میاره رو ببینیم:
- صفحه 75: «هیچ نمیگویید؟ خوب، باشد، بعدا جواب مرا بدهید. اما من لوحه خودم را میشناسم: یک چهره دوگانه.»
- صفحه 91: «با وجود سکوت مودبانه شما، من هم مثل شما تصدیق میکنم که این ماجرا چندان دلچسب نیست. با این همه، هموطن عزیزم، شمما هم زندگی خود را به یاد بیاورید. در حافظه خود بکاوید، شاید حکایتهای مشابهی بیابید که بعدا برای من تعریف کنید.»
شاید بدترین گناه انسان تو نگاه کامو «فرار از پوچی» باشه. و ما، بالاترین مرتبه این گناه، یعنی «فرار از پوچی» کلمانس رو جایی میبینیم که حالا که متوجه شده هیچ برتری اخلاقی ای نداره و اون هم مثل سایر انسانها گناهکار اخلاقیه، میاد و خودش رو تشبیه به مسیح و فراتر از اون میکنه به عنوان یک منجی تا از این پوچی فرار کنه. صفحه 139.
«یک به یک مصلوب شدهایم. لااقل مصلوب میشدیم اگر که من، کلمانس، طریق نجات، تنها راه حل و خلاصه حقیقت را نیافته بودم...»
میشه گفت اینجا «مصلوبشدن» یعنی «زیر بار قضاوت و احساس گناه اخلاقی، تکه تکه شدن». که ادامه این روند میتونه باعث بشه که فرد خودش رو از فرط رنج روانی به صلیب بکشه. پس کلمانس خودش رو مسیح جدیدی تو این دنیای لجنزار معرفی میکنه که برای نجات اومده. راه نجاتی که کلمانس معرفی میکنه اینه که، برای پاک کردن گناه، گناهکار بودن رو عمومی میکنه (فضیلتهای اخلاقی). کلمانس میگه، من یاد میدم چطور قبل از اینکه دیگران مصلوبتان کنند، خودتان به گناهان اخلاقیتان اعتراف کنید و بعد هم بقیه را مصلوب کنید.
صفحه 140 هم سقوط نهایی کلمانس رو میبینیم در این جمله: «خوشبختانه من رسیدهام! من پایانم و آغازم، من قانون را بشارت میدهم. خلاصه من قاضی تائبم.»
منظور از «من پایانم و آغازم» اینه که من پایان عصر توهمِ بیگناهی هستم و آغاز عصر جدیدی هستم که در آن همه با آگاهی از کثافت درونشان زندگی میکنند.
تو فلسفه کامو، آزادی بار سنگینیه. چون وقتی خدا نباشه تو آزادی و خودت مسئول گناهانت هستی و این انسان رو مچاله میکنه. وقتی کلمانس میگه «من قانون را بشارت میدهم» داره میگه من آمدم تا شما را از شر این آزادی نجات بدم و قانون من هم محکومیت همگانیست.
تو صفحه 142 میبینیم که کلمانسی که تو پاریس عاشق قلهها و بالکنها (نماد بالا بودن و برتری) بوده، حالا که با سقوط خودش مواجه شده، خودش رو تو یک اتاق شبیه به تابوت زندانی کرده.
کلمانس نماد انسانیه که وقتی با پوچی جهان مواجه میشه، به جای انتخاب اصیلی که کامو ازش بارها صحبت کرده، یعنی «طغیان»، میاد و به مذهب جدیدی از جنس «احساس گناه همگانی و توتالیتر» پناه میبره. اون ترجیح میده همه رو با خودش به قعر لجن بکشه و بر اونها حکمرانی کنه تا اینکه آزادیِ بدون قضاوت رو تجربه کنه. کلمانس، روایتِ سقوط انسان از آزادی به بندِ خودساختهست.
همچنین کامو با نوشتن این صفحات داره به روشنفکران و انسانهای زمانه خودش هشدار میده و میگه: «ببینید! انسان مدرن چقدر بزدل است. او وقتی با پوچی جهان روبرو میشود، به جای اینکه با شجاعت طغیانگرایانه در این پوچی زندگی کند و دست از قضاوت دیگران بردارد، ترجیح میدهد یک سیستمِ بندگیِ جدید بسازد تا فقط بتواند شهوتِ برتریجویی و قضاوتِ خود را ارضا کند.»