کاشکی سقف آسمان کوتاه بود.
که اگر از فراز لحظهام پرنده ای بی اعتنا میگذشت، حضورم را میشنید. میشنيد مرا که میخوانمش. میخوانمش به شعر،ترانه،نقش. میشنید که به رقص میخوانمش با اشک، میشنید که میخواهمش با ترس.
کاشکی سقف آسمان کوتاه بود.
که مرا میدید آن پرنده سپید. که بر شانه ام مینشست و مرا از بند میرهاند، و یادم را میبُرد با خود به هر سرزمین و به مردمان دیگر میگفت (دیدم که کسی جایی آزاد شد.) کاش مرا میدید که زنده نگاه میداشت. کاش این ارتفاعِ خالیِ حس، بلند نبود و جای موشک و پهپاد ها در نزدیکیِ خانه ما فقط پرندگان پرواز میکردند.
کاشکی پرندهی آزادی کمی نزدیک پرواز میکرد.
کاشکی سقف آسمان کوتاه بود.