از منِ غریبِ در بند چهنیاز است به سلام.
چه سلامی به عزیز هم غروبم،ما که همبند و غریبیم.
ما که صبح با هم از مرگ میآییم. ما که هر روز مثل ابر میباریم. چه نیاز به سلامی، درودی. ما که هر شب در حال سقوطیم.
ولی این عریضه از برای فرداست. که از فردا بخوانی تو مرا پس به تو ای عزیزِ فردا، سلام.
همه چیز اینجا خراب است. نمیدانم، حتی نمیتوانم بنویسم.نوشتن ها خراب شده. دشنام ها هنوز سالم ماندند،سالم تر شدند. راهی هم نیست جز آن. همه چیز فرسوده، از همه بیشتر فردا، نه فردایی که تو هستی، فردایی که فکر من است.
نه در خیال گذشته جای ماندن است نه آینده،حتی بداهه هم نمیتوان زیست. هر روز بیشتر میترسم. هر روز فردا و دیروز و لحظه ترسناک تر است. هر روز تنها تریم. هر روز غروب غمبار تر است. به هر در زدیم و در به در سرسام گرفتیم.
آرزو اینجا خودفروشی میکند و هرشب هم میخورد موشک به رویا. امید با مواد سرگرم است و ایمان یاغی شده. حتی ساحل اینجا از آمدن نسیم و صبا میترسد، مدت هاست خبر خوبی نمیآورند. ستاره از ترس در سیاهی گم شده و پیمان از خویشتن گسسته. الهام دیگر از هیچ خاطرهای چیز جدیدی برداشت نمیکند و ساغر از مستی خالی مانده. شادی از سپهر جداست و مهتاب دیگر احسان ندارد. کمی قبل آفتاب و بیداری خورشید، تر میشود چشم سوسن با غصه های شبنم و سپیده که از راه میرسد با بغضِ ابر میجنگد که باران سقوط نکند. ندا خاموش است و پروانه در تمنای ابراهیم شدن درین آتش مجنون شده، همه جا سرابِ گلستان میبیند. کیوان و زهره و ناهید و سهیل در ثریای بهار امسال ناپیدا ماندند و شیدا نمیشوند با نیایش. لاله صورتش از سیلی سرخ است اما با قد رعنایش همراه طوفان میرقصد که نهال، دخترشان را میگویم، حواسش از انفجار های بیرون پنجره پرت شود و با نغمه و ترانه شبی را سر کند. سخت است درین روزها پارسا بود وقتی سحر را هربار غمگین تر از قبل میبینی.
و نفس از بهمن تیر خلاصِ دی را خورد و مرد داد و عدل و مهر، و هنوز ما در حال جان دادنیم.
