طولی نمیکشد، از لحظه ای که بازدم آخرم بدونِ دَم را میکشم تا لحظه ای که بند بند تنم را حشرات کوچک زودتر از خاک تجزیه میکنند.
طولی نمیکشد که تصویر چهره ام در آگهی از روی دیوار های شهر به زیر پای عابران بیوفتد. طولی نمیکشد که دیگر "تو" خطاب نشوم.
طولی نمیکشد اشیائ خانه ام در خانه های دیگران پخش شوند. کاش هر چه از تنم سالم مانده بود را هم پخش کنند.
طولی نمیکشد که دیگر سر مزارم نیایند. هرچند ایرادی ندارد، من سال هاست تنها زندگی میکنم. گور با گور چه فرقی میکند؟
من خواهم رفت و فکر میکنم نه خیلی دیر. من زندگی میکنم همانند انسان های پیر. کنهسالان لحظه ها را بیشتر احساس میکنند. من هم میدانم ساعت ۴ صبح بامداد پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ فقط یکبار است و دیگر نخواهد بود. من میدانم دود سیگار در دستانم منحصر به فرد است و آن را فقط یکبار تجربه میکنم و سیگار بعدی سیگار بعدیست که آن هم منحصر به فرد است.
درین فرصت محدود همه چیز را در زندگی ام باید جا دهم. طلوع و غروب خورشید را، مه صبحگاهی لابهلای گیاهان را، نت های موسیقی را کلمات را رنگ هارا حرف هارا، گاهی هم بعضی افراد را.
خوب است که زندگی پوچ است و میمیرم، وگرنه این حجم از زندگی را در فضای اشغال شده چگونه میخواستم جای دهم؟
