هوا در این اتاق بوی تنهاییِ زخمیشدهی مرا میدهد. گلهایم زرد شدهاند و از بیآبی به احتضار افتادهاند.
میپرسی چرا به گلها آب نمیدهم؟ چون آب دادن عین امید دادن است. و امید یعنی زندگی. و زندگی به واسطهی دیگری یعنی تحقیر تنهایی من. این سکوتِ تاریک برای من از هر گلِ زندهای ارزشمندتر است. بگذار بمیرند. بگذار همه چیز بمیرد تا کسی یا چیزی صدای نفسکشیدنِ مرا نشنود. آینه را هم مدتیست پوشاندهام؛ وحشت دارم از اینکه در آن شیشهی کدر، نه تصویرِ خودم، که ردِّ پای «او» را ببینم.
تنهاییِ من حالا مثل یک معشوقهی کینهتوز از من روی گردانده. تقصیرِ خودم بود؛ من بودم که در یک ضعفِ مشمئزکننده، درِ این سلول را به روی کسی گشودم که میخواست دوستم بدارد و دوستش بدارم (که دوستش میدارم...) آن دوستداشتهشدن، آن ننگِ شیرین که اجازه دادم بر تنِ من بنشیند، حالا خیانتی است که تنهاییام را مسموم کرده. او را با بیرحمیِ تمام بیرون انداختم، به تاریکیِ پشتِ در راندمش؛ اما روحِ آن نگاهِ سیاه... هنوز در لایههایِ ذهنم میچرخد.
من آدمِ بدی هستم. با تمامِ وجودم به این پلیدی اعتراف میکنم. خودخواهم، تا مغزِ استخوانم خودخواهم. برای من هیچچیز، هیچکس و هیچکدام از آن احساساتِ تهیِ بشری اهمیتی ندارد؛ تنها چیزی که در این جهانِ نکبتبار ارزشِ پرستیدن دارد، همین «منِ» تنهاست. دلم برای تنهاییام تنگ شده؛ آنقدر که حاضرم تمامِ پلها را پشتِ سرِ خود ویران کنم. حاضرم از تمامِ شهر، از تمامِ آدمها، از تمامِ صداهایی که به گوش میرسند دور و دورتر شوم؛ به شرطی که آن «دیگری» از قلمروی ذهنم بیرون رانده شود.
خودکشی؟ چه خیالِ خام و رقتانگیزی. مرگ فرارِ بزدلانهای است که تنها به «بودنِ» ما مهرِ تأیید میزند. من به دنبالِ انحلالم... میخواهم چنان در این خلأِ بیانتها غرق شوم که مرزِ میانِ پوستِ من و دیوارهایِ ترکخوردهی این اتاق از بین برود.
هر شب با دستهای سردم، تکههایِ باقیمانده از خودم را میتراشم. این تیغِ دلتنگی که در پهلو دارم، تنها ابزارِ جراحیِ من است برای بریدنِ بندهای پیوند با جهان. تشنهی آن آزادیِ سیاهم که در تنهاییِ محض یافت میشود؛ همان تنهاییِ بیرحمی که وقتی به آن برگردم، دیگر هیچ نگاهی، هیچ خاطرهای و هیچ صدایی نخواهد توانست سکوتِ بینقصِ مرا بشکند.
نمیخواهم بمیرم، میخواهم «نباشم». میخواهم چنان در بیکرانگیِ هیچبودن غوطهور شوم که وقتی بالاخره این تنهاییِ مقدس به من بازگشت، دیگر هیچ ردی از آن «دیگری» در وجودِ پلیدم باقی نمانده باشد. این تنها حقی است که برای خودم قائلام. زیستن در میانِ آوارِ افکارِ خودم، و رسیدن به سکوتی که هیچکس اجازه نداشته باشد آن را لمس کند.
در پِی هیچ، تمنا