دچار رنگ و روغن شدهٔ گرفتاری است. بلاگرفتن محض است. از آن جنس دردهایی که نه میکشند و نه تمام میشوند. فقط میمانند و آرامآرام به جان مینشینند. دچار سختجاندادن است. آنگونه که قاتل را میشناسی، دلیل قتل را هم میدانی اما برای گریز از مقتل دستی به درِ نجات نمیبری.
پیش از آنکه واژهای برای توجیهش بجویند، جماعتی بودند که شاملو را نه برای زیستن شعر، که برای پوشیدنِ آن از بر داشتند. از آن دست آدمهایی که واژه را مثل زیور به گردن میآویزند و معنا را پشت ویترین جا میگذارند. با پالتوهای شتری، با عینکهای گرد فیلسوفنما، با صدایی که بوی شعر میدهد اما وزن شعر نه. و چه بسیارند این شاملوخوانهای متظاهر که شعر را پیش از آنکه بدانند، میخوانند.
دچار انگار پوستین میش به تن کرده. خویش را لطیف ساخته، اشعار شاملو را از بر کرده و با پالتویی شتری عناوین ادبی بر خود بسته و ما را طعمهٔ گرگ درونش کرده است. چه بد واژه پُرسِحری است «دچار». درست مثل چشمانت. هم میفریبد، هم میفرساید.
اگر ادامه نوشته پرآشوبم به سمت چشمانت بلغزد، باید چندین پرده شِکوه بنویسم تا شاید به جوری که روا داشتند ادای دینی کرده باشم. اینجا در میان این ملال مکرر، تنها میتوان ایستاد و دید که چگونه یک نگاه، هم پناهگاه میشود و هم قتلگاه. و من که شعر را نه فقط خوانده، که به زبانِ جان آوردهام، خوب میدانم بعضی صداها از جنس خواندن نیستند. از جنس زخمیاند که با هر بار مرور تازهتر میشوند.
آنجا که رفتهای، آری همان شهر رفتهها، پر از پالتوشتریهایی است که شاملو را از بر کردهاند و از پشت ویترین عینکشان آدمها را لقمهای ناچیز برای رفع نیازشان میبینند. ظاهری آراسته، باطنی آزمند. واژه در دهانشان خوش مینشیند اما معنا در دستشان میمیرد. و تو اگرچه از دور شعر را میشنوی اما با این حال نیک میدانی میان خواندن و زیستن، میان غزل و غرض، چه فاصله سرد و عمیقی است.
تو از این شروط پرابهام پالتوی شتری و عینک را داشتی اما شنیدهام ویترین را از چشمان پُرسِحر و آرامت برداشتهای. و این خبر مرا سخت دلواپس آنانی میکند که پس از این با چشمانت سر و کار دارند. چرایش را نپرس که در این مقال نگنجد.
شاملو هم... بعید میدانم وقتی برای خواندن داشته باشی. دیگر کسی هم نیست که اشعار شاعران را زیر گوشت زمزمه کند و تو سخت به آرامش صدایش محتاج باشی. اگر هم باشد آیا هیچ از شعر میداند؟ آیا شعر را چون من زیسته؟ و اگر زیسته، آیا چون من شعر را برایت مصور میسازد؟
رفتی و تمام غزلهای دنیا در گلویم ماند.
همین.
-نه شاملو از بَر، نه پالتو بر تن، تمنّا
پینوشت:
با احترام به طرفداران احمد شاملو، باید گفت که گاهی عشق در کلام او زیادی بالا میرود و از تجربه واقعی دور میماند. محبت در دنیای او بعضی وقتها مثل یک افسانه بزرگ میشود و همینجاست که حرفهای قلمبهسلمبه حقیقت احساس را روشن نمیکند، بلکه رویش سایه میاندازد. جایی که کلمه از زندگی پیشی میگیرد، احساس به جای اینکه زندگی شود فقط به نمایش گذاشته میشود. تأکید میکنم که تمامی این سخنان ناظر به بیان عشق در کلام و شعر شاملو است؛ نه اشعار سیاسی و اجتماعی ایشان.
پینوشت ۲:
این متن اسفند ۱۴۰۳ توسط قلم بنده زاییده شد. یعنی چیزی حدود یک سال و خردهای پیش. فکر نکنید تازه به این نتیجه رسیدهام که شاملوخوانهای پالتوشتری را نقد کنم. نه، این کشف کهنه من است. متن گوشهٔ یادداشتهایم داشت خاک میخورد، صدایش زدم و گفتم بیا یک خودی نشان بده. قسمتهای عاشقانهٔ دلخراشش را هم حذف کردم، چون انصافاً شماها را چه به این همه دردِ من.