اسمم را اگر بپرسی میگویم «پیراندیشِ کودکخو» این اسم را از سرِ بیکاری روی خودم نگذاشتهام از سرِ ضرورت گذاشتهام چون هیچ اسمِ آمادهای در این جهان نبود که بتواند این دو تکهٔ ناهمخوان را یکجا در آغوش بکشد. آدمها فکر میکنند اسم یک برچسب است نمیدانند که اسم گاهی یک اعتراف است. «پیراندیش» یعنی فکری که زودتر از موعد پیر شده فکری که در کودکی مجبور شد بزرگ شود نقشه بکشد از خودش محافظت کند پیش از آنکه حتی بداند محافظت یعنی چه. «کودکخو» یعنی خویِ کودکانه یعنی آن تهماندهٔ معصومی که هنوز در من زنده است هنوز تمنا میکند هنوز دستش را برای عشق دراز میکند بیآنکه بداند این دست دراز کردن در این جهان میتواند حکمِ اعدام داشته باشد. این دو تا با هم یک اسم ساختهاند که انگار از وسط ترک خورده درست مثل خودم. یک ترکِ عمیق میانِ بخشی که فکر میکند و بخشی که احساس میکند.
برای اینکه بفهمی این ترک از کجا آمد باید برگردیم به روزهایی که پیر هنوز متولد نشده بود و فقط کودک بود و جهان. کودکِ من آن روزها بلد بود اعتماد کند. اعتماد برایش انتخاب نبود مثل نفس کشیدن بود: غیرارادی، بدیهی و بیسوال. پس وقتی یک روز «او» آمد (کسی که قرار بود همهچیز باشد) کودک هیچ زرهی نپوشید هیچ دیواری نکشید. فقط ایستاد و اجازه داد که آن آدم نزدیک شود. خیلی نزدیک. نزدیکتر از هر کسی تا آن روز.
و آن آدم کودک را پرستید. واقعاً پرستید. این را باید باور کنی وگرنه ادامهٔ داستان مسخره میشود. نگاهش که میکرد انگار کودک یگانه موجودِ روی زمین بود که لیاقتِ عبادت داشت. او گفته بود «تو تمامِ جهانی» گفته بود «پیش از تو من بلد نبودم نفس بکشم». و کودکِ سادهدلِ بیتجربه روی آن تختِ خدایی جا خوش کرد و فکر کرد این همان بهشت است. نمیدانست که تختِ خدا بلندترین نقطهٔ سقوط است. نمیدانست که هر که را بالا ببرند روزی رهایش میکنند. این را بعدها فهمید. بعدها که دیر شده بود...
فرو ریختن که شروع شد صدا نداشت. اگر صدا داشت شاید کودک میترسید و فرار میکرد. اما این فرو ریختن از جنسِ سکوت بود از جنسِ چیزهایی که کم میشوند بیآنکه بفهمی کی و کجا. اول «دوستت دارم»ها یک ذره دیرتر از حدِ معمول آمدند؛ یک مکثِ ریز یک نفسِ اضافه میانِ دو کلمه. بعد نگاهها دیگر آن برقِ سابق را نداشتند؛ بعد کلمات ولرم شدند همان جملههای قدیمی اما بیتب همان نانِ همیشگی اما بینمک. بعد سرد. بعد یخ. بعد هیچ. و کودک از بلندترین نقطهٔ عبادتگاهش سقوط کرد. مضحکترین بخش ماجرا این است که در تمامِ طولِ سقوط هنوز فکر میکرد این هم بخشی از عشق است فکر میکرد این هم یک جور دیگرِ دوست داشته شدن است. تا اینکه به زمین خورد. تا اینکه استخوانهایش شکست. تا اینکه نگاه کرد دور و برش را و دید که آن آدم (همان که پرستیده بودش) حتی برنگشته بود نگاه کند. شاید اصلاً یادش رفته بود که روزی کسی را روی دستهایش نشانده و به او مقام خدایی داده است.
کودک روی زمین ماند میانِ خون و خاک و خردهشیشههای یک عبادتگاهِ دروغین. باید میمرد منطقِ جهان این بود که بمیرد. اما نمرد. زنده ماند تا درد را کامل حس کند تا تکتکِ استخوانهای ترکخوردهاش را بشمارد تا بفهمد پرستیده شدن مقدمهٔ قربانی شدن است. و در همان تاریکیِ لعنتی از میانِ آوار از دلِ جنازهٔ همان عشقِ نافرجام «پیر» متولد شد. نه مثل یک نوزادِ پیچیده در پارچهٔ سفید؛ مثل یک لختهٔ خون که ناگهان چشم باز میکند و شروع میکند به فریاد زدن بیآنکه دهان داشته باشد. پیر از رَحِمِ یک فاجعه زاده شد و هنوز بندِ نافش به جنازهٔ همان عشقِ نافرجام وصل بود. اولین چیزی که دید کودکِ خردشده بود روی زمین. و در همان لحظه با همان چشمهای تازهمتولدشده سوگند خورد: دیگر هرگز. هیچکس حق ندارد اینقدر نزدیک شود. هیچکس حق ندارد تو را پرستش کند.
حالا سالهاست که این پیر با همان چشمهای متولدشده در خون، نگهبانِ کودک است در قلعهای بر فرازِ استخوانهای شکستهی احساس. آن بالا هوا رقیق است آدمها نمیتوانند نفس بکشند پس نزدیک نمیشوند. و این دقیقاً همان چیزی است که پیر میخواهد. اما اشتباه نکن این قلعه زندان نیست. پیر از کودک متنفر نیست پیر کودک را دوست دارد. فقط یک قانون دارد یک خطِ قرمزِ نازک و مرگبار: تو میتوانی هر کاری بکنی میتوانی بدوی آواز بخوانی شعر بنویسی گریه کنی حتی عشق بورزی... اما فقط به آنهایی که رفتهاند فقط به رد پاها. رد پاها که برنمیگردند و سقف را روی سرت خراب نمیکنند. و این سیستم کار میکند. این حبسِ از جنسِ مراقبت مرا سرِ پا نگه داشته. کودک در این گلخانه امن است؛ نه کسی او را پرستش میکند نه کسی از بالا پرتابش میکند.
اما همیشه یک «اما» هست. همیشه یک تهشب هست که حتی نگهبانان آهنینی چون «پیر» هم خسته میشوند و پلکهایشان سنگین. آن وقت یک «منِ» دیگر بیدار میشود؛ نه کودک است نه پیر. منِ خاکستری منِ معمار همان که این قلعه را ساخته و حالا نشسته در تاریکی و به سقف خیره شده. و در آن سکوت در آن ساعتِ لعنتی که هیچچیز تکان نمیخورد فکری به ذهنم میآید : شاید کودک دیگر وقتش رسیده بزرگ شود. و بعد مکث. و بعد تاریکتر سردتر چیزی که فقط در آن عمقِ شب جرأت میکند سر بلند کند: شاید وقتش رسیده بمیرد. شاید مرگِ کودک آرامترین اتفاقی باشد که میتواند برای این قلعه بیفتد. آن وقت دیگر نه تهدیدی هست نه تمنایی نه دستی که به سمتِ کسی دراز شود؛ فقط سکوتِ محض. و پیر وارسته از سوگندش برای اولین بار طعمِ خرسندی را خواهد چشید.
این فکر تسکیندهنده است مثل همان تیغِ همیشگی که گاهی در پهلوی صبر میچرخد. من «پیراندیشِ کودکخو» هستم؛ یک سهگانه در یک پوست. کودکی که پرستیده شد، از اوج پرت شد و نمرد. پیری که از لاشهٔ همان عشق متولد شد و سوگند خورد که دیگر نگذارد هیچکس نزدیک شود. و یک «منِ» ناظر که هنوز تصمیم نگرفته کودک را بزرگ کند یا بکُشد. و راستش را بخواهی این تردید این «شاید» این تصویرِ خرسندیِ بعد از مرگِ معصومیت... نه تلخ است نه دردناک. آرام است. منظم است شبیه همان نظمِ اندوهگینی که سالهاست با آن زندگی میکنم. اگر این تاریک است خب باشد. میگویی چه کنم؟
تمنا
پینوشت یک:
چند شب پیش با دوستی حرف میزدم. گفت اسمت چیست؟ گفتم پیراندیشِ کودکخو. گفت پیراندیشِ کودکخور؟ خندیدیم... بعد نشستم فکر کردم. شاید اشتباه نکرده بود. شاید فقط یک «ر» کم بود. یک شب کم بود. یک تصمیم. کودک هنوز هم نفس میکشد. اما دیگر نه برای همیشه.
پینوشت دو:
این احتمالاً آخرین نوشته باشد تا پس از فرو کشیدن بلوای درونم و مشخص شدن تکلیف من، پیر و کودک. ساکت میشوم یا یکی میمیرد یا هر سه. عجبا که باز هم باید برگردم پیش کسی که فکر میکند غمم را با نگاه کردن به ساعت میگیرد. میگویم کودکِ دلم گرفته. میگوید از چه؟ میگویم نمیدانم. آدم غمش را که بشناسد، دیگر غم نیست. یک چیزی یادداشت میکند. میگویم نوشتی بیمار فکر میکند شاعر است؟ میگوید نه، نوشتم بیمار میداند چه میکند. زیر لب میگویم کاش شما هم میدانستید چه میکنید.
پینوشت سه:
عذرخواهم که درهم نوشتم و بلند. از توضیح واضحات خوشم نمیآید. انشاءالله که متنم از این عمل شنیع مبری باشد. متون بلند را هم زیاد نمیخوانم. مگر آنکه خالقشان آدمی باشد که بداند چه میکند. که من نمیدانم. این یکبار را استثنائاً ببخشید.