
وقتی از گوشه پنجره به بیرون نگاه میکنم ،
چیزی را در وجودم مییابم که هرگز تا حالا پیدایش نکرده بودم ، حسی را لمس میکنم که هرگز او را جایی ندیده بودم ،
حس خشم از روز هایی که گذشت ،
آدم هایی که زندگی ما صرفا برایشان بازیچه منافعی است که خودمان از آنها نه سود بردیم ونه خیری دیدیم .
از غمی که در صورت مردم لانه کرده ،
از هر عکسی با نواری به رنگ سیاهی شب آراسته شده ،
از انتظاری که قرن ها بر ما گذشته ،
اندوهی که در وجودمان رخنه کرده ،
به اندازه تمام روز هایی که ،
یک سرزمین گریستند اما نه در چشم ها ،
در قلب ها .
به اندازه تک تک روز هایی که تحمل کردیم ،
هرچه پیش رویمان گذاشتند ، فتح کردیم ،
هرچه ظلم کردند ، صبر کردیم ،
هرچه خندیدند ، گریستیم .
شکیبایی در این روزگار دشوار است ،
دشوار تر از هرچه تا به امروز تحمل کردیم ،
همه امیدی به رهایی دارند ،
امیدی به اتمام دارند ،
همه میدانیم که درخت پیروزی که سالهاست کاشته شده ،
با خون رشد میکند ،
الان درختی بلند به بلندای آسمان داریم ،
پس دیگر وقت رهایی است ،
وقت آن است که تاریخ فصل جدیدش را آغاز کند .
تا شاید پس از گذشت مدت ها ،
نفسی تازه کنیم ،
چایی بنوشیم ،
و با یادی از خاطرات قدیمی خود ،
و از گوشه پنجره به اینده ای متفاوت بنگریم .