ویرگول
ورودثبت نام
میان سطر ها
میان سطر هامینویسم ، .....
میان سطر ها
میان سطر ها
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

قصه ای از یک ستاره ...

حرکت نرم نرمک درختان ،

برای همه درختان یکسان نبود ،

درختی همیشه سبز است و تکان می‌خورد ،

درختی خشک میشود و می‌میرد ، اما دوباره

بهار زندگی دست در شاخ برگش میکشد ،

سبز میشود ، برگ می‌دهد ،

و در تلاطم باد دست در دست می‌رقصد .

اما درختی همیشه خشک است ،

آن هم روزی همنشین باد رقصان بوده ،

زمستان ها گذرانده تا قد و قواره اش به آسمان برسد ،

روز ها با خورشید همنشین بود ،

شب ها با ماه به ستاره ها می‌نگریست ،

با ابر ها گاهی می‌خندید و گاهی اشک می‌ریخت ،

با جوانه های رنگارنگش به جهانی سیاه و سفید رنگ می بخشید ،

اما روزی خشک شد ، یعنی خشکش کردند ،

روزی که نفت بر ریشه هایش رسید ،

آبی نبود که بخورد ،

هوایی نبود تنفس کند ،

اما هنوز هم ساکت بود ،

درد میکشید اما فریاد نمی‌زد ،

برگ هایش کم کم ریخت ،

جوانه هایش مردند ،

تنه درخت کم رنگ شد ،

درخت خشک شد .

شب شد ،

ماه آمد ،

هرچه گفت درخت پاسخ نداد ،

ماه صدا زد ، فریاد زد ،

اما درخت ساکت بود ،

ماه فهمید ، غمگین شد ،

خودش را جمع کرد جمع کرد و جمع کرد ،

فقط حلال نازکی از او باقی ماند ،

صبح شد ،

خورشید آمد ،

نور خود را روی درخت انداخت ،

او هم فهمید ،

ابر را صدا زد ،

گفت روی من را بپوشان ، نمی‌خواهم اشک من را ببینند ،

ابر آمد او را پوشاند ، اما آنقدر ناراحت بود که او هم بارید ،

آنقدر بارید تا باد هم غصه دار شد ،

وزید ، وزید و وزید ،

بر شاخه های بی‌جان درخت دست کشید ،

تنه درخت را نوازش کرد .

زمین که ابر و خورشید و باد را دید ،

ریشه درخت را در آغوش گرفت ،

آنقدر او را سفت در آغوشش فشرد ،

که درخت ثابت ماند ، او جانی نداشت اما باز هم استوار بود ، جسم داشت اما تهی از روح بود ،

کسی نمی‌دانست اما درخت همه آنها را می‌دید ،

روح درخت پرواز کرد ،

رفت و رفت و رفت تا به آسمان رسید ،

ستاره ای درخشان شد ، از همان ستاره هایی که با ماه به آنها نگاه میکرد ،

از آن به بعد هر روز از دور به خورشید نگاه میکرد ،

با ماه حرف میزد اما او نمیشنید ،

به بدن بی جان خودش نگاه میکرد که هنوز ایستاده است .

هر سال باد به یادش جوانه های دیگر درختان را زیر تنه او رها میکرد ،

خورشید با آنکه می‌دانست پاسخی نخواهد داشت اما باز هم با او سخن می‌گفت ،

ماه هم باز با او از ستاره ها می‌گفت ،

سال ها گذشت و درخت همان‌جا ماند ، بر روی تنه اش داستان ها نوشته شده بود ، نقش ها کشیده شده بود ،

شاخه هایش شکسته شده بودند ،

اما او هنوز هم خانه ای برای پرنده ها بود .

درختماهخورشیدایران
۲
۰
میان سطر ها
میان سطر ها
مینویسم ، .....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید