ترس ،
همیشه بی ارزش بوده ،
همیشه مانع بوده ،
همیشه دخالت کننده بوده ،
دست ها را بسته در مقابل رویا ها ،
ذهن ها را محدود کرده در مقابل تخیل ها ،
ترس همیشه به عقب کشیده ،
وقتی حرکت نیاز بوده ،
واجب بوده ،
مهم بوده .
پس چه باید کرد ؟

آن کسانی که ترس را مانع مینامند ، آیا راه حلی برایش دارند ؟
ذهن ما پوشیده از مشکلات بدون راه حل است ،
دیگر جای مشکلی دیگر نیست .
تنها راه حل نه فکر بیهوده است ،
نه تکرار بی ارزش بار ها نشدن ،
همه از نشدن ها خبر دارند اما کیست آنکه از شدن ها دم میزند ؟

یا باید آنچه میجویی را از دهان شیر به دست آوری ،
بروی ،
خطر کنی ،
به دست می آوری یا دیگر حداقل از حسرت نکردن ها دم نمیزنی .
آنکه چیزی برای از دست دادن ندارد ،
دیگر هراس از باختن نداشتن هایش ندارد ،
او اکنون هم تهی است .
آنکه جانی ندارد ، دیگر هراسی از مرگ ندارد ،
او در همان لحظه هم آری از زندگی است .
انتهای همه چیز نشدن است ،
اما همواره برای فردی که چیزی برای از دست دادن ندارد ،
نشدن هم پیروزی است ،
چون هیچ شکستی مثل حسرت ،
دارد و ندارد فردی که چیزی برای از دست دادن ندارد را نمیگیرد .