هستیم ،
نه چون چاره ای نداریم .
نه چون گروگانیم ،
نه چون زندانی شدیم .
نه چون زنجیر ها در قلبمان چفت شدند .
اینرا میگویم چون هرکه توانست از شهر ما رفت .
ما ماندیم ، با خودمان ....
با جوانی ها ، آرزو ها ، با آنچه نخواهیم داشت .
آنها رفتند تا داشته باشند و زندگی کنند ،
اما ما جایی نداریم که برویم ،
نمیتوانیم بریم .
شهر ما درختان سوخته دارد ،
هر روز شعله جدیدی را خاموش میکنیم .
گل های خاک ما پژمردند ،
هر روز ریشه خشکیده ای از خاک بیرون میکشیم .
آنها رفتند تا از غربت بگویند .
ما چه گوییم که در شهر خود هم باید حذف شویم ؟
ما در شهر خود غریبیم !
ما تا ابد باید چوب خشک جمع کنیم ،
گل خشک در گلدان بگذاریم ،
چون به زندگی خود تعلق نداریم .
به جهان خود تعلق نداریم ،
به راستی که به هیچ جا تعلق نداریم .
ما همیشه نادیده گرفته شدیم ،
چون همیشه ما گناهکاریم !
گناه ما جز آرزو داشتن چه بود ؟
به راستی ما هرشب آرزو هایمان را ستاره ای کردیم ،
آنرا به آسمان فرستادیم تا رسیدمان را به خودشان ببینند ،
هرچه پریدیم سخت تر زمین خوردیم ،
دورتر شدیم ،
تا جایی که نتوانستیم آرزوهایمان را برداریم .
هر روز بیدار شدیم ،
چون خورشید بیدار میشد .
چون نورش را به ما میتاباند .
چون بهانه دیگری نداشتیم ،
چون درختان اینگونه بودند .
هر سال مردند ،
با بهار دوباره زیستند ،
و دوباره مردند .
ما هم مانند آنها زندگی میکنیم تا دوباره بمیریم ،
البته چندی است که منتظر زندگی هستیم .
ما همان کسانی هستیم هرچه کردیم هنوزم مجرمیم .
جرم ما ماندن پای خاطراتمان بود ،
ماندن پای دوستانمان بود ،
چون نمی خواستیم بشکنیم ،
اگر هم شکستیم صدای شکستن دوستانمان را نشنویم .
دروغ بگوییم ،
تا دوباره ستاره ای بسازیم .
اینجا کسی ما را دوست نداشت ،
اما خودمان یکدیگر را دوست داشتیم .
ما هستیم چون خاطراتمان هستند ،
چون حاضریم هزاران بار با خاطراتمان بمیریم ،
ما هم ستاره شویم ، خاک شویم .
اما فراموش نکنیم برای چه خاک شدیم .
ما اگر هم مجرم شویم ،
برای خاطراتمان و ستاره های بود که ما را نگاه میکنند ،
برای آرزو هایمان ، آرزو های دوستانمان بود .
ما هستیم تا نگویند شهرمان را تنها گذاشتیم .
ما خود شهرمان هستیم .
حتی اگر از آن ویرانه باقی مانده باشد ،
هستیم تا هنوز هم برای آسمان شهرمان ستاره بسازیم ،
تا دوباره دور شدنش را تماشا کنیم .

................................