
فراز و نشیب، پستی و بلندی، تلخی و شیرینی، بالا و پایین. اینها تعابیری هستند که همه ما درباره زندگی در این دنیا بارها به کار بردهایم و شک نداریم زندگی روی این کره خاکی سکهای است که دو رو دارد. اما توی دلمان همیشه دنبال موقعیتهای خوب و شادیآفرین هستیم. شیرینیهایش را بیشتر از تلخیهایش میخواهیم و از هر موقعیتی که پایمان را به سختیها باز میکند تا حد امکان پرهیز میکنیم.
ذات انسان لذت جو است و دلش میخواهد میلیونها سال نوری با غم و رنج فاصله داشته باشد. اما اگر هم گرفتار رنج شد، همه تلاشش را برای کاستنش میکند که اگر نمیکرد، اصلا بقا معنا نداشت. تداوم زندگی در موقعیتهای رنجآور و غمانگیز ممکن نیست. ما، بغضها و اشکها و فریادها و مشتهای گره شدهمان از نهایت خشم را برای آن روزها کنار گذاشتهایم تا مغلوب نشویم. تا حتی دمی هم که شده روی آب بیاییم و نفس بگیریم و دوباره شیرجه بزنیم توی غم.
ما آدمهای عجیبی هستیم.
گاهی با همه اینها برای خودمان تولید رنج میکنیم؛ آهنگهایی گوش میکنیم که یقین داریم غمگینمان میکنند، شکلات تلخی میخوریم که میدانیم تلخیاش آزارمان میدهد، فیلمی میبینیم که آخرین بار و بعد از یک انقلاب روحی، به خودمان قول دادیم دیگر هیچ وقت دوباره نبینیمش.
هفته گذشته کتابی خواندم که اولین و آخرین بار هشت سال قبل خوانده بودم. همان موقع هم از خواندنش حیرت کردم. انگار کسی فکرها و طرحهای من را از ذهنم دزدیده و زودتر از من داستانش کرده بود. شک نداشتم این داستان خود من بود و فقط نمی فهمیدم چطور کلمهها و صحنهها از ذهنم سرازیر شدند و روی کاغذ «دیگری» نشستند؟!
آن موقع که میخواندمش آنقدر گرفته و غمگین بودم که صد بار به خودم لعنت فرستادم چرا شروعش کردم؟ چرا تا آخر خواندم؟ داستان درست در جایی که باید به ثمر مینشست و شیرینیاش را به کام خواننده میریخت و از معجزه عشق جوانه میزد، به تلخترین شکل ممکن تمام شد. خواندن هر چیزی ظرفیت خاص خودش را میخواست و من آن موقع ظرفیتش را نداشتم و تا مدتها ذهنم درگیر چیزهایی بود که خواندم.
هفته قبل توی فایلهای خیلی قدیمی دوباره دنبالش گشتم. توی یک مسابقه خندهدار با خودم، دلم میخواست فایل این کتاب هیچ وقت پیدا نشود اما همچنان پیگیرانه دنبالش میگشتم و بالاخره بعد از چند ساعت بالا و پایین کردن پیدایش کردم. یاد قولی که سالها قبل به خودم داده بودم افتادم: «من دیگه هیچ وقت این کتاب رو نمیخونم» اما انگار به قدر کافی بازدارنده نبود و وقتی به خودم آمدم که بیشتراز صد صفحهاش را خوانده بودم! میدانستم آخرش چه میشود. خیلی از جزئیاتش هنوز توی ذهنم بود اما باز دست از خواندن برنمیداشتم.
نمیفهمیدم آن موقع دارم حال خودم را میگیرم؟ یا خیلی مصرانه دارم خودم را توی دردسر میاندازم؟ یا مثل بچههای تخس لج کردهام که هر طور شده میخواهم بخوانم. این بار تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که بیست صفحه آخرش را نخوانم! من که میدانستم آخرش چه میشود. حیف نبود جزئیات ناراحت کنندهاش دوباره توی ذهنم جا بیاندازد؟
چرا من کتابی را دوباره و چند باره خواندم که میدانستم قرار است تا چند روز حالم گرفته شود؟ منشا این رنج خودخواسته که حتی خودخواستگیاش چیزی از وسعت و عمقش کم نمیکند، چیست؟ مگر قرار نبود ما خوب ترینها و شیرین ترینها و در اوج ترینها را انتخاب کنیم؟ مگر قرار نبود پرونده غم را ببندیم و بگذاریم کنار و فقط گاهی خودمان را برای رویاروییهای گذرایش آماده کنیم؟
پس علت این تلاش معکوس چیست؟
دیروز مطلبی میخواندم با این مضمون:
«آدمها حق دارند حال بد داشته باشند. حق دارند غمگین شوند. حق دارند بیمار شوند. حق دارند رنج بکشند و حق دارند حال بد را هم به اندازه حال خوب تجربه کنند!»
قضاوتش با شما...