ویرگول
ورودثبت نام
Hedika
Hedikaکمالگرای کنجکاو
Hedika
Hedika
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

کاش یک تخته م کم بود.

این حرفی بود که چند وقت پیش تو جمع دوستانم گفتم و اونها خندیدن . من ولی ذره ای قصد مزاح نداشتم . حقیقتا وقتی داشتم این حرف و میزدم تو اوج عذاب بودم .

از ساختار ذهنی احمقانه م متنفرم ، از عصب ها و نورون های مغز لعنتیم متنفرم .

امروز من به مرز استیصال رسیدم . البته تقریبا یک هفته بود میخواستم بنویسم ولی نمی شد ، از کجا شروع کنم ،از کجا بگم ، اصلا کلمه ها میتونن ابعاد شکنجه ای که ذهنم به من هر روز تحمیل میکنه رو توصیف کنم؟

کلی موضوع تو ذهنم بود که بیام تو ویرگول بنویسم ،اهل نوشتن افکار درونی نیستم،همیشه سعی کردم کلی بنویسم ، چون برای مخاطب شاید آنقدرا هم جذاب نباشه پس موضوعات جذاب و غیر شخصی و مورد علاقه مخاطب بهتره ، از جامعه ، از تجربه ها ، از در و دیوار .

ولی خب این وقت شب دیگه جرات پیدا کردم و مهم نبود .

، اومدم فقط تخلیه ذهنی کنم ، به امید اینکه یک اپسیلون اثر داشته باشه .بعد از ۲۵ سال زندگی ، به خودم اومدم که این چه وضعیه ، چجوری داری زندگی میکنی ؟ ببینش .

من وسواس فکری شدیدی دارم ،قبلا راجع به کمالگرایی مسخره خودم نوشتم ،اولین پست من اصلا همینه ، اصلا برای همین اکانت ویرگول ساختم ، چون وسواس و کمالگراییم داشت من رو به مرز جنون میرسوند.

نمی‌دونم چطور ابعاد کمالگراییم رو توصیف کنم ،فقط بدونید شدیده ،خیلی شدید ،جوری که زندگیم رو با نشخوار فکری مختل کرده .

چرا تراپی نمیرم؟ چون رفتم و جواب نداد ، یا حداقل بشه گفت اثر کوتاه مدت داشت و به محض قطع شدن میشدم همون آدم سابق .

چرا روانپزشک نمیرم ؟ اونم رفتم ولی از عوارض قرص هایی که بهم میداد میترسیدم ، رک بگم میترسیدم چاق شم :)))

ترس من از چاقی وسواس شایدم رو بدن و لاغریم هم خیلی شدیده .

من از شیش سالگی ژورنال و برنامه مینوشتم :))))

بله ،یعنی به معنای واقعی نیم وجب بچه ای بودم و برای روزم برنامه مینوشتم که حتما صبح باید فلان ساعت پا شی ، مسواک بزنی ،مسواکتو باید عمودی بزنی ،حتما کتاب علومتو پنج دور بخونی ، صورتتو با آب سرد بشوری و غذاتو چهل بار بجویی و …( اینارو تو کتاب خونده بودم )

تو همون سن ها اگه خواهر دانشجوم که شهر دیگه ای بود نیم ساعت دیر میومد هزار تا فکر بهم هجوم میاورد که نکنه تصادف کرده نکنه دزدیدنش ،

نکنه …

یادمه تو سیزده سالگی برای اولین بار یک مرد حدود سی ساله تو خیابون دنبال من بچه مدرسه ای افتاده بود ، تو روز روشن من پاهام می لرزید که نکنه من و بدزده ببره بهم تجاوز کنه و تیکه تیکه م کنه ،

وقتی خواهر کوچیکترم ساعت هشت شب که تازه هوا تاریک شده بود رفت بیرون ، کلی استرس کشیدم تا بیاد .

از مادرم بیشتر.

من و کسی که دوسش دارم از هم دوریم ،فاصله مکانی داریم ،نمی‌دونم چند دفعه شده که شب ها هزار تا سناریو وحشتناک اومده تو ذهنم و با وجود نداشتن اعتقاد به یاد قدیما صلوات فرستادم و خدارو صدا زدم که فقط اضطراب منو کمش کن ،خواهش می‌کنم و به خدا گفتم هر بلایی سر من بیار ولی از سر اون یک تار مو کم نشه .

فقط کافیه چند دقیقه جواب تلفنشو نده ،

من حتی بی دلیل اضطراب دارم ،قبلا محدود به موقع حساس مثل قبل امتحانات بود ، این روز ها ولی روزانه دارم پرانول مبخورم (قبل امتحانات مهم من حداقل چهار پنج تا پرانول میخوردم )،شب ها با استرس میخوابم و گاها نصفه شب با کابوس این بیدار میشم که افرادی تو گذشته ی من دارن به من میگن تو هیچی نشدی. و من بدبخت و بیچاره ای شدم که با آدمی که دوران بچگی آرزو داشتم بسازم ،فرسنگ ها فاصله دارم .

همیشه تو هر چیزی ذهنم بدترین سناریوهای ممکن رو میچینه .

من از بیرون خیلی نرمال به نظر میام ، اگر من رو ببینید ذره ای شک نمی کنید که چقدر مشکل حادی داره .

ولی از درون دارم نابود میشم ، آب میشم ،بخاطر فرار از این حالات من دچار اعتیاد بیش از حد به پروداکتیویتی شدم .

برای هر لحظه تو روز برنامه دارم و اگر لحظه ای به بطالت و هیچ کار نکردن بگذره اضطراب و استرس من شدت میگیره .

کل روز در حال یادگیری هستم ،این لحظه که با شما صحبت می‌کنم ،همزمان یک کلاس ورزشی ، دو تا زبان و یکی دو تا کلاس هنری دارم میگذرونم .

فقط در صورت تیک زدن احمقانه چندین کار تو روز حالم موقتا خوب نگه داشته میشه .

بعضی وقتا فقط میخوام مغزمو خاموش کنم ،بعضی وقتا میگم کاش اصلا یک تخته م کم بود !

و بله ، من به افرادی که کمی شیرین میزنن و به اصطلاح خودمو یک تخته شون کمه حسادت می‌کنم ،آرزوم بی خیال بودنه ، آرزوم حساس نبودنه ،این که انقدر همه چی برام جدی و پیچیده نباشه ،ازونایی باشم که دنیارو آب ببره اینارو خواب ، آرزوم اینه که نصفه شب یادم نیاد چرا فلان سال فلان آدم فلان حرف و به تو زد و تو لال شدی .

آرزوم تو دنیای خودم بودنه .

اگر مثل من نیستید قدر بدونید ،شکر خدارو به جا بیارید .

اگر دائما درگیر این کشمکش تمومی ناپذیر نیستید ،بدونید خوشبختید ،

بعضی وقتا ذهن آدم ها اونارو میکشه ،ذره ذره ،

کاش میتونستم مغزمو خاموش کنم ،کاش .

وسواسمغزذهننشخوارفکر
۲۳
۱۳
Hedika
Hedika
کمالگرای کنجکاو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید