ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا حصارکی
ملیکا حصارکیسیبی، چکیده از بذری، نروییده...
ملیکا حصارکی
ملیکا حصارکی
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

بر همان عهد که بودم، بر آنم، هنوز

وعده‌ام این بود که هر روز، حتّی اگر چیزی برای نوشتن نداشتم، بنویسم. این کار برایم معنای ادامه دادن داشت؛ یک تمرین، در کاری که تویَش، خوب نیستم.

در مرورِ روزهای رفته، تلاش می‌کنم کارهای نیمه مانده‌ی بی شمارم را بشمارم و هر بار، شکست می‌خورم. شبیه شمردن قطره‌های بارانی‌ست، که بند نمی‌آید...

من می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. انگار ترسیدن، گوشه‌ای از هویت‌ام را به تصرف گرفته باشد. از این‌که تا همیشه ترسیده بمانم، بسیار می‌ترسم...

اسمِ این احساسی که دارم، چیست؟ آدم‌های دیگر، چگونه با احساساتِ بی اسم‌شان، زندگی می‌کنند؟ هر صبح‌ که بیدار می‌شوند، به کسی که سال‌هایش را نفس کشیده‌اند چه می‌‌گویند که درماندگی‌هایش را از تختِ خواب، بیرون بکشد؟

من از این‌که یک روز از تکرارِ کارهایی که آرزوهایم را به روزهایم نزدیک‌ می‌کنند خسته شوم، می‌ترسم. از این‌که نوشتن، تسکین‌ام ندهد؛ که نویسنده‌ شدن هم دل‌خوشی‌های گُم شده‌ام را برنگرداند.

شاید باید کسی بشوم که دلایل خوش‌بختی‌اش را به وقوعِ اتّفاقی، نمی‌بندد. شاید، باید تناقضی که بنای بودن است را قبول بکنم. قبول بکنم که هیچ کُجایی، جای قرار گرفتنِ تا همیشه نیست. که هیچ همیشه‌ای، نیست...

پ.ن: زحمتِ تولیدات تصویری‌ام را هوش مصنوعی می‌کشد. از او ممنونم. :)

عهدنوشتن
۸
۰
ملیکا حصارکی
ملیکا حصارکی
سیبی، چکیده از بذری، نروییده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید