
حساسیتهایم...
آنجا که درد، میرسد و به نیّتِ ماندن، مینشیند...
حتّی دقایقی که دوز سهمگینی از خوشی، رگهایم را میجَوَد...
همهشان شبیهِ شنیدن خواهشهایی، برای بیدار شدناند.
نوشتنِ بدونِ مخاطب، برایم سخت است.
تلاش میکنم که تمرینش بکنم امّا تمرینهایم، دلسرد کنندهاند و من یک بار دیگر، زیرِ سنگینیِ دلسردیهای انباشت شده، ساکت میشوم.
شنیدنِ "دوسِت دارم"، شبیه مشاهدهی تکان دادنِ یک چوبدستی جادوییست. از کسی که چوبدستی در دستِ اوست میپرسم "از کجا یادش گرفتی؟!" متعجّب نگاهم میکند و میپرسد "چی و!؟" و من میگویم "جادو کردن و..."
همکاری دارم که هر واکنشش، شروعِ یک قصّه است! سعی میکنم که قصّههایش را بدزدم و شبیهِ یک دزدِ ناشی، بیشترشان را گُم میکنم. دوست دارم راه که میرود، نه نزدیکش، که کنارش راه بروم و کلمههایش را در دفترچهای که ندارم، با مدادی که توی جا مدادیام جا مانده، بنویسم.
قلبم، اقیانوس وسیعیست که هیچکدامِ ساکنانش برای بقا، دیگری را نمیبلعد. خوراکِ همهشان، در پودِ پیکرِ اقیانوس، تنیده شده است. و شگفتی در نقطهای شدّت میگیرد که این خوراک، با خورده شدن، بیشتر میشود! شبیه لیوانی که تا نیمه پُر است و تا مینوشیاش، آبِ درونِ آن، بالا میآید؛ آنقدر بالا میآید که از لبهی لیوان، بیرون میریزد...
امروز یکی از مشتریهای فروشگاه در کوچهی کناریِ خانهمان صدایم زد. برگشتم و او گفت "از پُشت شناختمت!" با خنده پرسیدم "خونهتون اینجاست؟" و او جواب داد "نه، شنیده بودم سنگکای کوچهی مرادی خیلی خوشمزهست، اومدم سنگک بگیرم." و سنگکهای در دستش را به سمت دستهایم آورد و گفت "بردار عزیزم." تکهی کوچکی کندم و گفتم "کوچهی مرادی، کوچهی ماست!" و دیدم که چشمهای رنگیاش، شبیه لبهایش، لبخند میزنند...
تکهی سنگک داشت زیرِ فشارِ دندانهایم جان میداد و من، در پیادهروی کوچهای که به کوچهمان میرسید راه میرفتم که پارک شدنِ یک دویست و ششِ سفید، راهم را بست. از پیادهرو به سمتِ آسفالتِ کوچه برگشتم که کسی گفت "ملییییکا!!!" ایستادم. نفسام هم ایستاد! دوستِ روزهای هنرستانام بود!
روی سنگفرش پارک، کنار هم راه میرفتیم که او پرسید "خیلی عوض شدم؟" جواب دادم "نه. امّا من خیلی عوض شدم. چه شکلی شناختیم؟!" و او بدون فکر کردن گفت "از چشمهات..."
روی تختم دراز میکشم و چشمهایم را نمیبندم. به جادوگرهایی که نمیدانند جادو بلدند، فکر میکنم. به ملیکا، که فکر میکند سِحرِ چوبدستی، در جنسِ تنهی درختیست که روزگاری در جنگلی دور ایستاده بود، و نمیشد شاخههایش را شِمُرد...
افکارم را قدم میزنم و به قبل از قطع شدنِ آن درختِ بلند، میرسم. با حیرت، به حرکتِ باد میانِ شاخههای بی برگش نگاه میکنم. نزدیکش میشوم، و به او دست میکشم. چَشمهایش را نمیبینم، امّا حس میکنم که او هم به رشتههای مشکیِ موهای من، نگاه میکند...