
این شومی، تهنشین نمیشود. میچرخم و خم میشوم، توی خودم. اگر ترانه بودم، صدای کدام خواننده، مرا به آهنگِ کدام آهنگساز، میدوخت؟
وحشتیست، که پاهایم را بی حس میکند و دستهایم را با فریبِ امنیتی گزنده، از من میدزدد. بی دست، و پاهایم، کجا میتوانم بروم؟ چه کار، میتوانم بکنم؟
تنهایی، یک تصویر است، یا یک احساسِ نامرئی که همرنگِ خونت میشود؟ همرنگ برگهایی، که نگاهشان میکنی، همرنگ بیرنگیِ باران، بی نشانیِ باد؟
میخواهم خوانده شوم و همزمان، نمیخواهمش. میخواهم مرا بشناسند، امّا ندانند کهام. میخواهم معشوقهی کسی باشم، که عاشقش نیستم. میخواهم که نخواهم و نخواستن را، شبیهِ بچّهای که آغوشِ یک غریبه را میگِرید، پس میزنم...
آدمیزاد بودن، آزمون نا تمامیست و قبولِ بی مقاومت مردود شدن، سطحِ سختیِ سؤالها را بالا میبرد!
سستیِ پاهایم را بلند میکنم و به دنبال دستهایم میگردم...
نمیدانم کُجایم؛ امّا میدانم که نمیخواهم اینجا باشم...