
گنجشک عزیز، سلام.
امروز وقتی داشتم نانهایی که "بهترین تاریخِ مصرف"شان گذشته بود را در سبد مرجوعی میگذاشتم، به این فکر افتادم که نامهای که خواسته بودید بنویسیم را خطاب به خودتان بنویسم.
من شما را نمیشناسم. از آنچه آدمها را با هم آشِنا میکند، عکسی در دایرهای میبینم و کلمههایی که کنار هم میگذارید، تا کنارِ هم بودنشان، خوانده شود.
از نامه نوشتن، نوشته بودید. از فاصله و حاصلِ انتظار. از ایستادن، جایی که آدمها فکر میکنند باید بدَوی. من دیوانهی اینم که در میانِ همهمه، سکوت کنم و تخته چوبی باشم، که شنیدنِ خروشِ آب، خیساش میکند.
اگر کسی، برای کاری که میکنی، دلایلی بیاورد که گوشهای از درونت میشناختیشان، حس میکنی که با او آشِنایی. شاید برای همین بود که دوست داشتم این نامه، برای شما باشد.
از عبورِ عادیِ روزهای غیرعادی، بیزارم. انگار کسی که نمیشناسمش دروغی بگوید و من راستاش را از بَر باشم! راستش، کسانی که کنار منند، هر یک قصّههایی دارند که چهارچوبهای عادیسازی را میشکند. اینکه چرا در تاریکی چهارچوبهایشان نشستهاند هم دلایلی دارد که فکر کنم شما میدانید و شاید این کمک بکند که حس بکنید مرا میشناسید.
تصمیم گرفتم هر روز، معاشرتم با یکی از مشتریهایمان را بنویسم. شاید این شکلی بتوانم کارم را بیشتر دوست داشته باشم.
امروز خانمی، شاید چهل و هفت ساله، از من پرسید "کدوم خوراکیاتون خوشمزهترن؟!" و من خوراکیهای مورد علاقهی خودم را نشانش دادم و او به چرخِ قرمزش اشاره کرد و گفت "هر کدوم و دوست داری بریز این تو." خندیدم.
گفت خودش خوراکی نمیخورد. برای بچّههایش هم خوراکی نمیخریده و حالا نمیداند برای نوههایش، چه باید بخرد. گفت یک باری، توی یک فروشگاه، نزدیکِ یک دختر بچّه راه میرفته تا هر چه او برمیدارد را برای نوههایش بردارد.
وقت رفتن، با لبخند نگاهم کرد و گفت "مرسی بانو! اگه خوششون اومد، میگم شما گفتین، اگه خوششون نیومد، میگم خودم برداشتم." دلم در "نونِ" کلمهی "بانو" گیر کرد و نگاهم، بوی سرخوشی گرفت. فکر کنم از فاش شدنِ ادامهی قصّهها خوشتان نیاید؛ امّا من ادامهی این قصّه را فاش میکنم. آن خانم، چند ساعتِ دیگر به نوههایش میگوید "یه خانومه بهم گفته بود اینا خیلی خوشمزن!"
ممنونم، که نامههایم را برایم عزیزتر کردید.
به امید زیستن در روزهای عادیِ عادی.
آشنای نامهای شما، ملیکا، حصارکی.