ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا حصارکی
ملیکا حصارکیسیبی، چکیده از بذری، نروییده...
ملیکا حصارکی
ملیکا حصارکی
خواندن ۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

خطوطی، برای خوانده نشدن

میزِ کار نویسنده‌ای، که توی یک قصّه‌ی نانوشته، ملاقاتش کردم.
میزِ کار نویسنده‌ای، که توی یک قصّه‌ی نانوشته، ملاقاتش کردم.

عهد بستن، درست زمانی که در آستانه‌ی سقوطی، سخت است. و نشکستن‌اش، سخت‌تر.

تکرارِ تمایل‌ام به ادامه ندادنِ چیزهایی که در استمرار شکل می‌گیرند، از پا درَم می‌آورد. شاهین کلانتری می‌گفت یکی از کارهایی که مستمر نوشتن می‌کند، بی ایده کردنِ توست. و استاد عزیزم، مجتبی کاظمی، یک باری گفته بود نوشتن در آن دقایقی اتّفاق می‌افتد، که تو نمی‌توانی بنویسی.

در من، معنا و اهمیت دادنِ به امور و آدم‌ها، به بسیاریِ گذشته نیست. گذر زمان، یک روی فرساینده‌ دارد، و یک روی سازنده. و متأسفانه مشخص است کدام رویش را نشانِ من داده...

از این تلخی، بیزار نیستم امّا نمی‌توانم دوستش داشته باشم. از آدمی که شده‌ام، از قدم‌های لق و در آستانه‌ی سقوطم. عهد بستن، شبیهِ پیش‌پرداختی برای تحقق یک احتمال است. احتمالی که تو، کمکش می‌کنی که دیگر یک احتمال نباشد.

این‌ خطوط تلاش‌های کسی‌ست، که دارد به سختی، ادامه می‌دهد. رنجِ فلج کننده‌‌ایست و کسی، درونم را نمی‌بیند. این یک دعوت برای دیدنِ درونم نیست. این، پیش‌پاسخی‌ست به سؤالِ "مگه چی شده؟!"

احتمالنوشتنعهدسقوط
۱۷
۸
ملیکا حصارکی
ملیکا حصارکی
سیبی، چکیده از بذری، نروییده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید