ویرگول
ورودثبت نام
ساد
ساد
ساد
ساد
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

مهِ خاکستری

سپیده ی صبح بوی سر زندگی میداد. گویی امروز میخواست به او بگوید شگفتی های جدیدی برای او دارد. هنگامی که خورشید هم در آسمان در حال خمیازه کشیدن بود، دنیل با لباس هایی که از فرط "اتو کشیده بودن" برق می زدند، از خانه خارج شد.

سربالایی کوچه شان را بالا رفت و به سمت خیابان اصلی پیچید. خیابان خلوت بود و ماشین ها در سکوتِ صبحگاهی در حال رفت و آمد بودند. مانند هر روز راهش را به سمتِ کافه ی وسط شهر کج کرد و حین راه رفتن گوشی را از جیبش در آورد و پیامی فرستاد: ″۱۰ دقیقه ی دیگر در کافه حاضر ام″ . ۲ ثانیه بعد صدای پاسخ پیامش، گوشی را در دستش لرزاند: ″منتظرتم″

دنیل پس از خواندن این تک کلمه پا تند کرد تا زودتر خودش را به کافه برساند.

هنگامی که به کافه رسید و وارد آن شد، به سمت طبقه ی پایین پا لغزاند. احساس کرد که همه چیز تاریک تر روز قبل به نظر می رسد. ریسه های رنگی ای که از دو طرف نرده ی پل ها آویزان بودند، برخلاف روزهای قبل، در خاموشی فرو رفته و صدای آهنگی که هر روز بر روح آدم های دور و بر کافه خراش می انداخت، امروز شنیده نمی‌شد.

پله ها را با احتیاط، یکی پس از دیگری پایین رفت و واردِ محیط نمورِ کافه شد. بوی عود دماغش را قلقلک داد و دودی که همه جا را فرا گرفته بود، اشک را به پسِ پرده ی چشمانش دواند. صدای خنده و شور و هیجان افرادی که هر روز از صبح تا شب در این کافه پِلاس بودند و با بازی های مختلفی که در قفسه های ورودی کافه چیده شده بود، روز خود را شب می‌کردند، اثری نبود.

چشم چرخاند و به تنها مشتری ای که بر روی میزِ وسط کافه نشسته بود نگاه کرد. به سمتش رفت و منتظر ماند که چیزی بشنود. شاید او علت تغییرِ محسوسِ امروز را می‌دانست.

ورونیکا با چهره ای سرد و بی حالت بر صندلی جا خوش کرده بود. چشمان قرمزش سر تا پای مرد را ورانداز مکرد، هنگامی که چشمانش با چشمان او تلاقی کرد، موهای چتریِ جلوی رویش را از صورت خود کنار زد و پشت گوش انداخت و به جلو خم شد:«یادت میاد گفته بودی حاضری هرکاری برای من انجام بدی؟»

دنیل خندید:«هنوزم میگم»

ورونیکا لبخندی زد و بلند شد:«پس دنبالم بیا» و به سمت تهِ کافه راه افتاد و دنیل هم به دنبالش. در جایی میان قفسه ای از گیاهان و آینه قدی ای خاک خورده، دری وجود داشت که دنیل می‌توانست قسم بخورد که پیش از این، آنجا نبود.

ورونیکا دستگیره ی در را لمس کرد و با پیچشی نرم در را به سمت داخل باز کرد. منتظر ایستاد تا اول دنیل وارد شود و سپس خودش پشت سرش وارد شد.

دنیل انتظار داشت با خیابانی که پشت کافه قرار داشت مواجه شود. اما آنجا تا چشم کار میکرد دود بود و دود. شاید هم مِهی خاکستری؛ و درختانی سوخته که گویی صد ها سال آنجا بودند.

سکوت، خوف به جانش می‌انداخت. می‌دانست رو به جلو می‌رود اما صدای قدم های قدم را نمی‌شنید.

ناگهان پاهایش سست شد و بر زانوانش افتاد. احساس کرد چیزی در وجودش رنگ می‌بازد. چیزی مانند حس زندگی.

پلک هایش بر چشمانش سنگینی میکرد، هر لحظه ممکنه بود دریچه ی چشمانش برای آخرین بار بسته شود.

مشتش را گره کرد. ناخن هایش در پوست دستش فرو رفت. برای اولین بار درد برایش خوشایند بود، باعث میشد بتواند با توان بیشتری پلک هایش را باز نگه دارد. با ته مانده های قدرتش سرش را برگرداند تا بتواند ورونیکا را ببیند. میخواست بپرسد چرا؟ اما فکش قفل شده بود. در همین هنگام بود که با گوشه ی چشمش دید چیزی از بدنش بلند می‌شود. چیزی مثل دود. شاید هم مِهی خاکستری!

میان این حجم وسیع از دود، لحظه ای کوتاه چشمانش با چشمان او برخورد کرد. با تمام توانش قد راست کرده بود و لبخندی حاکی از رضایت بر لبانش خودنمایی میکرد.

دستش به سمت او دراز شد؛ اما نه برای کمک! بلکه برای دریافت دودی که از بدن دنیل خارج میشد. وقتی که دود پیچی بر خودش میداد و راهش را به سمت دست او کج میکرد، هنگام تلاقی با کف دستش، از خاکستری به سفید تغییر رنگ میداد. و دنیل می‌توانست برق چشمان خاکستری ورونیکا را در این هنگام ببیند.

ناگهان این پروسه متوقف شد و مرد با صورت زمین خورد. همان ذره توانی که با سختی جمع کرده بود تا بر زانوان لرزانش بایستاد بر باد رفت. و حالا از هرگونه نیرو و توانی که بود تهی شده بود. حتی نمی‌توانست انگشت اشاره اش را تکان دهد. تنها کاری که می‌توانست انجام دهد، دیدن پاهای ورونیکا بود که در حال دور شدن بودند.

حالا آن زن با انرژیِ مضاعفی راه بازگشت را پیش گرفته بود و مرد در دقایق پایانیِ عمرش میدید که دود محو و صدها جسد از پیِ آن نماید.

اکنون زن به همان دری که از آن وارد شده بود رسید. هنگامی که وارد کافه شد همه چیز به روال قبلی خودش بازگشته بود.

دور هر میز چهار الی پنج نفر مشغول بازی بودند و صدای قهقهه شان در تمام کافه می پیچید. چراغ های آویزان از سقف و نرده ها، هرچه نور در بساطشان داشتند را بر محیط کافه پهن کرده بودند. از بوی عود و دودش نیز دیگر اثری نبود.

زن به طرف میزی که دخترِ جوانِ تنهایی پشت آن نشسته بود رفت. با لحنی گرم از او پرسید: «منتظر کسی هستی؟»

دختر سرش را بالا آورد و از پشت عینکش به زن نگاه کرد؛ سپس با لبخندی شیرین جواب داد: «نه، تنهام»

زن صندلی را کشید و نشست:«پس مشکلی نداره اینجا بشینم و باهم چای بخوریم؟»

دختر که از قیافه اش معلوم بود خوشحال شده است گفت:«معلومه که نه، راحت باشید»

زن حالا در حالی که داشت به باریستا اشاره میکرد تا بیاید و سفارششان را بگیرد گفت:«اسمت چیه؟»

دختر عینکش را بر روی صورتش جا به جا کرد و گفت:«اسم من آنیتاست، شما چطور؟»

زن جواب داد:«اسم منم الیزابته، از آشنایی باهات خوشبختم آنیتا»

کافهسیاهزندگیمرگدارک فانتزی
۶
۰
ساد
ساد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید