
طی دو روز پیش چند قسمتی از سریال لاو آل پلی رو ریواچ کردم که دیدن دوبارش مثل بار اول بهم حس خوب و خندههای بزرگ داد. ولی بهترین خنده اخیر رو توی بدترین وضعیت گرفتم. یه بمب رو که خیلی وقت پیش تو دلم نگه داشته بودم تو خونه ترکوندم و بلافاصله پشیمون شدم. انقدر ناراحت بودم که دلم نمیخواست یه لحظه دیگه هم نفس بکشم. اکسیژن توی هر دم و بازدم برام مثل خنجر بود. که ناگهان دوستم وسط دلداری دادن یه خاطره از دعوای خودشون تعریف کرد:
یادمه یبار موقعیت دعوامون خیلی عجیب و خنده دار بود
فک کن تو مسافرت تو جاده شب، اینا دعوای خیلی گنده ای کردن
بعد بابام خیلی اعصابش خورد بود،به جز اینکه تو شب 160 تا میرفت هی هر از گاهی روشو برمیگردوند که داداشمو کتک بزنه ولی دستش به صندلی عقب نمیرسید🤣🤣🤣خیلی صحنه عجیب و طنز تلخی بود🤣داداشم پتو کشیده بود رو سرش شبیه یه تپه عن بود🤣🤣🤣مامانم هم هی نگای سرعت ماشین میکرد هی نگای بابام میکرد که فرمون تو دستش داره میلغزه و تلاش میکنه تا حداقل انگشتش به داداشم برسه. زهرش رفته بود😂
من دیگه از یه جایی به بعد حتی ناراحت یا ترسیده هم نبودم هی نگاشون میکردم خندم میگیرفت پاره شدم تا جلو خندم بگیرم، بدبخت ریحانه یکمی ترسیده بود یه نگایی به من کرد دید دارم پاره میشم اونم خندش گرفت دوتامون سرمون کردیم تو بالشتا مث سگ خندیدیم،بابام فک کرد داریم گریه میکنیم ترسیدیم، بهمون دلداری داد که نترسین و اینا و بعد دیگه داداشمو ول کرد😂در حقیقت اینجوری شد که ما داداشمو نجات دادیم🤣
همزمان که حفرهی تو قلبم داشت جلز و ولز میکرد، داشتم زمین رو هم از خنده گاز میزدم😹
مطمئن نیستم منظور چیه؟ یعنی تلاش برای به زور گریهکردن؟ تا حالا نشده
یا مثل سوال قبلی، منظور شدت گریه است؟ خب من معمولا مرتل گریان نیستم. اکثر مواقعی هم که گریه میکنم از روی خشمه نه غم ولی تقریبا هر شب ضجه میزنم؛ توی خواب، وقتی خواب بیبی مرحومم رو میبینم🙂
همین صبح خواهر کوچیکم رو بغل کردم که کاملا با بیمحلی و ستیزهجویی مورد عنایت قرارم داد. چون بیمحبته و از تماس فیزیکی هم متنفره. ولی مشاور گفته تو دورهی نوجوونی هست و باید باهاش رفیق بشیم پس مدیونین اگه فکر کنین قصد من از بغلهای صادقانم کرم ریختن یا همچین چیزیه😇

همون موقعی که اتفاقات مورد یک رخ داد یعنی دو روز پیش.
کلا من همیشه در مورد مرگ خودم فکر میکنم پس طبیعیه تا تقی به توقی بخوره فکرم بره سمت خودکشی. مشکل اون روز که دیگه طوفان نوحی بود واسه خودش. اما خب هیچوقت به خودکشی به عنوان گزینه جدی فکر نمیکنم یعنی درسته که یه احتماله ولی جزو انتخابهای nامم هم نیست.

دیروز؛ وقتی شنیدم واسه دخترخالم که حتی از منم کوچیکتره و زیر سن قانونیه خواستگار اومده!
البته اونطور که احتمالا منظور سواله نه. من اصلا ادم ازدواجی نیستم که در این موارد رویاپردازی کنم یا دلم بکشه. درواقع هروقت که همچین ماجراهایی پیش میاد که فکرم بره سمتش، سعی میکنم انتقادات و نظرات شخصیم رو کنار بزارم و تمام این فرایند فرساینده رو درک کنم. دیروزم طبق معمول حوصله درد گرفتم
هر لحظه. اصلا روتینش همینه پرسیدن نداره
درنهایت همه ما با افکار، علایق و دغدغههایی که تو کلهمونه تنهاییم. گاهی نمیتونیم ابرازشون کنیم، گاهی درک نمیشیم، گاهی پس زده میشیم و هیچ وقت نمیتونیم کلهمون رو تماما باکسی بهاشتراک بزاریم. همیشه یه بخشی از وجودمون هست که تنها بمونه. اونایی که این حس رو ندارن صرفا زمان کمتری رو بهتنهایی با اون بخش تنهای وجودشون گذروندن.
به هرحال شخصا مشکلی با این حس تنهایی دائمیم ندارم و آن را عاشقم به جز زمانهایی که سایرین به دلیل درکنکردگی خاطرم رو مکدر میسازن🙄


خواستگاری، بلهبرون و عقد خواهر بزرگترم (ایشالله که منظور شلوغی فیزیکی بوده باشد)
پیش پاتون همین الان😕
اصلا تو خونهی ما یه روز داد زده نشه باید تو گینس ثبتش کنن شایدم نماز آیات واجب بشه انقدر که عجیبه😃
حالا شاید بپرسین چرا داد زدم؟ چون بعد از سه بار توضیح دادن صبورانه که من خدا یا جادوگر نیستم که بتونم خواستهای که یه راهحل منطقی و مشخص نداره رو انجام بدم، هنوزم به اصرار ورزیشون تداوم بخشیدن! انگار که حتی ذرهای به صحبتهام گوش ندادن!
البته که مثل همیشه پشیمونم. از لحاظ آرمانی باید حتی تا دهمین بار هم ارامش خودم رو حفظ میکردم همینطور که یه ادم فهمیده و بالغ رفتار میکنه اما از لحاظ عملی؟ واقعا خستهکننده ست که هر لحظه لازم باشه فهمت بیشتر از بقیه بکشه! هرچند نهایتا کار رو به شیوه من در آوردی که خیلی سخت و زمانگیر بود انجام دادم، فقط خودمو زشت کردم😒
نشنیدی که میگن
فوش قل داده
"قال پیشگو"

تقریبا از وقتی وارد دبیرستان شدم این حس رو داشتم و فکر کنم تا وقتی دانشگاه قبول نشم و مرحله جدید رو آنلاک نکنم این حس همراهم بمونه
اخیرا که شامل سلسله اتفاقاته
وقتی کنترل خشمم رو از دست میدم و دل اعضا خانوادم رو میشکنم
وقتی بار اون بمب رو دوشم سنگینی میکرد و دست به حمله انتحاری زدم
وقتی بعد از کلی وقت کمیابی روغن، بابام با یه روغن کوچیک اومد خونه که 450 هزار تومن بابتش پول بیزبون داده بود!
وقتی دیدم مامانم چقدر مفتخر و خوشحاله از خریدن یه صندوق خرمالوی له و خراب که خدا میدونه چقدر وقت توی سردخونه بوده بخاطر همین ارزون تر از اون فروختنش که توی باور بگنجه!
(البته نیمه پر لیوان اینه که اصلا طعم گس نداشتن و خوشمزه بودن)
وقتی حتی وضع نت عراق هم از مال ما بهتره. ادمین کانالی که ازش سریال میبینم از نجف سریالها رو دانلود کرده بود بعدش توی سایت نماشا بارگذاری کرده بود! یعنی ما در حد دیدن یه سریال درپیت هم حقی نداریم!
وقتی عکس گواهینامم رو دیدم که بیست سال پیرتر افتادم
وقتی با تمام وجودم دلم میخواد درس بخونم اما یه لحظه هم نمیتونم بشینم پای کتاب

عشق!؟ عشق اصلا چی هست؟؟
ساری آیم کاملا آنتی رمانتیک🙌
بعد مگه ادم چندبار تو زندگیش عاشق میشه که اخرین بار هم داشته باشه؟😐🤨


وقتی تیزهوشان قبول شدم
بار دوم ازمون گواهینامه رو قبول شدم
دیروز وقتی موهای مامانم رو کوتاه کردم🗿
همیشه بابام کوتاه میکرد و مامانم هیچ وقت راضی نبود. این دفعه فکر کرد من آش دهن سوزتری نسبت به بابامم پس مو و قیچی رو سپرد دست من! کلی هم تاکید کرد که کوتاه بلند نچین، کم بچین. منم هم کوتاه بلند چیدم هم زیاد🤗 موهاش به سه بخش پس کله، سمت راست و چپ دسته بندی شده بود که اندازه موهای هرسه بخش باهم متفاوت بود! یعنی حتی توی یه بخش هم هیچ دو مویی رو پیدا نمیکردی که هم اندازه باشن😂 خب اول کلی ناراحت شدم که گند زده بودم به موهای مامانم مخصوصا که خودم از اول مخالف کوتاهکردنشون بودم بعد بهم برخورد که انقدر چیزدست و ناکارآمدم. بعدترشم آبجی کوچیکم اومد طی حرفهای شدیدالحنی بهم احساس ناکافیبودن داد☹
البته اینجا هم کلی از ته دل خندیدم چون مامانم واقعا خندهدار شده بود🤣🤣 (عادت رومخ خنده شیطانی وقتی خرابکاری کردی درحالی که حقیقتا ناراحتی نه خوشحال)

اخیرا هیچ کار خاصی انجام ندادما اما من کلا ادم مفتخر به خودی هستم. همین که زودتر از بقیه یه نبوغی از خودم نشون بدم، یه ایده خوبی بدم که بقیه ازش استفاده کنن یا یه وسیله گمشده رو پیدا کنم و... رضایت از خودم در حد یه اسطوره بالا میره! کی بودی تو پیشگو؟ ها؟ داری حیف میشه تو این جمع! واویلا!! یه همچین چیزی.😌 که انقدر پیش میاد که اخرین بارش یادم نیست حقیقتا (خودشیفته هم خودتونین)
البته حس زودگذری بیش نیست
هفته پیش
و همین الان. من دوست ندارم عکسهای تکراری توی پستام استفاده کنم اما اینبار استفاده کردم😣
یه ماه پیش
واسه خودم و تولد دوستم عروسک بیتی21 خریدم. خرید آنلاین بزرگترین لذت زندگی منه🥰
بعدشم با باقیمانده پولم بابام رو مرغ سوخاری مهمون کردم (تا حالا نخورده بود)
خیلی ریخت و پاش کردم جوری که الان آه در بساط ندارم ولی میارزید

یادم نیست
خب حالتون چطوره؟
یه پست بعد از این همه مدت اونم چون نوشتنش راحت به نظر میومد. میخواستم توی چالش یادم بیفت هم شرکت کنم ولی دیدم همه خیلی رویایی و رمانتیک نوشتن، داشتم خیلی به خودم فشار میاوردم که منم برم تو حس که کامنت یه نفر رو زیر پست یه دوستی دیدم که نوشته بود "وصیتنامه بود؟" کل حسم پرید😂
وضع اینترنتم جوری شده که به امید وصل شدنش باید بگیم شاید این جمعه بیاید... شاید!
هعی پینترست عزیزم نیست که توش دنبال عکس بگردم:/
ماشالله 7 دقیقه وراجی کردم😑
ممنون از سازنده چالش: کریپتون