ویرگول
ورودثبت نام
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

رویای هکتور قسمت اول

دختر در  اتاقش نشسته بود و با غصه به عکسهای هکتور، آن سگ هاسکی سفید که متعلق به صاحبکار قبلی اش بود، نگاه می کرد و زیر لب می گفت: هکتور... هکتور..‌

بعد صدایش بلندتر شد، چشمهایش را بست و هکتور را صدا کرد، بعد از چند دقیقه متوجه یه چیز نرم پشمالو شد. چشمش را که باز کرد یه سگ هاسکی دید شبیه هکتور. همانقدر خوشگل، ولی سیاه و سفید. تعجب کرد و کمی ترسید.

اما سریع خودمش جمع و جور کرد و گفت:

- «عه! تو کی هستی؟ فامیل هکتوری؟ چقدر خوشگلی.. »

بعد دستش را دراز کرد که سر سگ را نوازش کند، جالب اینکه به دختر اجازه داد! همون طور که نازش میکرد متوجه اطرافش شد، توی یه اتاق نه چندان بزرگ روی یه کاناپه سفید نشسته بود، اطرافش چند تا گلدان و پنجره ای بزرگ و میز و صندلی مطالعه و قفسه ای پر از کتاب بود. سگ هاسکی هم کنارش روی کاناپه نشسته بود.

 با تعجب گفت: «عه..‌ اینجا کجاست؟ نکنه تو سگ نیستی و جادوگری؟ هان؟ منو چطوری آوردی اینجا؟»

ولی سگ با تعجب به دختر خیره شد. شاید میفهمید دختر چه می گوید. شاید هم داشت فکر می کرد این آدم چطور خودش نمیدونه کجاست از من می پرسه!  در همین لحظه صدای مردی را از دور از پشت در سفید و کنده کاری شده و زیبای اتاق شنید که سگ را صدا می کرد: "هکتور... هکتور... تو کجایی پسر؟"

دختر تعجب کرد: «عه! پس اسم تو هم هکتوره! چه جالب! برای همین وقتی گفتم هکتور خودتو چسبوندی به من!»

ولی با نزدیک تر شدن صدای آن مرد، وحشت کرد:

" وای نکنه بی اجازه اومدم توی خونه مردم؟ شایدم اینجا دفترکارشون باشه. الان باید چه خاکی به سرم بریزم؟ اگه یارو بیاد بگه تو کی هستی و از کجا اومدی چی بگم؟ باید یه جا قایم بشم تا بعدا سر فرصت بتونم ازینجا برم بیرون. "

از جا بلند شد و به اطراف نگاه سریعی کرد، هیچ جایی برای پنهان شدن نبود! به کاناپه که نسبت به در ورودی حالت اریب داشت نه کاملا رو به رو بود نه پهلو، نگاه کرد، سریع تلاش کرد آن بکشد که بتواند برود پشتش پنهان شود. ولی کاناپه تکان نمیخورد، هم سنگین بود هم هکتور رویش نشسته بود. هکتور با تعجب به تلاش بیهوده دختر نگاه می کرد. صدای سوت زدن آن مرد خیلی نزدیک شده بود و دختر هیچ کاری نکرده بود؛ ناگهان هکتور از کاناپه پایین آمد انگار میخواست کمکش کند، بالاخره زورازمایی دختر نتیجه داد و کاناپه کمی حرکت کرد، اما هنوز دختر پشتش جا نمیشد. باید بیشتر تلاش می کرد؛ گریه اش گرفته بود و داشت از استرس می مرد. ناگهان هکتور به کمکش آمد ، همان طور که دختر تلاش می کرد کاناپه را هل بدهد، سگ هم دستش را روی دسته مبل گذاشت که زورشان دو برابر شود، اما افسوس درست وقتی که کاناپه به حد کافی جلو آمد، در اتاق ناگهان باز شد و مرد جوانی با پیراهنی سفید که دکمه هایش کاملا باز بودند، و یک شلوارک جین مشکی، چهارشانه و بلندقد، با اندامی ورزیده و ابهتی ترسناک، در آستانه در ایستاده بود و با تعجب به دختر نگاه می کرد....

دخترسگسگ هاسکی
۰
۰
زهرا فعال فرد
زهرا فعال فرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید