
فصل دوم
بچهها با لباسهای یکدست در حیاط دبستان میچرخیدند، دست میزدند و هماهنگ با موسیقی میخواندند. لباسهایشان از یونیفرم مدرسه قشنگتر بود؛ انگار کسی خواسته بود میان انضباط خشک مدرسه و رؤیای رنگارنگ صحنه، آشتی برقرار کند. دامنهای چیندار، پاپیونهای مرتب، کفشهای براق، و لبخندهایی که زیر نور چراغهای حیاط میدرخشید.
شاداب دهساله درست وسط جمع میرقصید.
کوچکتر از بقیه بود، اما چشمها را بیشتر از همه به خودش میکشید. موهایش با روبانی مرتب بسته شده بود و شادی در چشمهایش برق میزد؛ روشنتر از چراغهایی که دور حیاط آویزان کرده بودند. قدمها را دقیق برمیداشت، دستهایش را نرم و حسابشده میچرخاند و با تمام دلش آواز میخواند؛ طوری که انگار صحنه فقط برای او ساخته شده بود.
از میان جمعیت، صدای مهتاب بلند شد.
«شاداب! کارت عالیه!»
آرین کوچولو هم که هنوز بلد نبود اسم خواهرش را درست و کشدار صدا بزند، با ذوق جیغ کشید:
«شاااداااب!»
شاداب در میان رقص، لحظهای سر چرخاند. مادر و برادرش را دید. لبخندش پهنتر شد. با آخرین ضرب موسیقی، یک چرخ کامل زد؛ دامنش در هوا باز شد، بعد با نفس بریده اما مغرور، خم شد و تعظیم کرد.
صدای دست زدنها بالا رفت.
شاداب سر بلند کرد.
نگاهش دنبال مهتاب گشت.
مادرش اشک میریخت.
گوشی در دستش بود و با صدایی لرزان چیزی میشنید. صورتش لحظهبهلحظه رنگ میباخت. بعد بیآنکه فرصت کند حتی دوباره به شاداب لبخند بزند، از جا بلند شد، دست آرین را گرفت و با عجله از ردیف صندلیها بیرون رفت.
شاداب همانطور نیمهخم مانده بود.
دست زدنها هنوز ادامه داشت، اما برای او ناگهان همهچیز بیصدا شد.
راهروی بیمارستان سرد بود.
بوی الکل و دارو بیرحمانه در هوا پیچیده بود و هر نفسی را سختتر میکرد. مهتاب دست شاداب و آرین را گرفته بود و تقریباً هر دو را دنبال خودش میکشید. آرین گیج و خوابآلود بود. شاداب اما فقط به صورت مادرش نگاه میکرد؛ به اشکهایی که مهتاب با پشت دست پاک میکرد و دوباره برمیگشتند.
پدرش، داریوش، به خاطر تزریق مواد با سرنگ، بستری شده بود.
شاداب آن روز دقیق نمیفهمید این جمله یعنی چه. فقط میفهمید چیزی دوباره خراب شده است. چیزی که انگار همیشه خراب بود، اما هر بار با شکل تازهای خودش را نشان میداد.
چند روز بعد، او و آرین در خانه بازی میکردند. آرین مثل همیشه تقلب میکرد و شاداب هم همزمان نقش قاضی عادل، خواهر بزرگتر و مجری حکم را بازی میکرد. بعد یکدفعه متوجه شد خانه زیادی ساکت است.
داریوش بیرون نیامده بود.
خیلی وقت بود.
شاداب از جا بلند شد و تا جلوی اتاق رفت. در بسته بود. دستگیره را چرخاند. باز نشد.
در زد.
«بابا؟»
جوابی نیامد.
محکمتر در زد.
«بابا…»
باز هم هیچ.
صدایش نازکتر شد.
«بابا… بابا…»
کوچک بود، اما آنقدر کوچک نبود که نفهمد این سکوت طبیعی نیست. با مشتهای کوچکش محکمتر به در کوبید.
«بابا!»
و همانطور که مشتهایش روی در فرود میآمد—
شاداب با نفس بریده از خواب پرید.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست. اتاق خودش بود. جزوهها روی میز پخش بودند. مداد از لبه دفتر افتاده بود. چراغ مطالعه هنوز روشن بود. گلویش خشک شده بود و قلبش آنقدر تند میزد که انگار از دل همان خواب دویده بیرون آمده باشد.
به ساعت نگاه کرد.
دوازده شب.
زیر لب نالید:
«اوه… ساعت چنده…»
کمرش درد میکرد. گردنش گرفته بود. وسط درس خواندن، سرش را روی جزوه گذاشته و خوابش برده بود. نگاهش افتاد به برگههایی که زیر دفتر مانده بودند؛ قبض گاز، قبض برق و فرم پرداخت شهریه.
فرم شهریه را بیرون کشید و چند لحظه فقط به آن خیره ماند.
«من دقیقاً آخر ماه قراره اینو از کجام بیارم؟»
در همان لحظه در اتاق نیمهباز شد و مهتاب سرک کشید.
«شاداب؟ چرا نخوابیدی؟ چراغت روشنه.»
بعد چشمش به میز افتاد.
«باز بیداری؟ بخواب مادر. استراحت کن.»
شاداب خسته گفت:
«الان میخوابم.»
مهتاب ظرف کوچکی در دست داشت.
«بیا، گوشت ماهی برات آوردم.»
شاداب انگار توهین شخصی شنیده باشد، صاف نشست.
«مامان! چرا اینو گرفتی؟ گرونه! اصلاً میدونی چقدر پولشه؟ کی اینو میخوره؟»
مهتاب با خونسردی گفت:
«خب خوشمزهست. من و برادرت میخوریم. تو نخور.»
و بیآنکه منتظر ادامه بحث بماند، برگشت و رفت.
شاداب با حرص ریزی به جای خالی او نگاه کرد.
«خب منم همینو میگم. اصلاً چرا باید چیزی بخریم که من نخورم؟»
اما جوابش فقط صدای چرخ خیاطی از اتاق دیگر بود.
نفسش را بیرون داد، دوباره به جزوه خیره شد و سعی کرد تمرکز کند. چند خط خواند. چند فرمول را زیر لب تکرار کرد. اما حروف کمکم روی کاغذ شناور شدند. سرش گرم شد. بعد چیزی از بینیاش روی دستش چکید.
با تعجب دستش را بالا آورد.
خون.
چشمهایش گرد شد.
«نه دیگه…»
دستمالی برداشت و جلوی بینیاش گرفت. اولین بار نبود. قبلاً هم گاهی خوندماغ میشد. قبلاً هم کبودیهای بیهوا روی ساق پا و بازویش پیدا میشد. سردردهایی داشت که میآمدند و میرفتند. حتی رنگ لبهایش همیشه کمی به بنفش میزد و مهتاب چند بار گفته بود: «شاید خونت کمه.»
اما شاداب همهچیز را به خستگی، کمخوابی و کار ربط داده بود.
امشب هم اول خواست همین کار را بکند.
ولی وقتی دستمال بیشتر خونی شد، چند ثانیه فقط به آن خیره ماند. بعد چراغ را خاموش کرد و در دلش، با غروری زخمی، گفت:
«امشب شما برنده شدین. ولی فقط امشب.»
تمرینات گروه اکو از همان جلسه اول ثابت کرد اسمش اشتباه انتخاب شده است. باید چیزی شبیه «گروه بیرونکشیدن روح از بدن» میبود، نه اکو.
شاداب و لیلی کنار هم ایستاده بودند و به نیما آذرخش نگاه میکردند؛ صاف، جدی و مصمم، طوری که انگار آمده بود تیم را برای المپیک مخفیانه آماده کند.
نیما دست زد.
«اول دویدن همراه آواز.»
شاداب به لیلی نگاه کرد.
«دویدن… همراه آواز؟»
لیلی زمزمه کرد:
«شاید شوخیه.»
پنج دقیقه بعد فهمیدند شوخی نیست.
بچهها باید دور سالن میدویدند و همزمان بخشهایی از قطعه تمرینی را میخواندند. شاداب بعد از یک دقیقه حس کرد ریههایش از هم تقاضای جدایی دادهاند. بعد پلانک شروع شد. بعد حرکات کششی. بعد دوباره حرکت و صدا. بعد هماهنگی دست، پا و نفس.
وسط یکی از تمرینها، با صورتی که از زجر و ناباوری درهم رفته بود، زیر لب گفت:
«این تئاتر موزیکاله یا دوره آمادگی برای زنده موندن تو آخرالزمان؟»
لیلی که خودش هم در آستانه فروپاشی فرهنگی بود، فقط توانست بگوید:
«اگه مُردم… به مامانم بگو… من بیگناه بودم.»
وقتی تمرین تمام شد، شاداب جیغ کوتاهی کشید و خودش را روی نیمکت انداخت؛ طوری که انگار از جنگ برگشته باشد.
«من دیگه نمیتونم. من از اینجا فقط به شکل روح جدا میشم.»
سیاوش مدنی، که به نظر میرسید ذاتاً برای جدی بودن آفریده شده، نگاهی به او انداخت و رو به نیما گفت:
«فکر میکنم باید چند تا نکته و مقررات رو به شاداب نیکمنش یادآوری کنیم. به نظر میاد روی بقیه تأثیر میذاره. و دردسرسازه.»
شاداب، با سر افتاده روی نیمکت، گفت:
«من حتی توان دردسر ساختن هم ندارم.»
رادین، عرقکرده و نفسزنان، از آن طرف نزدیک شد. موهایش کمی روی پیشانی ریخته بود و با این حال هنوز زیادی مرتب به نظر میرسید؛ چیزی که از نظر شاداب کاملاً غیرمنصفانه بود.
خم شد و گفت:
«مطمئنی میخوای ادامه بدی؟»
شاداب دلش میخواست همانجا اعلام انصراف کند، وصیتنامهاش را بنویسد و از گروهی که با عضلاتش دشمنی شخصی داشت، خارج شود. اما همان لحظه مبلغی که کیارش قول داده بود، مثل فرشته نجات در ذهنش درخشید.
نفسنفسزنان گفت:
«آره… ادامه میدم.»
رادین با حالتی نمایشی آه کشید.
«آه، ای بابا.»
شاداب سر بلند کرد و خیره نگاهش کرد.
«من خیلی، خیلی فقیرم. میدونی؟ برای اینکه اینجا بیام، وقت درستوحسابی برای درس خوندن ندارم. شهریهمو با بدبختی دادم. وقت قرار گذاشتن هم ندارم، چون همش باید کار کنم تا اصلاً بتونم اینجا باشم. پس برو پی کارت.»
رادین، طبق معمول، به جای ناراحت شدن فقط لبخند زد.
همین از همهچیز اعصابخردکنتر بود.
شاداب با حرص از جا بلند شد، اما همان لحظه درد تیزی پشت چشمش نشست. ایستاد. یکی دو ثانیه پلک زد.
لیلی متوجه شد.
«خوبی؟»
شاداب سریع خودش را جمع کرد.
«آره. فقط مغزم داشت برای همیشه از بدنم مهاجرت میکرد.»
لیلی خندید، اما وقتی دید شاداب دستش را روی شقیقهاش گذاشت، اخمی ریز میان ابروهایش نشست.
چند دقیقه بعد، یگانه شریفی دست زد.
«تمرین امروز تموم شد. حالا میریم غذا بخوریم و اونجا چند تا از قوانین گروه رو توضیح میدیم.»
دو نفر از تازهواردها، که احتمالاً به اندازه کافی از تمرین ضربه خورده بودند، گفتند:
«ما خودمون غذا آوردیم.»
بقیه راه افتادند سمت رستوران کیارش والا.
رستوران کیارش بهوضوح از آن مکانهایی بود که با وضعیت مالی شاداب سازگار نبود. حتی صندلیهایش هم انگار پولدار نشسته بودند. شاداب در دلش حساب کرد اگر فقط بخواهد به منوی نوشیدنی نگاه کند، شاید برای همان هم مالیات جدا بگیرند.
همه دور میز نشستند. غذاها آمد. بعد سیاوش، با لحن دانشآموز نمونهای که قرار است آییننامه انضباطی بخواند، شروع کرد:
«قانون اول. رهبر تیم، نیما آذرخشه.»
شاداب خیلی آرام به لیلی گفت:
«این یکی رو از حالت دیکتاتوریش فهمیده بودم.»
لیلی خندهاش را قورت داد.
سیاوش ادامه داد:
«اعضای اصلی تیم یگانه، درسا، سیاوش، نوید و نیما هستن. کیارش والا عضو اصلی گروه نیست، ولی چون سالهای قبل توی گروه بوده، به تیم کمک میکنه.»
کیارش با لبخندی کوتاه سر تکان داد.
«قانون دوم. وارد شدن به اتاق رهبر تیم ممنوعه. چون اطلاعات مهم گروه و یونیفرمها اونجا قرار داره.»
شاداب زیر لب گفت:
«یعنی الان ما تو گروه موزیکالیم یا دربار قاجار؟»
لیلی باز هم به زور جلوی خندهاش را گرفت.
سیاوش بدون توجه ادامه داد:
«قانون سوم. پوشیدن یونیفرم گروه تا وقتی عضو اصلی نشدین، ممنوعه.»
شاداب آه کشید.
«حتی لباساشونم طبقاتیه.»
و بعد قانون چهارم رسید.
سیاوش گفت:
«اعضای تیم باید برای هم مثل دوست باشن. قرار گذاشتن با اعضای تیم ممنوعه.»
این بار رادین صاف نشست.
«چی؟»
یگانه خیلی عادی گفت:
«اگه قانونشکنی کنید، از گروه اخراج میشین.»
رادین برای اولین بار شبیه کسی شد که دنیا با او همکاری نکرده است. شاداب با گوشه چشم نگاهش کرد و در دل گفت:
«بهبه. بالاخره جهان و کیهان یه جا به نفع من کار کردن.»
در همین لحظه، نوتیفیکیشن گوشی شاداب بالا پرید.
سفارش جدید پیک: رساندن چند دست لباس به خشکشویی.
چشمهایش برق زد.
سریع سفارش را قبول کرد، از جا بلند شد و گفت:
«من باید برم.»
یگانه پرسید:
«همین الان؟»
«آره، کار دارم. خداحافظ همه.»
شاداب از رستوران بیرون رفت و زیر لب غر زد:
«گروه عهد بوقی… کدوم گروه اینهمه قانون داره؟ قوانین مسخره.»
«شنیدم.»
صدای نیما از پشت سرش آمد.
شاداب چنان از جا پرید که نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد.
«تو چرا بیصدا راه میری؟ منظورم این بود قوانین خوبیه… خیلی هم خوبه… نظم و این چیزا.»
نیما خونسرد نگاهش کرد.
بعد بیهیچ جوابی از کنارش رد شد.
شاداب با دلخوری به پشت سرش نگاه کرد.
«دیکتاتور.»
ساعت ده شب که کار پارهوقت شاداب تمام شد، دیگر فقط با نیروی اراده حرکت میکرد. به خانه که رسید، لباسشویی طبق معمول در حد یک رؤیای لوکس در زندگیشان غایب بود. پس لباسها را در حمام با دست میشست و همزمان با صدای بلند برای مهتاب غر میزد.
«مامان، این گروه اکو خیلی سختگیره. اصلاً انگار با آدم دشمنی دارن. کلی قانون مسخره دارن. رهبرشونم که…»
مهتاب پشت چرخ خیاطی قدیمی نشسته بود و با آن کلنجار میرفت. چرخ ناگهان گیر کرد.
«اَه.»
شاداب سرش را از حمام بیرون آورد.
«مامان! مثلاً داری به من گوش میدی؟ دارم برات از اتفاقات دور و برم تعریف میکنما.»
مهتاب در حالی که هنوز با چرخ ور میرفت، گفت:
«آره، آره. قوانینشون سختگیرانهست. رهبر تیم عهد بوقیه. توجه نکن. تو کار خودتو بکن.»
شاداب چند ثانیه به او خیره ماند.
«تو اصلاً واقعاً گوش داده بودی؟»
مهتاب با خونسردی گفت:
«من مادرتم.»
شاداب خواست جواب بدهد که چشمش به ساعد خودش افتاد. بالای مچ دستش کبودی بنفش کمرنگی بود. مکث کرد. بعد پایش را از آب بیرون آورد و دید روی ساقش هم لکهای مانده؛ لکهای که یادش نمیآمد کجا به چیزی خورده باشد.
مهتاب متوجه نگاهش شد.
«باز کبود شدی؟»
شاداب بیحوصله گفت:
«احتمالاً به یه جایی خوردهم.»
مهتاب با همان لحن مادرانهای که میان نگرانی و عادت گیر کرده بود، گفت:
«این احتمالاًها یه روز منو میکشه.»
شاداب لب کج کرد.
«اول منو میکشه، بعد شما رو.»
مهتاب نگاهش کرد.
«شوخی نکن.»
شاداب خیلی راحت گفت:
«شوخی نکردم. فقط اقتصادی نگاه کردم.»
همان لحظه صدای کلید در آمد. آرین وارد شد. خسته بود و از صورتش معلوم بود روز طولانیای را پشت سر گذاشته.
شاداب سریع دستهای خیسش را شست، خشک کرد و از حمام بیرون آمد.
«بده ببینم. امروز نتیجه آزمون آزمایشی رو میدادن، نه؟»
آرین آهی کشید، برگه را از کیفش درآورد و داد دست او.
شاداب برگه را نگاه کرد.
«نمره ریاضیت از آزمون قبلی پایینتر شده. چرا؟»
آرین با صدایی بیحال گفت:
«چون ریاضی دو رو نخوندم. بخونم دوباره میره بالا.»
مهتاب از پشت سر آمد و به برگه نگاه کرد.
«آفرین. همه نمرههات بالاست.»
شاداب کوتاه نیامد.
«ولی ریاضی یه کم پایینه. واست کلاس تقویتی و کنکوری ریاضی ثبتنام میکنم. خوب بخون. از دوستت شنیدم چون دانشگاه فرهنگیان از همون اول حقوق میده و وارد کار میشی، میخوای معلم شی. تا جایی که من میدونم، تو پزشکی میخواستی.»
آرین که فقط میخواست بخوابد، برگه را از دستش گرفت.
«من خستهم، شاداب.»
و رفت سمت اتاقش.
شاداب پشت سرش گفت:
«هی، دارم باهات حرف میزنم!»
اما آرین دیگر رفته بود.
شاداب چند لحظه همانطور ایستاد. دلش میخواست داد بزند، اما فقط خستگی در گلویش جمع شد. همان خستگیای که چند روزی بود عجیبتر شده بود؛ انگار بدنش کند شده باشد. کارها را دیرتر انجام میداد. بالا رفتن از پلهها بیشتر از قبل نفسش را میگرفت. یک بار سر کار، وقتی بستهای سبک را بلند کرده بود، درد پشت چشمش آنقدر شدید شده بود که مجبور شده بود چند دقیقه روی جدول بنشیند.
اول نادیدهاش گرفته بود.
بعد مسخرهاش کرده بود.
بعد به خودش گفته بود کمخونی است، کمخوابی است، فشار است.
اما حالا علائم داشتند زندگیاش را کند میکردند.
روز بعد، شاداب یک کار دانشجویی هم در کتابخانه دانشگاه قبول کرد. میان قفسهها راه میرفت و کتابها را مرتب میکرد. بوی کاغذ و سکوت کتابخانه از معدود چیزهایی بود که اعصابش را کمتر خراش میداد.
همانطور که کتابها را میچید، صدای گفتوگوی دو زن را شنید. یکی از آنها مسئول کتابخانه بود.
زن اول گفت:
«کسی رو پیدا کردی این کارو انجام بده؟»
زن دوم جواب داد:
«نه، هنوز. کار سختیه. با اینکه دستمزد رو دو برابر کردم، هنوز کسی قبول نکرده.»
در همان لحظه، از بین قفسهها دستی بالا آمد.
«من! من! من میتونم!»
هر دو زن جا خوردند.
شاداب از میان کتابها بیرون آمد؛ با چهرهای که انگار فرشته نجات مالیشان باشد.
«من این کارو قبول میکنم.»
چند دقیقه بعد، وقتی کار را گرفته بود، همانجا با گوشیاش شروع کرد به حساب کردن.
«اگه اینو بگیرم… اینو از اون کم کنم… اینو بذارم برای قبض… اینم برای شهریه… آخیش، یه کم میمونه.»
سرش را بالا آورد و یخ زد.
نیما چند میز آنطرفتر نشسته بود و کتاب میخواند. خیلی آرام. خیلی بیخبر از اینکه فقط دیدنش باعث شده بود شاداب از درون سقوط کند.
چشمهایش گرد شد.
«وای نه…»
همان روز، درست همان ساعتی که این کار را قبول کرده بود، تمرین گروه هم داشت.
سریع برای نیما پیام داد:
«من حالم خوب نیست. میشه امروز برای تمرین نیام؟»
نیما همان لحظه صدای پیام را شنید، گوشیاش را برداشت، پیام را خواند و خیلی کوتاه نوشت:
«باشه.»
شاداب از پشت قفسهها با خوشحالی بیصدا گفت:
«ایول.»
اما همان روز، وسط مرتب کردن قفسههای بالایی، ناگهان سرش چرخید. دستش را به قفسه گرفت. تصویر برای یک لحظه تار شد. یکی از مسئولها جلو آمد.
«خوبی دخترم؟»
شاداب سریع لبخند زد.
«آره، فقط مغزم رفت یه دور بزنه. برمیگرده.»
زن اما نگاهش روی رنگ صورت و لبهای او ماند.
«تو باید بری دکتر.»
شاداب خندید.
«من باید برم سر کار.»
زن چیزی نگفت، اما نگرانی در نگاهش ماند.
شب، دوباره شیفت پیک شروع شد. آخرین سفارش، چند نوشیدنی بود. شاداب با دوچرخه برقی جلوی ساختمانی ایستاد، نفسش را تنظیم کرد و سر بلند کرد.
بعد ماتش برد.
«نه دیگه…»
سفارش برای رادین بود.
رادین در را باز کرد، نوشیدنیها را گرفت و لبخند زد؛ انگار جهان سرگرمی تازهای برایش فراهم کرده باشد.
شاداب با لحنی خشک گفت:
«بیا سفارشت. اگه خودت میخریدی، زودتر بهت میرسید.»
رادین یکی از نوشیدنیها را به سمت او گرفت.
«بیا. بخور. باید خسته باشی.»
شاداب لحظهای مکث کرد، بعد گرفت.
«ممنون.»
راه افتاد که برود. اما چند قدم بعد حس کرد کسی پشت سرش است. برگشت.
«داری دنبالم میکنی؟»
رادین با لبخند گفت:
«نه. راه منم اینوره.»
شاداب با بدبینی کامل نگاهش کرد، ولی چیزی نگفت. دوچرخه را پارک کرد و وارد یک مؤسسه کنکوری شد. رادین هم همراهش آمد.
«تو که دانشگاه میری. چرا کلاس کنکوری؟»
شاداب گفت:
«برای برادرمه.»
رادین ابرو بالا انداخت.
«آها… پس کلاسهای برادرت رو هم تو پرداخت میکنی؟»
شاداب طوری نگاهش کرد که انگار سؤالش از شدت بدیهی بودن توهینآمیز است.
«پس چی؟ من پرداخت میکنم. تو میخوای پرداخت کنی؟»
رادین خیلی آرام گفت:
«میشه؟»
شاداب ایستاد.
«چی؟»
«میگم میشه من پرداخت کنم؟»
شاداب دو قدم جلو آمد و با ناباوری خالص نگاهش کرد.
«چی گفتی؟ یعنی واقعاً میخوای پولشو بدی؟ بچهپولداری؟»
رادین خندید و سر تکان داد.
«آره.»
و واقعاً پرداخت کرد.
وقتی از مؤسسه بیرون آمدند، شاداب قبض پرداخت را مثل سند نجات بشریت نگاه میکرد.
«آخیش…»
بعد رو به رادین گفت:
«بعداً بهت پس میدم. ممنونم. و راجع به قرار گذاشتن… یه ماه دیگه اگه خواستی پیشنهاد بده. اون موقع فکر میکنم.»
رادین خیره نگاهش کرد.
«به خاطر اینکه همگروهیم؟ بهت نمیخوره قوانین رو جدی بگیری.»
شاداب همچنان محو قبض بود.
«بههرحال ممنون. یه ماه دیگه من بهش فکر میکنم. الان نه. اون موقع اگه بهم پیشنهاد بدی، آره، قبول میکنم.»
رادین برای اولین بار واقعاً جا خورد.
«تو الان داری… برای آینده منو رزرو میکنی؟»
شاداب خیلی جدی گفت:
«نه. دارم فرصت بازبینی میدم.»
بعد با رضایت از وضعیت مالی موقتاً بهبودیافتهاش خداحافظی کرد و رفت.
در راه خانه، وقتی پیاده از کوچهها رد میشد، موجی از سردرد آنقدر شدید به سرش کوبید که مجبور شد کنار دیوار بایستد. چشمهایش را بست. وقتی دستش را از پیشانی برداشت، روی آستینش لکه خون کمرنگی دید.
خوندماغ.
دوباره.
این بار بیشتر از قبل.
نفسش را بیرون داد.
«باشه. فهمیدم. باید برم دکتر. اینقدر خوشحال نباش.»
و بعد کسی را دید که نباید میدید.
پیمان.
نزدیک خانهشان ایستاده بود.
شاداب همانجا خشک شد. دلش میخواست راهش را کج کند، اما پیمان زودتر جلو آمد.
«میخوام باهات حرف بزنم.»
شاداب بیروح گفت:
«چی؟»
پیمان اخم کرد.
«خودت اومدی بهم زدی. یهویی. سه هفتهست جواب زنگا و پیامام رو نمیدی. میشه بگی چرا؟»
شاداب نگاهش کرد. چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
«بههرحال که میخواستیم جدا شیم. من فقط زودتر گفتم. چه فرقی میکنه؟»
پیمان گیج شد.
«چی داری میگی؟»
شاداب گفت:
«من حرفات رو با سامان شنیدم. همون روز. یادت هست چی گفتی؟»
رنگ پیمان عوض شد.
«خب… فقط یه حرف بود.»
شاداب خندهای تلخ کرد.
«وقتی اولین بار اومدی خونهمون رو دیدی، قیافهات عوض شد. خجالت میکشیدی. کمتر پیش میاومد به بقیه بگی دوستدخترت کجا زندگی میکنه. تو این مدت حتی یک بار هم منو به خانوادهات معرفی نکردی. چون ازم خجالت میکشیدی. من همه اینا رو میدیدم و به روی خودم نمیآوردم.»
پیمان با عجله گفت:
«تو همش سر کار بودی. کمتر پیش میاومد با من بیای بیرون. من… من تو این مدتی که بهم زدیم با کسای دیگه قرار گذاشتن رو امتحان کردم و فهمیدم…»
شاداب بیحرکت ماند.
«چی رو فهمیدی؟»
پیمان گفت:
«فهمیدم هیچکدوم تو نمیشن. من دلم میخواست اون کارا رو با تو انجام بدم. بهم یه فرصت بده که دوباره با هم باشیم.»
اما شاداب دیگر درست نمیشنید.
بغض مثل مشت توی گلویش گیر کرده بود. فقط گفت:
«بعداً حرف میزنیم.»
صدایش شکست.
«و فکر کن اگه میفهمیدی منم تو این مدت دوستپسر دیگهای داشتم، چقدر عذاب میکشیدی.»
بعد راهش را کج کرد و رفت.
چند روز بعد، بالاخره مجبور شد دکتر برود.
با بیحوصلگی. با غر. با این حس که هر ساعتی که آنجا میگذراند، یعنی یک ساعت کمتر برای کار و پول درآوردن.
آزمایش. معاینه. پرسش. عکسبرداری. اسکن.
هر مرحله برای شاداب شبیه دزدی رسمی از وقت و زندگیاش بود. اما وقتی پرستار برای چندمین بار درباره سردردها، کبودیها، خوندماغها و سابقه طولانیشان پرسید، برای اولین بار ته دلش چیزی شبیه ترس تکان خورد.
او این علائم را سالها با خودش کشیده بود. کمکم. بیصدا. طوری که تبدیل به عادت شده بودند. اما حالا انگار همهشان یکباره از سایه بیرون آمده بودند.
وقتی وارد اتاق دکتر شد، هنوز امیدوار بود آخر ماجرا بگویند کمخونی است، استرس است، ضعف است، تغذیه است. چیزی که بشود با چند آمپول و قرص و کمی استراحت جمعش کرد.
دکتر پرونده را نگاه میکرد.
سکوتش طولانی شد.
بعد سر بلند کرد. صدایش آهسته بود، اما چیزی در آن میلرزید.
«چرا اینقدر دیر اومدی؟»
شاداب اول نفهمید. فقط خیره نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
دکتر نفس سنگینی کشید.
«تو تومور داری.»
دنیا برای یک لحظه نه تار شد، نه چرخید.
فقط خالی شد.
دکتر ادامه داد؛ آهستهتر، سنگینتر:
«خیلی پیشرفت کرده. باید خیلی زودتر میاومدی. الان… حتی اگه بهترین دکتر و بیمارستان هم بری، حتی اگه هزینه زیادی هم بشه… خیلی دیر شده.»
شاداب لبهایش را باز کرد، اما چند ثانیه طول کشید تا صدا بیرون بیاید.
«یعنی میگین… من میمیرم؟»
دکتر به چشمهایش نگاه کرد.
«خب نمیشه جلوی رشد تومور رو گرفت.»
بعد انگار از گفتن همین یک کلمه پیرتر شد.
«برای دردها و علائمت دارو مینویسم. ولی…»
ولیِ دکتر در هوا ماند.
شاداب دیگر ادامهاش را نشنید.
از اتاق که بیرون آمد، نسخه در دستش بود، اما حس میکرد دستش به بدن خودش وصل نیست. از راهرو گذشت. بیرون رفت. وارد خیابان شد. آدمها از کنارش رد میشدند؛ عجله داشتند، حرف میزدند، تاکسی میگرفتند، خرید میکردند، زندگی میکردند.
و او، وسط آن همه زندگی، تازه فهمیده بود وقت زیادی ندارد.
با خودش فکر کرد:
من چی کار کردم؟
اصلاً چی دیدم؟
چی داشتم؟
برای چی اینهمه دویدم؟
به شهریه فکر کرد. به قبضها. به درس. به کار. به آرین. به مهتاب. به اینکه اگر حتی میگفتند درمان را شروع کن، او پولش را از کجا میآورد؟
پاهایش خودبهخود حرکت میکردند.
بعد ناگهان ایستاد.
سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. بعد از ته دل، از ته ترس، از ته تمام نرسیدنهایش فریاد زد:
«من میخوام زنده بمونم!»
چند نفر برگشتند و نگاهش کردند.
نفسش لرزید.
اشک در چشمهایش جمع شد.
«هنوز خیلی جاها هست که نرفتم…»
صدایش شکست.
«من دلم میخواد شفق قطبی رو ببینم…»
کسی نمیفهمید این دختر وسط خیابان چرا دارد با آسمان دعوا میکند. اما شاداب برای اولین بار حس میکرد جهان، برخلاف تمام جملههای انگیزشی، هیچ جلسهای برای موفقیت او نگذاشته است.
وقتی به خانه رسید، مهتاب همان اول پرسید:
«دکتر چی گفت؟»
شاداب کفشهایش را درآورد و گفت:
«هیچی.»
مهتاب اخم کرد.
«هیچی یعنی چی؟»
شاداب شانه بالا انداخت.
«گفت خستگیه. دارو داد.»
دروغ گفتن سخت بود، اما گفت.
چون هنوز خودش هم نتوانسته بود حقیقت را باور کند.
آن شب تا دیر وقت بیدار ماند. به دیوار زل زد و فکر کرد همیشه برای بقا پول جمع کرده است. برای شهریه. برای قبض. برای کلاس آرین. برای نجات امروز.
حالا، برای اولین بار، دلش میخواست برای خودش پول جمع کند.
برای سفر.
برای دیدن جاهایی که هیچوقت ندیده بود.
برای اینکه قبل از تمام شدن، حداقل کمی زندگی کند.
بعد خیلی تلخ خندید.
با خدمتکاری، پیک و کار دانشجویی، مگر پول سفر هم جور میشد؟
اما حتی همان خنده تلخ هم نتوانست جلوی یک فکر سمج را بگیرد:
من هنوز نمیخوام بمیرم.
فردای آن روز، شاداب برای تمرین اکو حاضر شد. فکر کرده بود شاید دروغ کوچکش درباره نیامدن، بیسروصدا رد شده باشد.
نشد.
یکی از اعضا او را در کتابخانه دیده و به نیما گفته بود.
هنوز درست نایستاده بود که نیما گفت:
«شاداب نیکمنش، بیا جلوتر.»
دل شاداب ریخت. نه فقط از خجالت؛ از این حس که بدنش زیر پاهایش واقعی نیست.
نیما صاف و مستقیم گفت:
«تو دیروز دروغ گفتی حالت بده و برای تمرین نیومدی. چرا؟»
شاداب سرش را پایین انداخت.
«چون کار پارهوقتم با تمرین تداخل داشت.»
نیما گفت:
«وقتی یه نفر با خودخواهی خودش باعث صدمه به بقیه میشه، باید چیکار کنه؟»
شاداب چیزی نگفت.
نیما ادامه داد:
«تو به تمرین بچهها، به وقتی که گذاشتن و به خود گروه صدمه میزنی. وقتی در روند تمرین نباشی و از بقیه عقب بمونی، به کل اجرا آسیب میزنه.»
شاداب اصلاً اینطوری به ماجرا فکر نکرده بود. برای او فقط انتخابی ساده بود: پول یا تمرین.
آرام گفت:
«بله… ببخشید.»
نیما گفت:
«به من نه. به بچهها بگو.»
شاداب سر بلند کرد. نگاه همه روی او بود. دلش میخواست زمین دهان باز کند.
«متأسفم.»
در دلش از نیما ناراحت شد. نه فقط به خاطر اینکه جلوی همه گفته بود؛ به خاطر اینکه اگر میفهمید واقعاً حالش خوب نیست، باز هم همینقدر سخت میگرفت؟
بعد خودش از این فکر جا خورد.
او نمیخواست ترحم کسی را بگیرد.
لیلی زیر لب گفت:
«نمیدونم چرا اینطوریه. میتونست ملایمتر بگه.»
شاداب با لبخندی زورکی گفت:
«عیب نداره.»
تمرین شروع شد. دوباره دویدن. دوباره آواز. دوباره نفسکمآوردن.
وسط دویدن، شاداب اول سعی کرد طاقت بیاورد. بعد صدای ضربان قلبش از موسیقی جلو زد. بعد سردرد مثل میخ در سرش فرو رفت. بعد گرمی آشنایی زیر بینیاش دوید.
از صف جدا شد و رفت سمت دستشویی.
خوندماغ شده بود.
با دستمال جلوی بینیاش را گرفت و با صدایی خفه گفت:
«خواهش میکنم الآن نمیرم. آبروم حفظ شه نگن به خاطر تمرینات بوده.»
وقتی از دستشویی بیرون آمد، دید کل گروه ایستادهاند و نگاهش میکنند.
نیما گفت:
«من قبلاً گفته بودم فقط موقع استراحت از گروه جدا بشین. نه وسط تمرین. حداقل قبلش بگین و اجازه بگیرین. چرا وسط تمرین رفتی؟»
شاداب هاجوواج نگاهش کرد. خسته بود، سرش درد میکرد، حوصلهاش کم بود و همین ترکیب از او موجود خطرناکی میساخت.
«فقط رفتم دستشویی! دستشویی یه پدیده طبیعی بدنه! نمیشه کنترلش کرد و گفت بعد تمرین!»
چند نفر از بچهها خندیدند.
حتی نوید مجبور شد صورتش را برگرداند.
نیما برای اولین بار کمی معذب شد.
«خب… فقط قبلش بگو میری.»
شاداب رفت کنار لیلی و با صدای نهچندان آهسته گفت:
«مگه میشه صبر کرد تا تمرین تموم شه؟»
این بار تقریباً همه خندیدند.
شاداب با پیروزی کوچک و کاملاً کودکانهای رفت آب بخورد.
و همانجا دوباره پیمان را دید.
لبخند از صورتش افتاد.
پیمان جلو آمد.
«پس اومدی دانشگاه. میخوام باهات حرف بزنم.»
شاداب گفت:
«الان وسط تمرینم. باید برم.»
اما پیمان اصرار کرد. شاداب خواست دورش بزند، ولی پیمان مچ دستش را گرفت.
شاداب تلاش کرد دستش را آزاد کند، اما پیمان محکم گرفته بود.
با اخم گفت:
«ولم کن.»
همان لحظه صدای نیما آمد:
«ولش کن دستشو.»
پیمان برگشت. نیما نزدیک شد، دست پیمان را از مچ شاداب جدا کرد و گفت:
«نمیبینی نمیخواد حرف بزنه؟»
پیمان با عصبانیت گفت:
«تو چیکارهای؟»
نیما سرد جواب داد:
«تا قبل از اینکه زورت به تماس فیزیکی بدل شه، هیچکاره بودم. اما الان نه.»
پیمان چند ثانیه خیره ماند. بعد رو به شاداب گفت؛ با صدایی که میخواست زخم بزند:
«تو بهم گفتی فکر کن اگه من دوستپسر دیگهای داشتم، چقدر عذاب میکشیدی. میخوام بگم اون موقعی که بهت گفتم بیا باهم باشیم، فقط برای یه مدت بود. تو هیچی نداری، فقط مادرتو داری. تو یه محله فقیر زندگی میکنی، کارای پارهوقت انجام میدی. هیچکس نمیاد آیندهشو خراب کنه که با تو باشه. مگه برای یه مدت.»
شاداب همانجا ایستاده بود.
تمام سرزندگیای که همیشه مثل سپر جلوی خودش میگرفت، یکدفعه ترک برداشت.
اشک در چشمهایش جمع شد و این بار نتوانست نگهش دارد.
برگشت و رفت.
از سالن بیرون زد، چند پله پایین رفت و روی پلهها نشست. سرش را روی زانوهایش گذاشت و گریه کرد. بیصدا نه؛ از آن گریههایی که آدم هرچقدر هم بخواهد شجاع بماند، نمیتواند.
چند دقیقه بعد، سایهای کنارش افتاد.
نیما بود.
یک دستمال کاغذی و یک خوراکی کوچک جلو گرفت.
«بگیر.»
شاداب با دست پس زد.
«برو… فقط برو. نمیخوام.»
نیما چیزی نگفت. خوراکی را کنار او گذاشت و خودش هم نشست.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
بعد شاداب، با صدایی گرفته، گفت:
«تمام آبروم پیشت رفت. اینکه به خاطر فقیر بودنم پس زده شدم.»
نیما کمی به روبهرو خیره ماند. بعد آرام گفت:
«اینکه برای زندگیت کار پارهوقت انجام میدی، خجالتآوره؟ من فکر نمیکنم.»
شاداب چیزی نگفت.
در دلش خواست بگوید: کاش مسئله فقط این بود.
اما نگفت.
نیما ادامه داد:
«وقتی بچه بودم، دبستانی… تو فوتبال و فوتسال همش میباختم. خوب بازی نمیکردم. از بچهها میشنیدم که میگفتن من با بابام تمرین کردم، من با بابام فوتبال بازی کردم. فکر میکردم چون پدر ندارم، تو فوتبال خوب نیستم.»
شاداب کمی سرش را بالا آورد.
نیما گفت:
«تو هر کاری که خوب نبودم، میگفتم چون بابا ندارم. بعد یه بار تو بسکتبال خیلی خوب بازی کردم. حتی باعث شدم تیممون ببره. اون موقع فهمیدم تو فوتبال بد بودم چون استعدادش رو نداشتم. نه چون پدر نداشتم.»
چند لحظه مکث کرد و بعد با صدایی محکمتر گفت:
«این رد شدن رو به خودت، به ارزشت یا به فقیر بودنت ربط نده. چون هیچ ربطی نداره.»
اشکهای شاداب هنوز میآمد، اما این بار فقط تلخ نبود. چیزی از حرفهای نیما درونش جا باز کرده بود. شاید نه کامل، اما به اندازهای که بتواند نفس بکشد.
نیما بلند شد.
«باید جای تمرینهای جلسه قبل رو که نبودی جبران کنی.»
شاداب با چشمهای اشکی خیره ماند.
«الانم باید سختگیری کنی؟»
نیما خیلی جدی گفت:
«آره.»
و رفت.
شاداب با وجود حال خرابش، وسط گریه خندهاش گرفت.
«این آدم واقعاً مشکل داره.»
بعد دستمال را برداشت، اشکهایش را پاک کرد، خوراکی را هم برداشت ـ چون گریه با قند پایین اصلاً سازگار نبود ـ و چند دقیقه بعد به گروه برگشت.
این بار جدیتر تمرین کرد.
همان شب، در خانهای دیگر، در محلهای دیگر، در اتاقی که زیادی شلوغ و زیادی پر سروصدا بود، کوبیدن محکمی به در خورد.
نیما از پشت در گفت:
«بفرمایید.»
در را فقط به اندازهای باز کرد که نیمتنهاش پیدا باشد. رکابی تنش بود و موهایش از همیشه آشفتهتر. صاحبخانه با بداخلاقی پشت در ایستاده بود.
«مگه نگفتی یه نفری؟ پس چرا اینهمه سر و صدا از اتاقت میاد؟ واحد پایینی شکایت کرده.»
نیما کوتاه گفت:
«بله، مراعات میکنم. معذرت میخوام.»
صاحبخانه با همان اخم راهش را کشید و رفت.
نیما در را بست.
برگشت داخل اتاق.
همهچیز روی زمین پخش بود؛ برگهها، دفترها، طرحها، چند وسیله الکترونیکی بازشده، چند قطعه شکسته. انگار چند لحظه قبل در این اتاق دعوایی بیصدا رخ داده بود. چراغ خواب کوچکی گوشه اتاق روشن بود و بقیه فضا را نیمهتاریک نگه میداشت.
نیما روی صندلی نشست.
چند لحظه فقط به زمین خیره ماند.
بعد دستش را دراز کرد و پروندهای قدیمی برداشت. جلدش ساییده شده بود. وقتی بازش کرد، عکسها، نوشتهها و تکههای بریدهشده روزنامه از داخلش پیدا شد.
روی یکی از برگهها نوشته بود:
«پروژهای برای نجات بشر»
نیما ورق زد.
عکس چند پزشک و دانشمند در آزمایشگاه بود؛ با لباسهای سفید، لبخندهای رسمی و چشمهایی که فکر میکردند دارند به آینده خدمت میکنند.
ورق بعدی، تکهای از روزنامه بود.
تیترش با حروف درشت نوشته شده بود:
«پروژه نجات بشر به فاجعه تبدیل شد»
نیما دستش را روی پیشانی گذاشت.
اتاق ساکت بود.
فقط صدای نفس خودش میآمد.
چند روز بعد، نیما برای ارزیابی اعضای جدید رقابت کوچکی گذاشت؛ ترکیبی از هماهنگی، ریتم، صدا و سرعت یادگیری.
کیارش والا به شاداب گفته بود اگر آنقدر خوب باشد که انتخاب شود، مبلغی را که قرار بود به او بدهد بیشتر میکند.
و باز هم انگیزه پول بود که او را از رختخواب جدا میکرد.
اما این بار فرق داشت.
این بار میخواست برای سفرش پول دربیاورد.
شاداب تمام زورش را زد. رادین هم خوب بود؛ زیادی خوب. یک نفر دیگر هم انتخاب شد: مهراد شکیبا.
در پایان، نیما اعلام کرد این سه نفر را جداگانه تمرین میدهد.
شاداب در دل گفت:
«یعنی من خوب بودم؟ واقعاً خوب بودم؟»
از خوشحالی، برای سه ثانیه فراموش کرد که این تصمیم احتمالاً یعنی تمرین سختتر.
تمرین اختصاصی همان روز در محوطه ادامه پیدا کرد. هوا گرفته بود، اما کسی جدی نگرفت. نیما ریتم میداد، حرکت را اصلاح میکرد، ایراد میگرفت و دوباره از اول میخواست. شاداب هم با نفس بریده اما متمرکز، دنبال میکرد.
با این حال بدنش با او همراه نبود. دو بار تعادلش بههم خورد. یک بار دنیا برای لحظهای کج شد. زیر نور کدر عصر، کبودی تازهای روی ساعدش دیده میشد.
رادین متوجه شد.
«این چیه؟»
شاداب سریع آستینش را پایین کشید.
«جذابیت طبیعی.»
رادین نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
بعد باران شروع شد.
اول آرام.
بعد ناگهان تند.
نیما گفت:
«تمرین همینجا تموم میشه.»
مهراد سریع خداحافظی کرد و دوید. شاداب رفت زیر سایه سقف کوچکی ایستاد تا خیس نشود. رادین هم جایی رفت و گفت:
«الان میام.»
نیما مشغول جمع کردن وسایل تمرین از محوطه شد؛ اسپیکر، جعبه، برگهها و چند وسیله دیگر. وسایل زیاد بود. شاداب چند ثانیه نگاه کرد. بعد، طاقت نیاورد بیتفاوت بایستد.
دوید جلو.
«بده، کمک میکنم.»
نیما فقط گفت:
«اون جعبه رو بگیر.»
با هم وسایل را تا انباری کوچکی کنار ساختمان بردند. شاداب جعبه را داخل گذاشت. نیما هم چند وسیله دیگر را چید. باران روی سقف فلزی میکوبید و صداها را خفه میکرد.
وقتی شاداب برگشت که بیرون بیاید، دستگیره را چرخاند.
در باز نشد.
ابروهایش بالا رفت. دوباره امتحان کرد.
«در بستهست.»
نیما برگشت. جلو آمد. دستگیره را گرفت.
«چی؟»
چند بار امتحان کرد.
باز نشد.
شاداب گفت:
«یعنی چی؟»
نیما محکم به در کوبید.
«هی! کسی بیرونه؟»
جوابی نیامد.
همان لحظه چراغها خاموش شدند.
تاریکی.
شاداب همانجا خشک شد.
نیما زیر لب گفت:
«عالی شد.»
در تاریکی، صدای باران بلندتر بود. نیما میان وسایل دنبال چیزی میگشت؛ احتمالاً ابزاری که بتواند در را با آن باز کند. اما شاداب دیگر صداها را درست نمیشنید. دستش را روی در گذاشت. نفسش کوتاه شد.
در بسته.
بسته.
بسته.
و خاطره، مثل کسی که سالها پشت همین تاریکی منتظر مانده باشد، برگشت.
«بابا… بابا… بابا…»
صدای مشتهای کوچک خودش روی در.
سکوت.
سکوت.
سکوت.
نفسش تندتر شد. دوباره به در کوبید.
«باز کنین…»
صدایش لرزید.
دستهایش یخ کرد. زانوهایش سست شد. سرش درد گرفت؛ همان درد آشنا، تیز و سنگین، اما این بار بدتر.
نیما صدای نفسهایش را شنید. برگشت.
«شاداب؟»
شاداب دیگر نمیتوانست جواب دهد. روی زمین نشست. دستهایش میلرزید. هوا کم شده بود. نگاهش جایی میان تاریکی و گذشته گیر کرده بود.
نیما سریع جلو آمد.
«شاداب؟ چی شده؟ شاداب، نگام کن.»
اما شاداب او را نمیدید.
آن طرف، رادین که برای آوردن چتر رفته بود، وقتی برگشت و صدای کوبیدن و صداهای خفه را شنید، ایستاد.
سرش را چرخاند.
صدا از انباری میآمد.
و باران، بیخبر از همهچیز، همچنان میبارید.
فصل اول این رمان در پست قبلی منتشر شده است.
ادامه رمان در وات پد به همین اسم منتشر میشود.