۱
من در شهری زندگی می کردم.
که به شهر سایه ها معروف بود.
می دونید، همه ی مردم شهر مخبر بودند.
یک ساختمان بلند به نام سازمان سایه ها در مرکز شهر بنا نهاده شده بود.
مخبر ها اسمی را به این مکان می بردند.
کسی نمی دانست که بی گناه و چه گناهکار بودند.
۲
فضای شهر همیشه خفقان داشت.
چراغ ها نور کم می دادند.
همه مجبور بودند مخبر باشند.
من هیچ کاره بودم.
یک کارگر ساده در یک شرکت ساده.
ولی یه روز به این نتیجه رسیدم همه ی اطرافیانم، مخبر هستند.
تعجب نکردم.مادرم
ولی حس بی اعتمادی زیاد بود...
۳
یه روز از سر کار برگشتم.
وقتی وارد خانه شدم مادرم مثل همیشه نبود.
یک نامه نیمه باز روی میز بود.
گیرنده اون نام من بودم.
مادرم از قبل نامه رو خونده بود.
وقتی محتوای نامه رو خوندم فهمیدم چرا مادرم ناراحته.
سازمان سایهها من را دعوت به همکاری و مخبری کرده بود.
از مخبری بیزار بودم.
فکری کردم.
با خودم گفتم نباید تسلیم سازمان بشم.
۴
با خودم خیلی فکر کردم.
شب و روز نقشه کشیدم
هر روز نامههای بیشتری فرستاده میشد
سازمان فشار رو به من بیشتر کرده بود
ولی من گفتم: نمیگذارم ویروس سازمان به من را مبتلا کنه.
خیلی شبها بیدار بودم.
خیلی روزها از ترس از خانه بیرون نرفتم.
ولی تسلیم نشدم.
کم نیاوردم.
۵
فکر کنم سال ۱۹۸۵ بود.
در شهر خودمون، چند تا رفیق ضد سازمان پیدا کردم.
میدونستم کار خطرناکیه.
ولی ادامه دادم.
امید من فقط، خونهای بیگناهی بود که در شهر سایهها ریخته میشد.
در سال ۱۹۸۶ به طور رسمی گروهک خودم را ضد سازمان سایهها بنا نهادم.
دوام زیادی نداشتیم.
مخبرها همه جا بودند.
اگر مردم شهر که همگی مخبر بودند،
من و گروهکم را همراهی میکردند
ایشان را از بند مخبری آزاد میکردم.
و سازمان را سرنگون.
ولی مردم نخواستن.
همه چیز دست مردم بود.
اگر اونا میخواستند الان من پیروز میدان بودم
رهبر استقلال و آزادی شهر شهر من میشدم.
۶
اما حالا چی؟
در سال ۱۹۸۷ بود.
در نوامبر این ماه بودیم.
من و پیرو ـ دستیارم در گروهک در ساختمان پناه گرفته بودیم.
کلی نقشه میکشیدیم.
ممکن نبود ردیابیمون کنند.
با آنکه آن همه مخبر در شهر بود لو نمیرفتیم.
ولی از پشت خنجر خوردم.
شخص پیرو به من خیانت کرد.
در شامگاه دسامبر ۱۹۸۷ به سازمان ایهها رفت و مکان من را لو داد.
صبح آن روز سرد، شوکه شدم.
دهها سرباز سازمان در خانهام مستقر شده بودند.
من اسیر شدم.
۷
ولی قبل از آنکه به زندان مرکزی برسم فرار کردم.
وقتی سال ۱۹۸۸ فرا رسید،
مردم کریسمس و میلاد مسیح را جشن می گرفتند.
ولی من و چند وفادار در کوچههای شهر در حال مقابله با چند سرباز سازمان بودیم.
صدای شلیک همه جا را پر کرده بود.
هر کسی بیوقفه شلیک می کرد.
تا خواستم پشت بشکه ای پناه بگیرم،
یک تیر به شانهام اصابت کرد.
یک وفادار قصد نجاتم را کرد.
ولی خودش طعمه شد.
دو زخم روی سینهاش نمایان شد.
در مقابل من روی زمین افتاد.
تا خواستم خودم را سینه خیز به گوشهای برسانم، تیر بعدی به دستم اصابت کرد.
با صورت روی زمین افتادم.
وقتی حالم بهتر شد،
دریافتم در زندان مرکزی سازمان هستم.
اما اکنون سال ۱۹۹۸ هست.
۱۰ سال است در این اتاق کوچک ۴ در ۵ متری، انفرادی اسیر شدم.
غم روزگار مرا به جای ۱۰ سال، ۲۰ سال پیر کرده
آه از روزگار...
آه از سرنوشت...
من قهرمان گمنام
شهر سایههام
کسی که برای آزاد شدن مردم از مخبری قیام کرد
ولی همان مردم مرا طرد کردند.
آه.....