
هوا مه آلود بود...
آرام قدم میزد
دستهایش را در جیبش گذاشته بود.
دستش را بیرون آورد و گذاشت زیر لباسش
چک کرد که هفت تیر سر جاشه.
به ساختمان پلاک ۳۵ رسید
دستش را برد روی آیفون.
منصرف شد
دستش را پایین آورد و نشست روی زمین
کولهاش را روی زمین گذاشت و تکه کاغذی را درآورد
با خط کج و کوله نوشته شده بود: آقای کارل هافنر یا بکش یا کشته شو. نشانی مقتول: پلاک ۳۵ طبقه ۵
کارل آه بلندی کشید به لباسش خیره شد.
لباس مامور برق اصلاً بهش نمیاومد.
زنگ طبقه پنجم رو زد
خانمی جواب داد: بله بفرمایید
کارل گفت: مامور برق هستم اومدم برای چکاپ کنتور.
در ترقی کرد و باز شد
کارل وارد خانه شد
سوار آسانسور شد و به طبقه ۵ رفت
در باز شد
استرس تمام وجودش رو گرفته بود
با بیحالی بیرون اومد و در خانه مقتول را زد.
در باز شد، بیدرنگ گفت: سلام خانم میتونم بیام داخل و کنتر برقتون رو چک کنم؟
زن در حالی که کنار میرفت گفت: بفرمایید.
کارل وارد خانه شد.
اول چک کرد دوربینی نباشه کس دیگری نباشه وقتی مطمئن شد هفت تیر رو بیرون کشید.
صدا خفه کن را سفت کرد و دو شلیک بیصدا
زن در مقابلش روی زمین افتاد
کارل نگاهی به او انداخت. به زن معصومی که کشته بود
تصویر چشمانش کشید و اشکش را پاک کرد.
ناراحت بود
دعا کرد خدا او را ببخشد
سپس خیلی سریع ساختمان را ترک کرد
رفت و در ماشین مورد نظر نشست
رانندهای پشت فرمان نشسته بود
راننده گفت: کار زن را تمام کردی؟
کارل قولنج دستش را شکاند و گفت: زیاد طول نکشید سریع کشتمش.
راننده گفت: رئیس با هات درخواست ملاقات داره.
ــ با من من؟؟ چرا؟
کارل مضطرب بود.
جوابی نداد فقط ماشینو روشن کرد و راه افتاد
۲۰ دقیقه طول کشید تا به مقصد برسند
مقصد یک ساختمان متروکه و ویران شده بود.
راننده به یک لیموزین سیاه و لوکس اشاره کرد و گفت: برو بشین.
کارل نزدیک ماشین شد.
در باز شد و او در صندلی عقب نشست.
تو بادیگارد در جلو و یک بادیگارد در عقب نشسته بودند
رئیس هم در میانشان .
کارل بوسهای بر دست رئیس زد: کارتون با من تمام شده. زنه رو هم کشتم جناب رئیس لطفاً حالا دخترم را آزاد کنید
رئیس خندید و گفت: تازه کار من با تو شروع شده.
کارل هافنر فریاد زد: اول میگفتید یکی ــ دو قتل. ولی حالا ۵ نفر را براتون کشتم دخترم رو آزاد کن.
رئیس گفت: آروم باش دخترتم آزاد میشه آقای هاففر.
کارل به همه چیز پی برد.
رئیس و تیم مافیایی اش او را بازی داده بودند قرار نبود هیچ وقت دخترش آزاد شود.
کارل فریاد زد: مافیای پلید
تا رفت کلتش را بیرون بیاره و رئیس رو بکشه بادیگاردها با تفنگ به سراغش اومدن
تا خواست شلیک کند بادیگاردها به دستش دستبند زدن
هرچه تقلا کرد نتوانست خود را آزاد کند
به دستور رئیس او را در اتاقی اسیر کردند
کال نه خبری از دخترش داشت و نه خبری از غذا و آب بود
آرام همان جا از گرسنگی تلف شد هنگامی که هیچکس خبر نداشت. او ۵ نفر را کشته بود تا دخترش را آزاد کند ولی دختر اش هیچ وقت آزاد نشد و خودش هم قربانی بازی رئیس مافیا شد.
کولش را پایین آورد