ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

بیست دقیقه آخر

سلام این جدید آرین داستان من هست.

آخرش خیلی شوکه کننده هست.

۱۴۰۵,۳,۱

به ساعت نگاه کردم فقط بیست دقیقه زمان داشتم.

بیست دقیقه تا مرگ.

نباید صرف کار های الکی و بی فایده می کردم.

گوشی ام را به همراه نوشابه سیاه و ساندویچ روی میز روبه رویم گذاشته بودند.

آخه چرا؟

چرا اونها من رو حبس کردند تا بکشند مگه من وی کار کردم.

به ساعت نگاه کردم فقط ۱۵ دقیقه مانده بود.

ساعت هم لج کرده بود. خیلی سریع می رفت.

خودم را روی صندلی کهنه اتاق انداختم.

گوشی ام را از روی میز گرفتم.

اجازه زنگ زدن یا پیام دادن نداشتم.

اول به نوت گوشی ام سر زدم.

تا شاید دلیلی پیدا بشه که چرا من اینجام.

هیچییی.

اون نوت با ارزش که کلی نوشته در سینه خود داشت حالا شبیه کویر شده بود هیچی.

شاید این فقط نظر من بود.

از نوت بیرون آمدم.

رفتم تو ی گالری.

عکس هایم را با رفقا، مادرم و پدرم نگاه کردم و کلی اشک ریختم.

می شد صفحه خیس گوشی رو دید.

بعد از آن هم بیرون آمدم.

فقط ۱۰ دقیقه مانده بود.

رفتم توی گوگل.

سایت ها رو نگاه کردم.

آپارت، یوتیوب و ویرگول...

چون وقتی زیادی نداشتم سریع وارد ویرگول شدم.

هر پستی رو که دیدم لایک کردم.

و آخرش در سه دقیقه آخر پست خداحافظی نوشتم.

ناگهان دستگیره در چرخید.

مردی من و شلواری رولور بدست نزدیکم شد.

چیزی نگفتم چون زبانم بند آمده بود.

چشمانم را بستم...

نمی خواستم آخر عمری بدنم رو بزنم که خونی افتاده.

شلیک کرد.

جالب بود.

درد نداشتم.

شنیده بودم گوش ها تا چند ثانیه بعد مرگ هم کار می کنند و من به همین دلیل فکر می کردم که هنوز صدا ها را می شنوم.

ناگهان گفتم می توانم چشمانم را باز کنم؟

امتحان کردم.

در کمال تعجب نگاهم به مرد رو به رویم به در حال خندیدن بود افتاد.‌

مرد در حالی که از خنده نفس برای صحبت نداشت گفت: داداش این یک آزمایش بود.

با تعجب پرسیدم: چی؟

فقط گفت:

این که ما می خواستیم ببینیم وقتی یک نفر می دونه داره می می ره چی کار می کنه تو هم اولین نفر نیستی هشتمی هستی.

فقط زیر لب فحشی دادم....

دقیقهداستانساعتمرگ
۲۲
۱۸
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید