ویرگول
ورودثبت نام
محمدجواد
محمدجوادنوجوانی دوازده ساله از بابل
محمدجواد
محمدجواد
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

شازده و کنیز بخش ۴

سلام بعد از یک مدت چند روزه که کمرنگ شده بودم برگشتم با قسمت یکی مونده به آخر داستان عاشقانه تاریخی قاجاری شازده و کنیز.

تصویر شازده نادر میرزا قاجار
تصویر شازده نادر میرزا قاجار

۱۴۰۵,۲,۲۲

شازده نادر با دستپاچگی طول حجره را قدم می زد.

ناگهان کسی در زد.

دو ضربه... مکث... دو ضربه...

شازده خوشحال روی تختش نشست‌.

کلاهش را در آورد و آماده آمدن فاطی شد.

در باز شد.

ناگهان دختری زیبا رو وارد حجره شد.

شازده او را می شناخت.

ریحان بود.

کنیز آشپزخانه کاخ گلستان.

ادای احترام کرد و سینی مسی که در آن پارچی مسی از شربت بود را بیاورد و پایین بگذاشت.

شازده با اخم به او نگریست.

کلاهش را دوباره به سر گذاشت و با تندی گفت: فکر می کردم فاطمه کنیزک مخصوص من مسئولیت این کار را بر عهده دارد.

ریحان زانو زد و با ترس گفت: ببخشید آقاجان. دستور محبوبه، کنیز یکم بود. امر امر اوست.

شازده خشمگین شد.

دستش را روی میز کنارش کوبید و فریاد زد: اَمر امر اوست یا منی که شاهزاده قاجارم؟

دستمال دور گردنش را باز کرد و ادامه داد: برو به فاطمه بگو به حجره من بیاید. اگر چنین نشود شخصا به کنیز خانه می این و ادامه اش را که خود می دانی.

ریحان با ترس و ارز بلند شد و حجره را ترک کرد.

++ریحان++

همین طور که راهروی کاخ را طی می کردم به شازده بد و بیراه می گفتم. آخر مگر من بودم که مانع آمدن فاطمه شدم؟ یا آن محبوبه بد ذات.

حالا بگذار اندک زمانی شود اگر چنین ادامه یابد روزگار همگان را سیاه می کنم.

برای مثال به نزد ناصرالدین شاه، صاحب قران می روم و می گویم که محبوبه از محمود میرزا قاجار پول می گیرد و گوش به فرمان اوست. یا شازده محمود قاجار بدون اجازه شاه تنباکو و توتون از انبار خانه بیرون می برد و جای آنها خاک و کود می گذارد و با قیمت بالا می فروشد. و بعد ناصرالدین شاه و دیگر درباریان قاجار قلیان را با تنباکو تا خالص می کشند. یا اصلا به ناصرالدین شاه می گویم که شازده نادر عاشق کنیزش شده‌. فقط صبر کن. اگر اذیت شدم همه را می گویم.

اما هوای حجره فرق می کرد.

هوایی که با عشق و علاقه در هم آمیخته بود.

فاطمه به جای ریحان به حجره آمد و کنار شازده نشسته بود.

شازده گفت:

وقتی کسی در زد شبیه رمز ما بود. ولی وقتی درباز شد به جای تو ریحان وارد شد. یعنی کسی فهمیده ما چطور رمزی در می زنیم؟

فاطمه گفت: مهم نیست، من تا آخر این هفته زن رسمی تو می شم. دیگه جای ترسی نیست.

شازده به پشتی تکیه داد.

گفت: اره، انشاالله فردا صبح بریم نزد ناصرالدین شاه قاجار. باید عشق خودمون رو رسمی کنیم. اون خودش پادشاه عشق و عاشقی هست. حتما اجازه می ده ما ازدواج کنیم. بعدش هم که دیگر نباید از ضرب در و وزرا و آشکار شدن رازمون بترسیم.

فاطمه خندید.

دست شازده نادر را گرفت.

آرام آن را روی سینه اش گذاشت.

شازده گفت:

فاطی من، مونس من، برو در اون صندوق رو باز کن. توش چند تا لباس مجلل درباری و روسری گل گلی گذاشتم.

فاطمه با شوق و هیجان بلند شد.‌

به سمت صندوق چوبی قدیمی رفت.

در آن را گشود.‌

چند تا لباس مجلل و زرین افتاده بود ته صندوق.

پرسید: وااای زاده ممنونم، خیلی خوشگلن کدومش رو بگیرم؟

شازده کمی فکر کرد و گفت: خواهش می کنم، نباید با لباس کهنه می رفتی نزد شاه قاجار.

همون آبیه. که گل دزی طلایی داره و روی سینه اش یک تاج زنانه قاجاری دوخته شده و کلی نگین دارد.

فاطمه خندید و گفت: به روی چشم، هر چی شازده جون بگند.‌

شازده نادر میرزا قاجار هم خندید.

گفت: چشم فاطی جونم.

بعد ادامه داد: خب، مونس جان من حالا برو. فردا زود بیدار بشو می خواهیم بریم پیش شاه.

ــ چشم شازده.

فاطمه از حجره بیرون رفت.

شازده هم با خرسندی به او رفتنش نگاه می کرد.

کسی نمی دانست فردا چه می شود. اعدام هر دو یا رسیدن به آرزو هایشان.

داستانعاشقانهتاریخیقاجار
۱۸
۵
محمدجواد
محمدجواد
نوجوانی دوازده ساله از بابل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید