
از وقتی یادم میآد، آرزوهام کوچیک بودن؛ همیشه کوچیکتر از رؤیاهام!
هنوز هم چیزی تغییر نکرده؛
هنوز هم آرزوهام کوچیکن،
هنوز هم کوچیکتر از باورهام!
مثل وقتی که تو، میخوای این مِهِ غلیظو از بین ببری، اما من فقط میخوام یه کسی باشه که از پشت این مِه بیرون میآد و برام از آسمون آبی میگه!
مثل وقتی که تو، زندگیت رو برمیداری و میری که گرهش بزنی به دنبالۀ ستارۀ آرزوها و من، همین برام کافیه که ازت بپرسم «تو دنیای اونها هیچ ستارهای بود که دنبالهش به چیزی شبیه زندگی گره خورده باشه؟» و تو بگی آره!
اما میدونی چیه؟
من این روزها هیچ شباهتی به «من» ندارم. شدهم شبیه «تو»؛ میخوام این زندگی زخمی رو بندازم تو کولهپشتیم و بیام پیش تو... میدونم خون زیادی ازش رفته، اما هنوز هم امیدی به زنده موندنش هست، مگه نه؟!
میخوام گرهش بزنم به همون آسمونی که شاید خیلی هم از اینجا دور نیست؛ که شبهاش مشکیِ مشکیه، از همون مشکی قشنگها! شبیه رنگ موهای من و تو...
میدونی؛ میخوام با همۀ دردهاش، با همۀ زخمهاش، با همۀ وصلهپینههاش، زنده بمونه و روزهایی طولانی برام از چیزی که میگن اسمش زندگیه، حرف بزنه⭐