ویرگول
ورودثبت نام
آقای ب
آقای ب
آقای ب
آقای ب
خواندن ۳ دقیقه·۴ سال پیش

پدرکُشی

Le Meurtre de Laïus par Oedipe by Joseph Blanc
Le Meurtre de Laïus par Oedipe by Joseph Blanc


برهنه بالای پشت بام ایستاده و به جسد بی جان پدرش که روی زمین پهن شده نگاه میکنه و میگه : "پس از بالا این شکلی میشد" و به سمت طبقه پایین می ره، مادرش با دیدنش جیغ میکشه و ظرفی که مادر شوهرش توی اون مهمونی لعنتی بهش داده بود از دستش می افته اما نمیشکنه. مادر به سمت پسر اومد "چی شده چرا لباس تنت نیست بابات کجاست؟ بابات کجاست؟؟؟؟" " فک کنم بابا زودتر رسید" لبخند لبخند لبخند لبخند لبخند لبخند .
سریع وارد اتاقش شد و در رو بست تا کسی نتونه خارج بشه این یه انتخاب جدی بود. مادر به سمت اتاق میدود اما ناگهان چشمش به جمعیت داخل کوچه می افته با تعجب به اون وسط نگاه میکنه، مادر دوباره جیغ میکشه و بی هوش می شه .
همین طور پشت میزش توی اتاق نشسته و فکر میکنه تا نامه ای برای پدرش بنویسه. این اتاق واقعا تمیزه حتی میشه گفت این اتاق مرتب ترین اتاق در سه قرن اخیره همه چیز دقیقا سر جایشه دقیقا مثل اون بیرون، تمام لباس ها در کاور های خودشون در کنار هم آویزان شدن تمام قفسه ها بدون حتی ذره ای خاک در گوشه اتاق قرار دارن اما هنوز داخلشون هیچ کتابی نیست خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی.

خودکار ها به ترتیب اندازه روی میز چیده شدن. روتختی کاملا تخت رو می پوشونه حتی نمی ذاره یه تیکه از زیرش دیده بشه حتی یه تیکه کوچیک.
اونور تر میشه کره های زمین شکسته شده رو دید که همشون تقریبا خورد شدن با چنتا دسته چاقوی قهوه ای رنگ که با سنگ های قیمتی تزیین شدن حتی میشه روی تیغشون رد خون رو دید با یه پنجه بکس نصفه که اون گوشه افتاده اون طرف تر رو که نگاه میکنی میتونی رد سوختگی سیگار رو روی فرش ببینی .
این اتاق لعنتی واقعا تمیزه دقیقا مثل اون بیرون.
نامه تمام شد. از سر جایش بلند شد فقل در رو باز کرد از اتاق بیرون اومد، از روی مادرش گام برداشت و به سمت پنجره رفت. پلیس ها و تمام مردم کوچه دور جسد پدرش جمع شده بودن.

آفتاب نوید یه روز معمولی دیگه رو میداد دمای هوا عادی بود، کارمند ها هنوز شروع به کار نکرده بودن و مثل همیشه آینده ای وجود نداشت و حتی گذشته هم از بین رفته بود انسان ها تنها گوشه ای نشسته بودند و به هم نگاه میکردند مبادا دست کسی به کسی بخورد .
آلودگی هوا بالاست اما هنوز میشه زنده موند. حتی اگه صدای بوق مغزت رو *ایید( *=>گ )، میشه سرسختی فاحشه های کنار خیابون رو دید و ادامه داد میشه سرعت گرفت و لذت برد لذت برد لذت برد لذذذذت.

من چشمانم را میبندم حال تو بگو کجا بروم آری با چشمان بسته سخت میشود عذاب وجدان گرفت تو بگو کدام را انتخاب کنم تو بگو کدام یک، این برایم راحت تر است.
هممم، پس من همین رو برمیدارم، لولیتای قشنگیه.
امروز خبرای خوبی شنیدم، مجری میگفت : " دیگر پیوند مغز امکان پذیر شد " اما نمیدونم چرا حس میکنم خیلی وقت میشه این رو میدونستم.

امروز یک روز عادیست مثل باقی روز ها، فقط همین.

دادگاه رسمیست
برای چه پدرت را کشتی؟
صدایش را صاف کرد هوا را به داخل سنیه اش داد، سرش را بالا گرفت و با صدای بلند فریاد زد :

بابا ببخشید اما دیگه کفشات اندازم نمیشد
من کفشای خودم رو میخواستم کفشای خودم .


پایان


داستان
۴
۰
آقای ب
آقای ب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید