اول دیماه ۱۳۵۸ بود؛ روزی که فکر میکردم مثل بقیه روزها میگذرد، اما همهچیز از همانجا شروع شد.
خودم را در آینه نگاه کردم.
صورت… دیگر شبیه صورت نبود. پر از زخم و رد سوختگی.
چشمهایم را لحظهای بستم. کاش میشد بعضی خاطرهها را پاک کرد…
اما نمیشد.
نه… من همهچیز را دقیق یادم بود.
حتی بهمن یک سال پیش.
تاریخش را دقیق یادم نیست، ولی آن روز هنوز مثل خراش روی ذهنم مانده.
آن موقع نوزده سالم بود. دختری بیهدف، عصبی، و پر از چیزی که خودم هم اسمش را نمیدانستم.
شاید واقعاً راست میگویند… که بدبختی از نوزده سالگی شروع میشود.
آن روز دوشنبه بود. داشتم میرفتم کتابخانه.
شنیده بودم بعضی از طرفداران شاه آنجا جمع میشوند. چند روزی بود که شاه رفته بود و امام خمینی آمده بود… و شهر دیگر شبیه قبل نبود.
در راه، همهچیز عادی بود… تا اینکه یک مرد قدبلند با لباس تیره، از پشت سرم تند عبور کرد و به شانهام خورد.
ایستادم.
– حواست کجاست؟!
صدایم تیزتر از چیزی بود که باید میبود.
اما او حتی برنگشت.
فقط رفت… انگار نه انگار.
زیر لب گفتم:
– عجب آدمی…
و دوباره به راهم ادامه دادم.
وقتی در کتابخانه را باز کردم، هوای خنک داخل صورتم خورد.
برای چند لحظه… همهچیز آرام بود.
اما نگاهها… نه.
چند نفر بودند. پراکنده، اما عجیب.
طوری نگاه میکردند که انگار حضورم را سنجش میکردند.
سعی کردم بیتفاوت باشم. نشستم و کتابی را باز کردم.
اما تمرکز نداشتم.
بعد از حدود نیم ساعت، متوجه شدم همان افراد آرامآرام به هم نزدیک میشوند…
دقیقاً کنار درِ انباری.
کنجکاوی لعنتیام اجازه نداد بیخیال شوم.
آرام بلند شدم…
کتاب را در دستم گرفتم و نزدیکتر رفتم.
صداها پایین بود، اما کلمات تکهتکه به گوشم میرسید:
«هفته بعد…»
«مسجد…»
«باید قبلش…»
نفسم بند آمد.
ترور…
اسمش را حتی در ذهنم کامل نکرده بودم که کتاب از دستم افتاد.
صدای برخوردش با زمین، مثل انفجار در سکوت کتابخانه پیچید.
همه برگشتند.
نگاهها مستقیم روی من قفل شد.
قلبم تند میزد.
فقط یک چیز را میخواستم: فرار.
چرخیدم و دویدم سمت در.
اما…
همان مرد.
جلوی راهم ایستاده بود.
همان نگاه سرد. همان لباس تیره.
نزدیکتر آمد.
– چی شنیدی؟
صدایش آرام بود… اما تهدید در آن موج میزد.
گفتم:
– من… من چیزی نشنیدم. کنار برو میخوام رد شم.
لبخند نزد. حتی پلک هم نزد.
– تو باید با من بیای.
نگاهش کردم.
و در چشمهایش چیزی دیدم که باعث شد بدنم یخ بزند.
با دستش به پشت سرم اشاره کرد.
درِ انباری باز شد.
و چند سایه از تاریکی بیرون آمدند…
قدمهایشان آرام بود.
اما به سمت من میآمدند.
نفسهایم تند شد.
فقط یک لحظه فکر کردم:
اگر اینجا بمانم… تمام است.
هلش دادم.
و دویدم.
صدای فریادش پشت سرم پیچید.
قدمها… سریعتر… نزدیکتر…
کوچهها یکی بعد از دیگری رد میشدند، اما راهی نبود.
هرجا میدویدم، انگار شهر کوچکتر میشد.
تا اینکه رسیدم به یک بنبست.
ایستادم.
– نه… نه… کجا برم؟!
صدایم میلرزید.
اشک بیاختیار روی صورتم جاری شد.
و درست همان لحظه…
زنی در انتهای کوچه ظاهر شد.
نگاهم کرد.
یک لحظه مکث.
بعد آرام گفت:
– بیا تو…
بدنم بدون فکر حرکت کرد.
و در را پشت سرم بست.
قفل که چرخید…
صدای قدمها رسید.
خیلی نزدیک...
و بعد...