ویرگول
ورودثبت نام
مهدیسآ
مهدیسآمی‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
مهدیسآ
مهدیسآ
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

چشم‌ها؛

تو چشم‌هایم را کشیدی اما هرگز نفهمیدی

در سیاهیِ این قاب، نگاهی است پر از راز و نیاز

در میانِ مژه‌ها، غمی نهفته است، بی‌اندازه و بی‌مرز

این دو چشم، دو دریچه‌اند به سوی رویاهای از دست رفته

دو آینه که بازتاب می‌دهند، شب‌های سرد و بی‌نهایت

گویی در این نگاه، طوفانی در سکون است

و در این سکوت، فریادی که در گلو مانده و مکنون است

آیا این چشم‌ها، شاهدِ گذرِ زمانند؟

یا نگهبانِ خاطراتی که در تاریکی جان می‌گیرند و می‌مانند؟

در هر نگاه، بخشی از حقیقت پنهان است

و در هر پلک‌زدن، بخشی از جانی که در این سیاهی، جان می‌گیرد و می‌ماند.

و اما تو..

تو تنها به لرزش‌ مژه‌ها و رنگ‌ تیره‌ آنها دلبستی

گویی در جستجوی تابلویی زیبا برای تماشای گذرا هستی.

همیشه از خواندن قصه‌های این نگاه محروم خواهی ماند چرا که زیبایی هرگز در سطح و همیشه در عمق جاری است.

حال دوست دارم بدانم

شما در نگاه این دو چشم چه می‌بینید؟

نقاشیشعر
۲۹
۰
مهدیسآ
مهدیسآ
می‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید