
تو چشمهایم را کشیدی اما هرگز نفهمیدی
در سیاهیِ این قاب، نگاهی است پر از راز و نیاز
در میانِ مژهها، غمی نهفته است، بیاندازه و بیمرز
این دو چشم، دو دریچهاند به سوی رویاهای از دست رفته
دو آینه که بازتاب میدهند، شبهای سرد و بینهایت
گویی در این نگاه، طوفانی در سکون است
و در این سکوت، فریادی که در گلو مانده و مکنون است
آیا این چشمها، شاهدِ گذرِ زمانند؟
یا نگهبانِ خاطراتی که در تاریکی جان میگیرند و میمانند؟
در هر نگاه، بخشی از حقیقت پنهان است
و در هر پلکزدن، بخشی از جانی که در این سیاهی، جان میگیرد و میماند.
و اما تو..
تو تنها به لرزش مژهها و رنگ تیره آنها دلبستی
گویی در جستجوی تابلویی زیبا برای تماشای گذرا هستی.
همیشه از خواندن قصههای این نگاه محروم خواهی ماند چرا که زیبایی هرگز در سطح و همیشه در عمق جاری است.
حال دوست دارم بدانم
شما در نگاه این دو چشم چه میبینید؟