ویرگول
ورودثبت نام
آ ت ن ا
آ ت ن ادختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
آ ت ن ا
آ ت ن ا
خواندن ۳ دقیقه·۸ ماه پیش

آتش بس

پیش از جنگ، کتاب فروشی دی
پیش از جنگ، کتاب فروشی دی

دوازده روز گذشت.
دوازده روزی که هر روزش می‌بایست سپاسگزار بود، برای نفس کشیدن. برای زنده بودن. برای دیدن دوباره ی مامان و بابا.
برای دیدن آرزو که حالا دیگر کنارمان بود، حتی وقتی دستش شکسته و میلیون ها غم به غم های هرروزه و به غم های جنگ افزوده شده بود.
برای اینکه امید به مامان زنگ میزد، و مامان از شنیدن صدایش اینبار طور دیگه ای خوشحال میشد.
برای شنیدن صدای ایمان وقتی هر روز تکرار میکرد؛ "میای حکم بازی کنیم؟ یا چهاربرگ؟ هر دو رو میبرمت، هنوز خیلی ضعیفی!"
راست می‌گفت، هنوز خیلی ضعیف بودم برای ادامه ی زندگی.
زیرا این زندگی هنوز هم آس جدیدی برای روو کردن داشت!

دوازده روز که به اندازه سال ها گذشت، توی آینه به خودم گفتم؛ "صبر کن، الان باید قوی بمونی‌. بعد، با هم، برای تک تک این لحظه ها غصه میخوریم..."

پس از دوازده روز آتش بس اعلام شد.
آتش بس. به همین سادگی بود. حس میکردم به سخره گرفته شده ام.
حس میکردم دوازده روز رنج کشیده ام و دنیا به تماشای نمایش مضحکی نشسته بود و به کشته شدن انسان های بی گناه، به ترس هایی که در دل هایمان می‌گذاشت، به خرابی های پی در پی زندگی هایی که با دست های ضعیف ساخته شده بود؛
میخندید. میخندید و قهقهه میزد.
حس میکردم به بازی گرفته شده ام. حس میکردم خلع سلاح شده ام برای محافظت از خانواده ام، دوستانم و
ایران،
چه غمی داشت ایران، این روزها.
آری، خنده های پی در پی هم دیگر سلاح این روزها نبود. دوست داشتم غمگین باشم و در لاک خودم فرو بروم.
وقتی که حس می‌کردم بی اختیارم در برابر ظلم، در برابر ظلم بشری.
اما باز هم خوش بینیِ درونی ام را از سر گرفتم، با خودم تکرار کردم، امیدواری.
این همان چیزی است که باید به آن ایمان بیاوری.
خدا هست. پس امیدواری هم هست.
روحم جان دوباره گرفته بود، میخواستم به هیچ چیز فکر نکنم و دیگر اخبار را، طوطی وار برای مامان و بابا با صدای بلند نخوانم و زندگی را از سر بگیرم.

اما در کمال ناباوری، اینبار نوبت جسمم بود که پاسخ بدهد.
پاسخ دوازده روز صبر.
گویی میخواست به من بفهماند، که من هم وجود دارم، من هم بخشی از تو ام. بخشی از تو برای ادامه ی زندگی.
سلول های معده ام به جای هضم غذا، در دلم رخت میشستند، رخت خونی، رخت سیاه آدم های بی گناه سوگوار را.
در سرم هنوز صدای جنگ و بمباران و موشک و پدافند و هزار هزار چیز مزخرف دیگر منعکس میشد.
گلویم سنگ شده بود و حس میکردم این دو دست و این دوپا چقدر ضعیف و ناتوانند.
سردرد.
عرق سرد پی در پی.
مریض شده بودم؟
نه.
تنها جسمم در حال پاسخ بود.
پاسخ بی توجهی مرا که هر روز به چشم های درون آینه میگفتم باید قوی باشد، باید صبر کند، صبور باشد!

او حق داشت. حق داشت که بخواهد کوله ی سنگین روزهای سخت را زمین بگذارد تا بفهمم که با او چه کار کرده ام.
و اگر مراقب روحم هستم بلکه بتواند ادامه دهد و امیدوار بماند، باید مراقب جسمم هم باشم که قوی بودن و صبر را، در تحمیل رنج به خود، خلاصه نکند.

این جسمِ خسته یِ روزهایِ جنگ بود‌.
و روحِ دوباره امیدوار، تسکینِ درد هایش.

جنگترسروحجسم
۳
۲
آ ت ن ا
آ ت ن ا
دختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید