ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

آدم امن؛ چرخه‌‌ای از اشتباه

مهتاب اولین بار کنار سامان در ایستگاه نشست، وقتی باران تازه بند آمده بود و شهر بوی آهنِ خیس می‌داد.

بی‌مقدمه گفت:

— تو هم از اونایی هستی که نصف شب جایی برای رفتن ندارن؟

سامان نگاهش نکرد.

— بعضیا جا دارن، ولی کسی اونجا منتظرشون نیست.

مهتاب خندید؛ خنده‌ای خسته، از آن‌هایی که بیشتر به درد می‌خورد تا خوشی.

از آن شب به بعد، هر وقت حالش بد می‌شد، به سامان زنگ می‌زد. نه برای اینکه دوستش داشته باشد؛ برای اینکه سامان خوب گوش می‌داد. از مردی می‌گفت که رهایش کرده بود، از خانه‌ای که تویش نفس کم می‌آورد، از شب‌هایی که فقط می‌خواست یکی آن‌طرف خط باشد.

سامان کم‌حرف بود و همین برای مهتاب کافی بود.

برای سامان، کافی نبود.

یک شب مهتاب سرش را چند ثانیه روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:

— تو خوبی. پیش تو آدم لازم نیست نقش بازی کنه.

همان چند ثانیه برای خراب‌کردنِ همه‌چیز کافی بود.

بعد از آن، سامان صدای پیام‌های او را با امید اشتباه گرفت. هر «بیداری؟» برایش شبیه اعتراف بود. هر دردودلی را نشانه می‌دید. تا شبی که مهتاب دیر رسید و تنها نبود.

مردی کنارش بود، با دستی روی کمرش و لبخندی بی‌زحمت.

مهتاب وقتی سامان را دید، جا خورد.

— یادم رفته بود بیام.

مرد پرسید:

— دوستته؟

مهتاب مکث کوتاهی کرد.

— آره… یه دوسته.

همان «یه» از هر چیزی بدتر بود.

سامان فقط به دست مرد روی کمر مهتاب نگاه کرد. آن‌قدر که مهتاب رنگش پرید.

همان شب برایش نوشت:

«بهتره یه مدت همو نبینیم.»

چند هفته بعد، خودش زنگ زد.

نیمه‌شب. پارک خلوت. تاب زنگ‌زده.

گفت:

— من با تو راحتم، ولی نه اونجوری که تو می‌خوای.

بعد، بدون اینکه نگاهش کند، اضافه کرد:

— دیگه منو پیدا نکن.

سامان پرسید:

— اگه حالت بد بشه چی؟

مهتاب با خستگی گفت:

— بالاخره یکی پیدا می‌شه.

و رفت.

****

روزهای بعد، شهر از همیشه زشت‌تر شد. کارگاه، خیابان، اتوبوس، همه‌چیز انگار او را پس می‌زد. یک شب در انبارِ کارگاه، میان وسایل کهنه، پاکتی پیدا کرد. نم‌کشیده، زرد، فراموش‌شده.

داخلش یک عکس بود: کودکی جلوی ساختمانی سیمانی، با چشم‌هایی که مستقیم به دوربین نگاه نمی‌کرد.

پشت عکس نوشته شده بود:

سامان

زیرش چند کلمه‌ی محوشده:

«پدر و مادر نامعلوم»

«ارجاع به مرکز»

«کودک منزوی»

سامان مدتی فقط نگاه کرد.

نه با تعجب.

با آن حسِ سردی که آدم وقتی بعد از سال‌ها اسم واقعیِ دردش را می‌فهمد، دارد.

*****

آخرین بار، دوباره رفت همان ایستگاه.

باران می‌بارید. اتوبوس‌ها می‌آمدند و بی‌تفاوت رد می‌شدند. عکس را گذاشت روی نیمکت کنار خودش. به شیشه‌ی خیس ایستگاه نگاه کرد؛ انعکاس صورت خودش افتاده بود کنار صورت آن بچه.

انگار تمام این سال‌ها فقط کمی بزرگ‌تر شده بود، نه کمتر تنها.

خیابان خلوت بود. مهتاب رفته بود. کسی قرار نبود زنگ بزند. کسی قرار نبود پیدایش کند.

سامان آرام گفت:

— پیدا نشدی.

باران تندتر شد. جوهرِ پشت عکس کم‌کم پخش شد.

اول اسم رفت.

بعد شماره.

بعد خودِ بچه در آب لرزید و تار شد.

سامان همان‌جا نشست و نگاه کرد تا آخرین چیزی که از او مانده بود هم محو شود.

اگکه ضربه‌ی آخرش قوی‌تر هم بشه.

تنهاییاشتباه
۰
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید