
قلبم خیلی تند میزنه، انگار میخواد از سینهام بپره بیرون. دستام روی دستگیره در دستشویی بیمارستان قفل شدن، ولی انگار در با من لج کرده یا شاید من دیگه جونی ندارم که بازش کنم. نفس کشیدن سخت شده، هوا تو این چهاردیواری خفهست، مثل اینکه یکی گلومو فشار میده. خونریزی... لعنتی، چرا تمومی نداره؟ یه قدم به عقب برمیدارم، دیوار سرد به کمرم میخوره و سرم گیج میره. دنیا داره دور سرم میچرخه، انگار سوار یه چرخوفلک خراب شدم که نمیتونه وایسه. کف دستشویی لعنتی هم لیز شده، احتمالاً به خاطر خونریزی که دارم. «یکی بیاد بهم کمک کنه» ولی صدام اینقدر ضعیف بود که خودم هم به سختی میتونستم بشنوم. فقط صدای بوقهای دور و بر بیمارستان رو میشه خوب شنید.
با اینکه تموم شد ولی نمیدونم چرا هنوز درد دارم. آی زایمان... خدا، چه جهنمی بود. یادمه چطور همهچیز شروع شد. صبح زود بود که دردش شروع شد. شوهرم مثل همیشه معلوم نبود کدوم گوری رفته برای همین زنگ اورژانس زدم و منو سریع رسوندن.
اوایل اوکی بود ولی به محض اینکه به اتاق عمل رسیدم درد شروع شد. نورای سفید سقفی چشمامو میزد، انگار تو یه اتاق بازجویی بودم. یکیشون گفت: "آروم باش، عزیزم، همهچیز خوبه." ولی نبود. فشار خونم افتاده بود، خونریزی شروع شده بود، بیشتر از حد معمول. دکتر باعجله اومد و شروع کردن. «بچه داره میاد، باید عجله کنیم.» صداشون هنوز تو گوشم میپیچه. دستای سردشون رو تنم، صدای دستگاهی که بوق میزد، انگار هشدار میداد که چیزی داره اشتباه پیش میره.
بچه میخواست زودتر از اون جهنمی که براش ساختم بیاد بیرون. اینقدر فشار انقباض تو بدنم بیشتر شد که جیغ زدم، ولی صدام گم شد تو شلوغی.
«فشار بده! بیشتر!». عرق از پیشونیم میریخت، چشام تار میدید. دیگه تقریبا هیچ جونی تو بدنم نمونده بود ولی درست همون موقع حس میکردم که بچهام اومد بیرون. میخواستم بپرسم «بچهام سالمه؟» که همون موقع یکیشون داد زد.
«هموراژی!».
یعنی چی؟ چه اتفاقی افتاده. من فقط میخوام بچهام رو ببینم. قلبم تندتر زد. زبونم بند اومده بود. فقط حس میکردم بدنم داره خالی میشه، انگار همه چیز داره ازم میره. پرستارا دورم جمع شدن، تزریق کردن، فشار دادن، اما درد کمتر نمیشد. «باید ببریمش بخش». این آخرین چیزی بود که شنیدم و درنهایت بیهوش شدم.
بعد از اینکه بهوش اومدم خودم رو رو تخت دیدم. دستشویی درست در کناریم بود. بلند شدم و خودم رو پرت کردم اون تو. به یه لحظه هم شده تنهایی لازم دارم، ولی حالا گیر افتادم اینجا، با این درد لعنتی که داره منو میکشه.
با خودم فکر میکنم که صدای گریه بچهام رو شنیدم یا نه ولی هیچی یادم نمیاد. قلبم تند تند میزنه. میخوام داد بزنم که «بچهام رو بهم بدید، میخوام ببینمش». اینقدر به خاطرش جنگیدم و این همه درد و فشار تو زندگیم تحمل کردم. اونم منی که زیر بار شریک زندگی نمیرم دارم اینا رو میگم. وقتی به این فکر کردم یاد دوست صمیمیم افتاد. دوستی که از همیشه کنارم بود.
منو برد به خاطرهای دور، چند سال پیش. باد تابستونی ملایمی میوزید، هوا یه گرمای خاصی داشت ولی قابل تحمل بود. منو دوست صمیمی کنار هم لبه بام درحالی که پاهامون آویزون بود نشسته بودیم. شهر شبیه یه فرش نورانی پهن شده. دوست صمیمیم مثل همیشه کنارم بود، شونهبهشونه، انگار همیشه حضور داره. پاکت سیگارش دستشه ولی امروز یه نخ هم نکشیده، چون میدونه حالمو به هم میزنه.
- چته امروز؟
- هیچی، فقط به آینده فکر میکنم. میدونی، من همیشه عاشق بچهها بودم. اگه دست خودم بود، دوست داشتم فقط بچهدار بشم. ازدواج چیه؟ اونو اصلا دوست ندارم. فقط میخوام یه کوچولو داشته باشم و بغلش کنم، بخندونمش، ببینم بزرگ میشه.
- (درحالی که میخنده) تو همیشه اینجوری بودی، متفاوت از بقیه، ولی همینت خوبه. میدونی؟ زندگی رو به راه خودت میری جلو
- درستش همینه. من برای رویاهام میجنگم. تصور کن، یه روزی کوچولویی رو دارم که از خودمه.
جملهی آخری که گفتم تو ذهنم میچرخید ولی دیگه چشمام رو نمیتونستم باز کنم فقط صدای پرستارها رو دور و بر خودم میشنوم.
«سریع! ببرینش ICU»
دستای سردشون منو بلند میکنن و روی تخت دوباره میذارن، چرخاش روی کاشیها غژغژ میکنه، ولی من دیگه نمیتونم ببینم. بدنم سنگین شده، انگار داره میره. صدای بوقها بیشتر میشه، دکترا دورم جمع میشن. "فشارش افتاده! اکسیژن!" ولی دیر شده. همهچیز محو میشه، فقط یه صدا میمونه:
گریه بچهام....
چقدر نازک و شیرین، مثل یه خداحافظی آروم. انگار میگه من حالم خوبه مامان، نگرانم نباش.
(این داستان براساس واقعیت نوشته شده است.)